اعطا نمود، و آن را به شكل سپر ساخت، بعد رفتيم و با گروه‏هاى روم روبرو شديم، مردى از آنها بر اسب سرخ رنگ خود كه زين طلا كارى شده و سلاح طلا كارى شده داشت سوار بود، و آن رومي  در كشتن مسلمانان زياد روى مي ‏نمود، همان كمكى براى وى در پشت سنگى نشست، و آن رومي  از نزد وى گذشت (و او پاى اسب وى را قطع نمود) ، و او افتاد و مسلمان بر او چيره شده به قتلش رسانيد، و اسب و سلاح وى را تصاحب نمود. هنگامي  كه خداوند براى مسلمانان فتح را نصيب فرمود، خالدبن وليد (رض) كسى را دنبال وى فرستاد (و آن وسايل و تجهيزات را از وى گرفت) ، عوف مي ‏گويد: من نزدش آمدم و گفتم: اى خالد، آيا ندانستى كه رسول خداص وسايل و تجهيزات [مقتول] را به قاتل داده است؟ گفت: بلى، ولى من آن را زياد دانستم.  گفتم: يا آن را به وى مسترد مي ‏كنى، و يا اين كه تو را نزد رسول خدا ص معرفى مي ‏كنم، ولى او از مسترد نمودن آن ابا ورزيد. عوف مي ‏گويد: بعد نزد رسول خدا ص جمع شديم و من قصه آن كمكى را با عملكرد خالد برايش بازگو نمودم. رسول خدا ص فرمود: «اى خالد، چه چيز تو را به آنچه انجام دادى واداشت؟» گفت: اى رسول خدا، من آن را زياد دانستم. پيامبر خدا ص فرمود: «اى خالد، آنچه را از وى گرفته‏اى به او مسترد كن». عوف مي ‏گويد: گفتم: ببين اى خالد، آيا به تو نگفتم و مسؤوليتم را در قبال تو وفا نكردم؟ رسول خدا ص فرمود: «آن چطور؟» به او خبر دادم. رسول خدا ص خشمگين گرديد و گفت: «اى خالد، آن را به وى مسترد نكن، آيا شما اميرانم را برايم مي ‏گذاريد؟( يعنى اميران مرا كه خود تعيين نموده‏ام مى‏گذاريد و از امرشان سرباز مى‏زنيد. م. واللَّه‏اعلم.)  خوبى امر آنها براى شما، و بدى آن براى خودشان». اين را مسلم روايت نموده، و ابوداود هم مانند آن را روايت كرده. اين چنين در البدايه (249/4) آمده، و اين را بيهقى (310/6) به مانند آن روايت نموده است.
 
آنچه ميان عمر و سعدبن ابى وقاص(رضي الله عنهما) در احترام والى اتفاق افتاد
ابن سعد (206/3) از راشدبن سعد روايت نموده كه: براى عمربن الخطاب(رض) مالى آمد، و او شروع به تقسيم نمودن آن در ميان مردم نمود و آنها بر وى ازدحام كردند، آن گاه سعدبن ابى وقاص (رض) روى آورد و با فشار آوردن بالاى مردم خود را به وى رسانيد، عمر (رض) او را با شلاق زد و گفت: تو در صورت و شكلى روى آوردى كه از پادشاه خدا در زمين نمي ‏ترسيدى، بنابراين خواستم برايت روشن كنم كه پادشاه خدا هرگز از تو نمي ‏ترسد.
 
آنچه ميان عمروبن العاص و عمربن الخطاب(رضي الله عنهما) در سريه‏اى اتفاق افتاد
بيهقى (41/9) از عبد اللَّه  بن يزيد روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص عمروبن العاص را در سريه‏اى فرستاد كه در ميان آنها ابوبكر و عمر (رضي الله عنهما) بودند. هنگامي  كه به جاى جنگ رسيدند عمروبن العاص به آنها دستور داد تا آتش نيفروزند، عمر خشمناك گرديد، و تصميم گرفت كه نزدش بيايد،  ولى ابوبكر وى را نهى نمود، و به او خبر داد كه رسول خدا ص وى را بر تو جز به خاطر علمش به جنگ استخدام ننموده است، آن گاه عمر (رض) در برابر وى خاموش و آرام گرديد. و اين را حاكم (42/3) از عبد اللَّه  بن بريده از پدرش روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص عمروبن العاص را در غزوه ذات السلاسل فرستاد... و آن را به مانند اين ذكر نموده، و گفته است: اين حديث صحيح الاسناد است ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏ اند. و ذهبى گفته: صحيح است.
 
حديث عياض بن غُنْم درباره احترام امير
حاكم (290/3) از جُبَيْربن نُفَيْر روايت نموده، كه عياض بن غنم اشعرى، سردار و بزرگ دارا(دارا شهرى است در عراق.)  را وقتى كه فتح گرديد، زد. هشام بن حكيم نزدش آمد و نسبت به او پرخاشگويى نمود. هشام پس از درنگ نمودن شب هايى براى معذرت خواستن آمد، و به عياض گفت: آيا نمي ‏دانى كه رسول خدا ص گفته است: «شديدترين عذاب روز قيامت در مردم نصيب كسى مي ‏باشد كه در دنيا مردم را شديد عذاب نموده باشد». عياض به او گفت: اى هشام، ما همان چيزى را كه شنيده‏اى شنيده‏ايم، و همان چيزى را كه ديده‏اى ديده‏ام، و كسى را كه صحبت نموده‏اى، صحبت نموده‏ايم. اى هشام آيا نشنيدى كه رسول خدا ص گفت: «كسى كه براى صاحب قدرتى نصيحت داشته باشد، در مورد ايراد وى علناً با او صحبت نكند، بايد دست وى را بگيرد، و با او خلوت كند، اگر آن را پذيرفت، پذيرفت، در غير اين صورت آنچه را كه بر وى است و آنچه را كه براى اوست ادا نموده». و تو اى هشام، خيلى جسور هستى كه بر پادشاه خدا جرأت نمايى آيا نترسيدى كه سلطان خدا تو را بكشد، و كشته شده سلطان خدا باشى؟ حاكم مي ‏گويد: اين حديث از اسناد صحيح برخوردار است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏ اند. و ذهبى مي ‏گويد: در اين زريق آمده كه واهى است. و بيهقى (164/8) اين را به اين اسناد به مثل آن روايت كرده است. و در مجمع الزوائد (229/5) آن را بدون ذكر تخريج كننده‏اش ذكر نموده، بعد از آن گفته: رجال وى ثقه‏ اند. و اسنادش متّصل است. و اين را احمد از شُرَيْح بن عُبَيْد و غير وى روايت نموده، كه گفت: عياض بن غنم كلان دارا را وقتى كه فتح گرديد شلّاق زد، هشام بر وى درشتى نمود... و حديث را به مانند آن ذكر نموده. هيثمي  (229/5) مي ‏گويد: رجال وى ثقه‏ اند. مگر اين كه من براى شريح اگرچه تابعى است سماع از عياض و هشام نيافتم.
 
قول حذيفه(رض) درباره اسلحه كشيدن بر امير
و بزار از زيدبن وهب روايت نموده، كه گفت: مردم بر اميرى در زمان حذيفه (رض) چيزى را ايراد گرفتند، آن گاه مردى در مسجد - مسجد بزرگ - به پيش آمد، و از ميان مردم گذشت، و به حذيفه كه در حلقه‏اى نشسته بود رسيد، و نزدش ايستاد و گفت: اى يار رسول خدا ص آيا امر به معروف و نهى از منكر نمي ‏كنى؟ حذيفه (رض) سر خود را بلند نمود و خواست وى را بشناسد، حذيفه به او گفت: امر به معروف و نهى از منكر كار نيكو و پسنديده‏اى است، و از سنّت نيست كه بر اميرت اسلحه بكشى و بلند نمايى. هيثمي  (224/5) مي ‏گويد: در اين حبيب بن خالد آمده، وى را ابن حبان ثقه دانسته، و ابوحاتم مي ‏گويد: قوى نيست.
 
حديث ابوبكره(رض) در احترام امير
و بيهقى (163/8) از زيادبن كُسَيْب عدوى روايت نموده، كه گفت: عبد اللَّه  بن عامر براى مردم در حالى سخنرانى مي ‏نمود، كه لباس نازك بر تن مي ‏داشت و موهايش شانه شده بود. مي ‏گويد: روزى نماز را به جاى آورد و داخل گرديد. مي ‏افزايد: و ابوبكره در پهلوى منبر نشسته بود، مرداس ابوبلال  گفت(وى از خوارج است.): آيا به امير مردم و سيدشان نمي ‏بينيد، كه [لباس] نازك بر تن مي ‏كند، و خود را مشابه فاسقان مي ‏سازد؟! ابوبكره آن را شنيد و براى پسرش صيلع گفت: ابوبلال را برايم صدا كن، او را برايش فراخواند. ابوبكره گفت: من گفتارت را اندكى قبل به امير رساندم، از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «كسى كه سلطان خدا را عزت كند، خداوند عزتش مي ‏كند، و كسى كه سلطان خدا را اهانت كند، خداوند اهانتش مي ‏كند».
 
اطاعت از امير، فقط در كار پسنديده مي ‏باشد
و شيخين از على ابن ابى طالب (رض) روايت نموده‏ اند كه گف