 گرفت، و آن را لنگ زد، و آن چادر را كشيد گفت: اين چادر را از من بخر، و آن را به همان يهودى به چهار درهم فروخت. آن گاه پيره زنى گذشت و گفت: اى يار رسول خدا ص تو را چه شده است؟ و او به او خبر داد، آن زن گفت: بگير، اين چادر را بگير - چادرى را كه بر خود داشت براى وى انداخت -. اين چنين در الكنز (181/3) آمده. و اين را همچنان احمد، چنان كه در الاصابه (295/2) آمده، روايت نموده است.
 
قصه دو مرد از انصار در اين باره
ابن ابى شيبه و ابوسعيد نقّاش از امّ سلمه (رضي الله عنها) روايت نموده‏ اند كه گفت: دو مرد از انصار نزد رسول خدا ص به خاطر مخاصمه آنها درباره ميراث هايى كه كهنه شده بود آمدند، و گواهى بر آنها وجود نداشت. رسول خدا ص فرمود: «شما نزد من مخاصمه مي ‏كنيد، و من در آنچه برايم در آن [وحى] نازل نشده است، به رأى خود فيصله مي ‏كنم، بنابراين براى كسى كه در آن بنا بر دليل او فيصله نمودم، و او با آن دليل چيزى از حق برادرش را تصاحب مي ‏كرد بايد آن را نگيرد، چون در اين صورت من به وى قطعه‏اى از آتش را مي ‏دهم، و روز قيامت در حالى مي ‏آيد كه آن در گردنش آويزان  مي ‏باشد». آن گاه هر دو گريه كردند، و هر يك از ايشان گفتند: اى رسول خدا، حق من براى او باشد. بعد پيامبر ص فرمود: «وقتى اين كار را انجام داديد، برويد و حق را قصد كنيد، و تقسيم نماييد و قرعه كشى كنيد، و هر يكى از شما بايد رفيقش را حلال گرداند»( يعنى كمى و زيادى كه در بين واقع شد به همديگر بخشش كنيد. م.) . اين چنين در الكنز (182/3) آمده است.

قصه اعرابيى در اين باره
ابن ماجه از ابوسعيد (رض) روايت نموده، كه گفت: اعرابيى نزد رسول خدا ص آمد، و دينى را كه بر وى داشت تقاضا نمود، و بر رسول خدا ص شدت روا داشت، حتى گفت: اگر قرضم را به من ندهى تو را به مشكل مواجه مي ‏سازم، آن‏گاه يارانش او را زجر دادند و گفتند: واى بر تو، مي ‏دانى با كى صحبت مي ‏كنى؟! گفت: من حق خود را طلب مي ‏كنم. پيامبر ص فرمود: آيا با صاحب حق نبوديد؟( يعنى آيا صاحب حق را هرگز نديديد؟ صاحب حق اين‏طور زبان درازى مى‏داشته باشد. م)  بعد از آن نزد خوله بنت قيس فرستاد و به او گفت: اگر نزدت خرما باشد، به ما قرض بده، تا اين كه براى ما خرما بيايد و قرضت را ادا نماييم. خوله گفت: آرى، پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا. و به او قرض داد، رسول خدا ص قرض اعرابى را ادا نمود و به او زياد پرداخت. آن گاه اعرابى گفت: دين ادا نمودى خدا دين‏ات را ادا نمايد! رسول خدا ص فرمود: «آنها بهترين و برگزيدگان مردم‏اند ، امّتى مقدس نيست كه ضعيف در آن حق خود را بدون آزار و اذيت نگيرد». اين را بزار از حديث عائشه (رض) به اختصار روايت نموده است، و طبرانى اين را از حديث ابن مسعود به اسناد جيد روايت كرده است، اين چنين در الترغيب (271/3) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:795.txt">حديث خوله بنت قيس در اين باره</a><a class="text" href="w:text:796.txt">عدالت ابوبكر صدّيق (رض)  </a><a class="text" href="w:text:797.txt">عدالت عمر فاروق (رض)  </a><a class="text" href="w:text:798.txt">قصه عباس و عمر (رضي الله عنهما) در توسعه مسجد نبوى</a><a class="text" href="w:text:799.txt">حديث سعيد بن مسيب در اين باره</a><a class="text" href="w:text:800.txt">قصه عبدالرحمن بن عمر بن الخطاب و ابو سِرْوَعَه </a><a class="text" href="w:text:801.txt">داستان عمر (رض) و زنى كه شوهرش نبود</a><a class="text" href="w:text:802.txt">عملكردهاى عمر (رض) در موسم حج براى تأمين عدالت</a><a class="text" href="w:text:803.txt">قصه مصرى و فرزند عمروبن العاص</a><a class="text" href="w:text:804.txt">عمر (رض) و مؤاخذه والی اش بر بحرين</a></body></html>حديث خوله بنت قيس در اين باره
طبرانى از خوله بنت قيس - همسر حمزه بن عبدالمطلب (رضي الله عنهما) - روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص به مردى از بنى ساعده يك وسق خرما بدهكار بود، وى نزدش آمد و آن را از رسول خدا ص تقاضا نمود، پيامبر خدا ص به مردى از انصار دستور داد كه آن را براى او بپردازد، آن مرد خرماى كمترى از خرمايش به وى پرداخت، ولى او از قبول آن ابا ورزيد. انصارى گفت: آيا بر رسول خدا ص رد مي ‏كنى؟ گفت: بلى، و چه كسى از رسول خدا ص به عدالت مستحق‏تر است؟! آن گاه چشمان رسول خدا ص پر از اشك شد، و بعد از آن گفت: «راست گفت، و چه كسى از من به عدالت مستحق‏تر است؟! خداوند امّتى را مقدس نگرداند، كه ضعيف آن حق خود را از قوى آن بدون اين كه وى را آزار و اذيت رساند نگيرد»، بعد از آن گفت: «اى خوله، آن را برايش بشمار، و دينش را ادا كن، چون هر قرض دهنده‏اى كه از (نزد) قرض دار خود راضى بيرون رود، جنبنده‏هاى زمين و ماهيان بحر بر وى دعاى رحمت مي ‏كنند. و هر بنده‏اى كه قرض دار خود را معطّل كند، در حالى كه چيزى به دست دارد، خداوند به خاطر اين عملش بر وى در هر روز و شب گناه نوشته مي ‏كند». اين را احمد به مانند آن از عائشه (رضي الله عنها) به اسناد جيد و قوى روايت نموده است. اين چنين در الترغيب (270/3) آمده است.
عدالت ابوبكر صدّيق (رض)  
حديث عبد اللَّه  بن عمرو در اين باره و اين گفته صديق: براى من روز قيامت در پيش خدا چه كسى مي ‏باشد
بيهقى از عبد اللَّه  بن عمروبن العاص روايت نموده كه: ابوبكر صدّيق (رض) روز جمعه برخاست و گفت: چون فردا شد شترهاى صدقه را حاضر كنيد، كه تقسيم كنيم، و هيچ كسى جز به اجازه نزد ما داخل نشود. زنى به شوهرش گفت: اين افسار را بگير شايد خداوند شترى براى مان نصيب كند، آن مرد آمد و دريافت كه عمر و ابوبكر (رضي الله عنهما) نزد شترها داخل شده‏ اند، او نيز با آن‏ها داخل گرديد. آن گاه ابوبكر (رض) ملتفت شد و گفت: چه چيز تو را به ما داخل نموده است؟ سپس افسار را از وى گرفت، و او را زد. بعد هنگامي  كه ابوبكر (رض) از تقسيم شترها فارغ شد، آن مرد را فرا خواند و افسار را به او داد و گفت: قصاص بگير. عمر (رض) به او گفت: به خدا سوگند قصاص نمي ‏گيرد، و تو اين را روش و سنّتى نكن. ابوبكر گفت: براى من در روز قيامت در پيش خدا چه كسى مي ‏باشد؟ عمر (رض) گفت: او را راضى بساز، آن گاه ابوبكر (رض) به غلام خود دستور داد، تا براى آن مرد سواريى را با پالانش و يك جامه و پنج دينار بياورد، و او را بدان راضى ساخت. اين چنين در كنزالعمال (127/3) آمده است.
 
عدالت عمر فاروق (رض)  
قصه عمر و ابى بن كعب (رضي الله عنهما)
ابن عساكر، سعيدبن منصور و بيهقى از شعبى روايت نموده‏ اند كه گفت: در ميان عمر و ابى بن كعب (رضي الله عنهما) خصومتى بود. عمر (رض) گفت: مردى را درميان من و خودت [حكم] گردان، هر دو زيدبن ثابت (رض) را در ميان خود تعيين نمودند و نزد وى آمدند، عمر گفت: ما نزد تو آمديم تا در ميان ما فيصله كنى، و در خانه كسى كه داورى كند آمده مي ‏شود. هنگامي  كه هر دونزد وى داخل شدند، زيد براى وى مكانى را گشود و گفت: اينجا، اى اميرالمؤمنين. عمر (رض) به او گفت: اين نخستين جورى است كه در حكم خود انجام دادى، من با خصم خود مي ‏نشينم، و هر دو در پيش روى وى نشستند. ابى ادّعا نمود و عمر انكار كرد، زيد به ابى گفت: اميرالمؤمنين را از سوگند خوردن معاف كن، و من اين را براى هيچ كسى غير از وى تقاضا نمي ‏ك