ز اين روا داشته شده باشد، بپا خيزد».
 هيچ كس برنخاست مگر يك تن، كه برخاست و گفت: اى اميرالمؤمنين، فلان واليت مرا صد تازيانه زده است. عمر (رض) گفت: براى چه وى را زدى؟ برخيز و از وى قصاص خود را بگير. آن‏گاه عمروبن العاص (رض) برخاست و گفت: اى اميرالمؤمنين، اگر تو اين كار را انجام دهى، شكايت‏ها نزدت افزون مي ‏شود، و سنتى مي ‏باشد كه كسانى بعد از تو مي ‏آيند بدان عمل مي ‏كنند. گفت: آيا من قصاص نگيرم، در حالى كه پيامبر خدا ص را ديدم كه از نفس خود قصاص مي ‏داد؟! عمرو گفت: ما را بگذار تا رضايت وى را جلب كنيم. گفت: درست است، راضى اش بسازيد، و او خود را از وى به دويست دينار، از هر تازيانه‏اى دو دينار، خلاص نمود. اين را ابن راهويه نيز، چنان كه در منتخب الكنز (419/4) آمده، روايت نموده است.
 
قصه مصرى و فرزند عمروبن العاص
و ابن عبدالحكم از انس (رض) روايت نموده كه: مردى از اهل مصر نزد عمربن الخطاب (رض) آمد و  گفت: اى اميرالمؤمنين از ظلمي  به تو پناه مي ‏برم. گفت: به جايى پناه برده‏اى كه از تو حمايت مي ‏كند. گفت: اى اميرالمؤمنين با فرزند  عمروبن العاص مسابقه دادم(وى محمّدبن عمروبن العاص مى‏باشد.)، و از وى سبقت جستم، بنابراين مرا با تازيانه زد و مي ‏گفت: من پسر عزتمندان هستم. آن گاه عمر به عمرو (رضي الله عنهما) نامه نوشت، و او را امر نمود تا بيايد و فرزندش را هم با خود بياورد. بعد وى آمد، عمر گفت: مصرى كجاست؟ تازيانه را بگير و بزن. وى او را تازيانه مي ‏زد و عمر مي ‏گفت: بزن فرزند عزتمندان را. انس مي ‏گويد: به خدا سوگند زد! او را زد و ما از زدن آن خوش مان مي ‏آمد، و تا آن وقت از [زدن] او دست باز نداشت كه تمنّا نموديم كاش از وى دست بازدارد. بعد از آن براى مصرى گفت: اكنون بر فرق عمرو بكوب، گفت: اى اميرالمؤمنين فقط فرزندش مرا زده بود، و تو قصاصم را از وى گرفتى. آن گاه عمر به عمرو گفت: از چه وقت تاكنون مردم را غلام خويش ساخته‏ايد، در حالى كه مادران شان آن‏ها را آزاد زاده‏ اند؟ گفت: اى اميرالمؤمنين من از اين قضيه آگاه نبودم، و او نزدم نيامده است. اين چنين در منتخب كنز العمال (420/4) آمده است.
 
عمر (رض) و مؤاخذه والی اش بر بحرين
ابن جرير از يزيد بن ابى منصور روايت نموده، كه گفت: به عمر خبر رسيد، كه براى حاكمش به بحرين ابن الجارود يا ابن ابى الجارود مردى آورده شد، كه به او ادرياس گفته مي ‏شد، و شهادت مبنى بر مكاتبه با دشمنان اسلام بر او ثابت گرديد، و اين كه او تصميم داشته است تا به آن‏ها بپيوندد، بنابراين گردنش را در حالى زد كه او مي ‏گفت: يا عمر، يا عمر! عمر (رض) به همان حاكم خود نوشت، و دستورش داد تا نزد وى بيايد، وى آمد و عمر (رض) در حالى برايش نشست كه نيزه‏اى به دست داشت. وى نزد عمر (رض) آمد، و عمر (رض) ريشش را با همان نيزه بلند مي ‏نمود و مي ‏گفت: لبّيك اى ادرياس، لبّيك اى ادرياس! جارود مي ‏گفت: اى اميرالمؤمنين او اسرار مسلمانان را براى آنها نوشته بود، و تصميم داشت تا به ايشان بپيوندد. عمر (رض) گفت: او را به خاطر تصميمش كشتى، و كدام يكى از ما هست كه اراده آن را  نمي ‏كند، اگر اين سنتى نمي ‏شد، تو را به خاطر او مي ‏كشتم اين چنين در الكنز (298/7) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:806.txt">حديث زيدبن وهب در اين باره</a><a class="text" href="w:text:807.txt">قصه ابوموسى و مردى و نامه عمر (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:808.txt">قصه فيروز ديلمي  با جوانى از قريش</a><a class="text" href="w:text:809.txt">قصه كنيزك و عدالت عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:810.txt">قصه نبطيى با عباده  بن صامت و عدالت عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:811.txt">داستان عوف بن مالك اشجعى  با يك يهودى و عدالت عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:812.txt">داستان بكر بن شَدّاخ با يك يهودى و عدالت عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:813.txt">نامه عمر (رض) به امير ارتشى درباره منع كشتن مشركين</a><a class="text" href="w:text:814.txt">قصه هرمزان با عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:815.txt">عمر (رض) و تعيين معاش براى مرد مسنّى از اهل ذمه</a></body></html>حديث زيدبن وهب در اين باره
و بيهقى از زيدبن وهب روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) در حالى بيرون رفت كه دستهايش در گوشش  بود، و مي ‏گفت: لبّيك، لبّيك! مردم گفتند: او را چه شده است، [راوى] مي ‏گويد: از طرف بعضى اميرانش براى وى پيك آمد، كه نهرى جلو عبورشان را گرفت، و كشتى هم نيافتند، اميرشان گفت: كسى را براى ما جستجو كنيد كه عمق نهر را بداند، پيرمردى را آوردند وى گفت: من از سردى مي ‏ترسم - و آن در موسم سرما بود - ولى او را مجبور نمود و داخلش گردانيد، برودت وى راديرى نگذاشت، كه فرياد نمود: يا عمر! و غرق شد. عمر برايش  نوشت، و او بازگشت نمود، و عمر (رض) چندين روز را روى گردان از وى سپرى نمود، و او چنان بود كه وقتى بر يكى از آنها خشمگين مي ‏شد همراهش اين كار را انجام مي ‏داد. بعد از آن گفت: آن مردى را كه كشتى چه عملى را انجام داده بود؟ پاسخ داد: اى اميرالمؤمنين من قصد قتل وى را نداشتم، چيزى نيافتيم كه بر آن عبور مي ‏شد، خواستيم عمق آب را بدانيم، و فلان فلان جاها را فتح نموديم. عمر (رض) فرمود: مرد مسلمانى از همه چيزهايى كه آوردى، برايم مجبوب‏تر است، اگر سنتى نمي ‏شد، گردنت را مي ‏زدم، ديه‏اش را به اهلش بده، و بيرون برو كه ديگرى نبينمت. اين چنين در كنزالعمال (299/7) آمده است.
 
قصه ابوموسى و مردى و نامه عمر (رض) در اين باره
و بيهقى از جرير روايت نموده كه: مردى با ابوموسى اشعرى (رض) بود، و آن‏ها غنيمتى به دست آوردند، ابوموسى سهم وى را پرداخت، ولى آن را كامل نداد، لذا او از گرفتن آن اجتناب ورزيد، مگر در صورتى كه همه آن را به وى بپردازد، آن گاه ابوموسى او را بيست تازيانه زد، و سرش را تراشيد. او موهايش را جمع نمود، و با آن نزد عمر (رض) رفت، و موها را از جيب خود بيرون آورد، و به آن بر سينه عمر (رض) زد. عمر گفت: تو را چه شده است؟ او قصّه‏اش را متذكر شد. آن گاه عمر (رض) به ابوموسى نوشت:
(سلام عليك، اما بعد: فان فلان بن فلان اخبرنى بكذا و كذا و انى اقسم عليك ان كنت فعلت ما فعلت فى ملأً من الناس (الا) جلست له فى ملأً من الناس فاقتص منك، و ان كنت فعلت ما فعلت فى خلأً فاقعدله فى خلأً فليقتص منك).
«سلام بر تو، اما بعد: فلان اين چيز و آن چيز را به من خبر داد، من تو را سوگند مي ‏دهم كه اگر آنچه را انجام داده‏اى، در حضور مردم انجام داده باشى، در جمع مردم برايش بنشين و او قصاص خود را از تو بگيرد، و اگر آنچه را انجام داده‏اى، در خلوت انجام داده باشى، در خلوت برايش بنشين تا قصاص خود را از تو بگيرد».
هنگامي  كه نامه به او داده شد، براى قصاص نشست. آن مرد گفت: من او را براى خدا بخشيدم. اين چنين در كنزالعمال (299/7) آمده است.
 
قصه فيروز ديلمي  با جوانى از قريش
و ابن عساكر از حِرْماوى  روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب به فيروز ديلمي   (رضي الله عنهما) نوشت(وى از اولاد فارس بود كه در يمن حكومت مى‏كرد، و مسلمان شده بود.)
(اما بعد: فقد بلغنى انه قدشغلك اكل اللباب با