نين بخارى و مسلم از انس (رض) به مانند آن، چنان كه در البدايه (38/6) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
قصه ديگرى در اين باره
و همچنين از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: ما با پيامبر خدا ص در چاشت‏ها در مسجد مي ‏نشستيم، هنگامي  كه به طرف خانه خود بر مي ‏خاست، تا رسيدن وى به خانه‏اش مي ‏ايستاديم. روزى برخاست و هنگامي  كه به وسط مسجد رسيد بود اعرابيى به وى رسيد و گفت: اى محمّد دو شتر را بار كن و به من بده، چون تو برايم از مال خودت و از مال پدرت بار نمي ‏كنى، و ردايش را وقتى كه به وى رسيد كشيد، تا جايى كه گردن مبارك، سرخ گشت، پيامبر خدا ص فرمود: نه، چنين نيست، از خدا مغفرت مي ‏خواهم، من آن را تا اين كه قصاص ندهى، برايت بار نمي ‏كنم» - اين را سه مرتبه تكرار نمود - ، بعد از آن مردى را فراخواند و به او گفت: «دو شتر برايش بار كن، يك شتر جو، و شترى ديگر خرما». اين چنين در الكنز (47/4) آمده است. و آن را همچنين احمد، و چهار امام  حديث غير از ترمذى از ابوهريره (رض) به مانند اين، چنان كه در البدايه (38/6) آمده، روايت نموده‏ اند.( «چهار امام» يا «الاربعه» در اصطلاح علماى حديث عبارند از: نسائى، ترمذى، ابوداود و ابن ماجه، «شش امام» يا «السته» عبارتند از اين چهار امام به اضافه بخارى و مسلم. م.)
 
حديث نعمان بن مقرّن (رض) در اين باره
احمد و طبرانى از نعمان بن مقرّن (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: ما چهارصد نفر از مزينه نزد پيامبر خدا ص آمديم، رسول خدا ص به چيزى كه مي ‏خواست ما را دستور داد، بعضى از مردم گفتند: اى پيامبر خدا، طعامي  كه از آن به عنوان توشه استفاده كنيم نداريم. آنگاه پيامبر ص به عمر (رض) گفت: «براى شان توشه بده»، عمر (رض) پاسخ داد: نزد من جز اندكى پس مانده خرما ديگر چيزى نيست، و آن را چنان نمي ‏بينم كه براى شان كفايت كند. پيامبر ص فرمود: «برو و به آنان توشه بده». آن گاه او ما را به بالاخانه‏اى برد، و متوجّه شديم كه در آن مثل يك شتر جوان خاكسترى خرما بود، گفت: بگيريد، و قوم ضرورت خود را برداشت. مي ‏گويد: من در آخر قوم بودم، مي ‏افزايد: و ملتفت شدم و جاى يك خرما را هم كم نديدم، در حالى كه چهارصد مرد از آن برداشته بودند. هيثمي  (304/8) مي ‏گويد: رجال احمد رجال صحيح‏اند. 
 
قصه دكين بن سعيد خثعمي  در اين باره
احمد و طبرانى از دكين بن سعيد خثعمي  (رض) روايت نموده‏ اند، كه گفت: ما چهارصد و چهل نفر نزد پيامبر خدا ص آمديم، و از وى غذا خواستيم، پيامبر ص براى عمر (رض) گفت: «برخيز و به آنها بده». عمر (رض) گفت: اى پيامبر خدا نزد من جز آنچه كفايت مرا و اطفال را در موسم قيظ كند ديگر چيزى نيست - وكيع مي ‏گويد: قيظ در كلام عرب چهارماه گرمي  را مي ‏گويند - پيامبر ص فرمود: «برخيز به آنان بده». عمر (رض) گفت: اى پيامبر خدا ص شنيدم و اطاعت مي ‏كنم. مي ‏گويد: آن گاه عمر (رض) برخاست، و ما همراهش برخاستيم، ما را با خود به اتاقى كه داشت برد، و كليد را از جاى بستن بيرون كشيد و دروازه را گشود دكين مي ‏گويد: و متوجّه شدم كه در اتاق خرما چون بچه شتر خواب كرده وجود دارد، و گفت: برداريد. مي ‏افزايد: هر يك از ما ضرورت خود را آن قدر كه خواست برداشت. مي ‏گويد: من كه در آخرشان بودم، ملتفت شدم، انگار ما از آن، يك دانه خرما را هم كم ننموده‏ايم. هيثمي  (304/8) مي ‏گويد: رجال آن‏ها رجال صحيح اند، ابوداود هم از وى بخشى از آن را روايت نموده است.
 
قصه دكين نزد ابونعيم در الحليه
آن را همچنين ابونعيم در الحليه (365/1) از دكين (رض) روايت نموده، كه گفت: ما چهارصد سوار نزد پيامبر خدا ص آمديم، و از وى غذا خواستيم... و مانند آن را متذكر شده، و در حديث وى آمده: نزدم جز چند صاع خرما كه من و عيالم را در موسم گرمي  كفايت نمي ‏كند، ديگر چيزى نيست، آن گاه ابوبكر (رض) گفت: بشنو و اطاعت كن. عمر (رض) پاسخ داد: شنيدم و اطاعت مي ‏كنم. ابونعيم مي ‏گويد: اين حديث صحيح است، و يكى از معجزات پيامبر ص مي ‏باشد.
 
معامله ابن عمر رضى‏ اللَّه  عنهما با درخواست كنندگان سائلان
و ابونعيم در الحليه (300/1) از افلح بن كثير روايت نموده، كه گفت: ابن عمر (رضي الله عنهما) سائلى را رد نمي ‏كرد، حتى مبتلا به مرض جذام با وى، در حالى كه از انگشتانش خون مي ‏چكيد، در كاسه‏اش طعام مي ‏خورد.
 
صدقات  قصه ابوبكر و عمر رضى‏ اللَّه  عنهما در اين باره
ابونعيم در الحليه (32/1) از حسن بصرى روايت نموده كه: ابوبكر صدّيق (رض) صدقه خود را به شكل مخفى براى پيامبر ص آورد و گفت: اى رسول خدا اين صدقه من است، و آن را به خداوند عزّوجل دوباره عودت مي ‏دهم.  عمر (رض) هم صدقه خود را آورد، و آن را آشكار ساخت و گفت: اى پيامبر خدا اين صدقه من است، و برايم نزد خداوند عوضى است. پيامبر خدا ص فرمود: «اى عمر، كمانت را بدون زه، زه بستى،( يعنى خواستى از ابوبكر سبقت كنى، ولى نتوانستى.)  [فرق] در ميان صدقه‏هاى تان چون [فرق]در ميان سخنهاى تان است». ابن كثير مي ‏گويد: اسناد اين حديث جيد است، و از جمله مرسل‏ها به حساب مي ‏آيد، اين چنين در المنتخب (348/4) آمده است.
 
خريدن چاه رومه توسط عثمان (رض) و صدقه كردن آن براى مسلمين
ابن عدى و ابن عساكر از ابن عمر (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه گفت: پيامبر خدا ص فرمود: چه كسى چاه رومه را براى ما مي ‏خرد و آن را براى مسلمين صدقه مي ‏كند؟ خداوند او را در روز قيامت از تشنگى آب دهد». آن گاه عثمان بن عفّان (رض) آن را خريدارى نمود، و آن را براى مسلمين صدقه كرد.
 
حديث ابن عساكر در اين باره
و نزد طبرانى و ابن عساكر از بشير (اسمي ) (رض) روايت است كه گفت: هنگامي  كه مهاجرين به مدينه آمدند، آب را پسند ننمودند، و مردى از بنى غفار چشمه‏اى داشت كه به آن رومه گفته مي ‏شد، و يك مشك آب آن را به يك پيمانه  مي ‏فروخت. پيامبر خدا ص به او گفت: «آن را در بدل چشمه‏اى در جنت به فروش». پاسخ داد: اى پيامبر خدا براى من و عيالم غير آن چيزى نيست و نمي ‏توانم [بدون آن زندكى را پيش ببرم]. اين خبر به عثمان (رض) رسيد، و او آن را به سى و پنج هزار درهم خريدارى نمود. بعد از آن نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى پيامبر خدا، اگر من آن را بخرم، آيا برايم چشمه‏اى در جنت، مثل آنچه به وى گردانيدى مي ‏دهى؟ گفت: «آرى». عثمان (رض) افزود: من آن را خريده‏ام  و آن را براى مسلمانان صدقه كردم. اين چنين در المنتخب (11/5) آمده است.
 
طلحه (رض) و صدقه نمودن صدهزار درهم در يك روز
ابونعيم در الحليه (88/1) از سُعدى خانم طلحه (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: طلحه در يك روز صدهزار درهم را صدقه نمود، و باز وى را دوختن و اصلاح نمون پارگى لباسش از رفتن به مسجد بازداشت.
 
صدقه نمودن عبدالرحمن بن عوف (رض) در زمان پيامبر ص
در صفحات گذشته گذشت كه: عبدالرحمن بن عوف (رض) در زمان پيامبر خدا ص نصف مالش را كه چهارهزار بود صدقه نمود، و بعد از آن چهل هزار را صدقه نمود، و باز چهل هزار دينار را صدقه كرد.
 
صدقه الولبابه (رض) هنگامي  كه خداوند توبه‏اش را پذيرفت
حاكم (632/3) از سائب بن ابى لبابه (رضي الله عنهما) 