چنين در جمع الفوائد (296/1) آمده است.
 
اطعام طلحه بن عبيد اللَّه  (رض)  
عملكرد طلحه در اين باره و قول پيامبر ص درباره‏اش
حسن بن سفيان و ابونعيم در المعرفة از سلمه بن اكوع (رض) روايت نموده‏ اند كه: طلحه بن عبيد اللَّه  (رض) چاهى را درناحيه‏اى از كوه خريد، و مردم را نان داد، آن گاه پيامبر خدا ص فرمود: «اى طلحه تو فياض هستى». اين چنين در المنتخب (67/5) آمده است.
 
اطعام جعفربن ابى طالب (رض)  حديث ابوهريره (رض) در اين باره
ابن سعد (28/4) از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: بهترين مردم براى مسكينان جعفربن ابى طالب (رض) بود، وى ما را مي ‏برد، و آنچه را در خانه‏اش مي ‏بود براى مان مي ‏خورانيد، حتى اين كه مشك را براى ما بيرون مي ‏آورد، و در آن چيزى نبود، بعد آن را پاره مي ‏كرد، و ما آنچه را در آن بود، مي ‏ليسيديم.
 
اطعام صهيب رومي  (رض)  
قصه صهيب (رض) با پيامبر ص در اين باره
ابونعيم در الحليه (154/1) از صهيب (رض) روايت نموده، كه گفت: من براى پيامبر خدا ص طعامي  آماده ساختم، و نزدش آمدم كه با تنى چند نشسته است، آن گاه روبرويش ايستادم و به او اشاره نمودم، او به من نيز اشاره نمود: اين‏ها هم؟ گفتم: نه، وى سكوت نمود، و من هم در جايم ايستادم. وقتى كه به من نگاه نمود، به او اشاره نمودم، گفت: اين‏ها هم؟ گفتم: نه، اين را دو مرتبه يا سه مرتبه انجام داد، آن گاه گفتم: آرى، و اين‏ها هم، آن چيزى اندكى بود كه براى وى ساخته بودم، آن گاه آمد، و آنان هم، همراهش آمدند و خوردند. مي ‏گويد: و از آن اضافه هم ماند.
 
اطعام كردن عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما)  
حديث محمّدبن قيس در اين باره
ابونعيم (298/1) از محمّدبن قيس روايت نموده، كه گفت: عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) جز با مساكين غذا نمي ‏خورد، تا جايى كه اين [عمل] به جسمش ضرر رسانيد، آن گاه همسرش براى او چيزى از خرما ساخت، و هنگامي  كه نان مي ‏خورد، از آن به او مي ‏نوشانيد. و از ابوبكر بن حفص (رض) روايت است كه: عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) غذايى را تا يتيمي  بر سفره‏اش نمي ‏نشست، نمي ‏خورد.
 
قصه وى (رض) با يتيمي 
از حسن روايت است كه: وقتى ابن عمر نان چاشت يا شب را مي ‏خورد، يتيم‏هاى اطراف خود را فرا مي ‏خواند، روزى نان چاشت را مي ‏خورد، و كسى را دنبال يتيمي  فرستاد ولى او را نيافت، وى مايع شيرينى داشت كه آن را پس از نان چاشتش مي ‏نوشيد، و يتيم وقتى آمد كه آنان از نان چاشت فارغ شده بودند، و در دست ابن عمر همان مايع شيرين قرار داشت كه مي ‏خواست آن را بنوشد، آن گاه آن را به وى داد و گفت: اين را بگير، گمان نمي ‏كنم ضرر كرده باشى.
 
حديث ميمون بن مهران در اين باره
وى همچنين (298/1) از ميمون بن مهران روايت نموده كه: بر خانم عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) درباره عبد اللَّه  (رض) عتاب كرده شد، به او گفته شد: آيا به اين شيخ مهربانى و توجّه نمي ‏كنى؟! گفت: با وى چه كنم؟! هرگاه نانى را برايش آماده مي ‏كنيم، كسى را بر آن صدا مي ‏كند، و او آن را مي ‏خورد، بنابراين [همسرش] كسى را نزد قومي  از مساكين، كه در راه وى هنگامي  كه از مسجد بيرون مي ‏رفت، مي ‏نشستند فرستاد، و آنها را نان داد و به آنها گفت: بر راه وى ننشينيد، و بعد از آن [ابن عمر (رضي الله عنهما)] به خانه‏اش آمد و گفت: براى فلان و فلان [طعام] بفرستيد، همسرش قبلاً براى آن‏ها طعام فرستاده، و گفته بود: اگر شما را خواست نزدش نياييد، آن گاه ابن عمر (رضي الله عنهما) گفت: خواستيد كه امشب نان نخورم، و آن شب نان نخورد. ابن سعد (122/4) اين را به مانند آن، روايت نموده است.
 
قصه وى در اين باره هنگام موجوديتش در جحفه
ابونعيم در الحليه (302/1) از ابوجعفر القارى‏ء روايت نموده، كه گفت: مولايم گفت: با ابن عمر (رضي الله عنهما) بيرون مي ‏روم، و خدمتش را مي ‏كنم. مي ‏گويد: به هر آب(مراد از آب آبادانيهاى كوچكى است كه نزد هر آب وجود مى‏داشت. م.)  كه پايين مي ‏رفت ، اهل آن آب را فرا مي ‏خواند و با او مي ‏خوردند. مي ‏گويد: و پسران بزرگش داخل مي ‏شدند و مي ‏خوردند، و هر مرد دو لقمه يا سه لقمه مي ‏خورد. بعد به جحفه فرود آمد، و آن‏ها آمدند و غلام سياه عريانى نيز آمد، ابن عمر (رضي الله عنهما) وى را خواست، غلام گفت: من جايى نمي ‏يابم، اينان جمع شده به هم چسبيده‏ اند. من ابن عمر (رضي الله عنهما) را ديدم كه از جاى خود يك طرف شد، تا اين كه او را به سينه خود چسبانيد.
 
عمل ابن عمر در اين مورد هنگامي  كه در سفر بود
ابن سعيد (109/4) از ابوجعفرالقارى‏ء روايت نموده، كه گفت: با ابن عمر (رضي الله عنهما) از مكه به طرف مدينه بيرون رفتم، او با خود كاسه بزرگى داشت، كه در آن نان خيس مي ‏شد، و پسران و يارانش و هر كسى كه مي ‏آمد بر آن جمع مي ‏شدند، حتى بعض شان ايستاده مي ‏خوردند، و همراهش شترى داشت كه بر آن دو مشك پر از آب بار بود، و هر يكى يك جام سويق با آن نبيذ استحقاق داشت، و به خوبى از آن سير مي ‏شد.
 
حديث معن در اين باره
ابن سعد (109/4) از معن روايت نموده، كه گفت: ابن عمر (رضي الله عنهما) وقتى كه طعامي  مي ‏ساخت، و از نزدش مردى مي ‏گذشت كه داراى شأن و شوكتى بود، او را طلب نمي ‏نمود، بلكه فرزندانش يا برادرزاده هايش او را طلب مي ‏كردند، و وقتى انسان مسكينى مي ‏گذشت، ابن عمر وى را فرا مي ‏خواند، و آن دعوتش نمي ‏نمودند. و مي ‏گفت: كسى را دعوت مي ‏كنند كه اشتهايش را ندارد، و كسى را كه اشتهايش را دارد مي ‏گذارند!!
 
پيامبر خدا ص و فرستادن عمروبن عاص به سوى بَلِىّ، جهت بسيج آنها به سوى اسلام
ابن اسحاق از محمدبن عبدالرحمن تميمي (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص عمروبن العاص را جهت دعوت نمودن و بسيج ساختن اعراب به اسلام فرستاد، و از اين كه مادر عاص بن وائل از بنى بلى بود، پيامبر خدا ص خواست تا با فرستادن وى به طرف آنها خاطرشان را جلب نمايد. وقتى به آبى كه در سرزمين جُذام است، و بدان السلاسل گفته مي‏شود، رسيد - بر همين اساس است كه آن غزوه به نام ذات السلاسل شهرت مي‏يابد -، راوى مي‏گويد: هنگامي عمرو به آنجا رسيد و احساس خطر نمود، كسى را نزد پيامبر خدا ص فرستاده خواهان كمك شد، پيامبر ص ابوعبيده بن جراح را با گروهى از مهاجرين اوايل كه ابوبكر و عمر (رضي‏ الله  عنهما) نيز شامل آن بودند به كمك وى فرستاد... و حديث را چنان كه در باب امارت خواهد آمد، متذكر شده است. اين چنين در البدايه (273/4) آمده است.
    
اطعام عبد اللَّه  بن عمروبن العاص (رضي الله عنهما)  
قصه ضيافتش براى برادران و اهل شهرها و مهمانان
ابونعيم در الحليه (291/1) از سليمان بن ربيعه روايت نموده  كه: وى در زمان امارت معاويه (رض) حج نمود، و منتصربن الحارث الضّبى در جمعى از قاريان اهل بصره همراهش بودند، گفتند: به خدا سوگند، تا اين كه مردى از ياران محمّد ص را كه رضايت بخش باشد، ملاقات نكنيم و براى ما حديثى بيان نكند بر نمي ‏گرديم، آن گاه به جستجو پرداختيم، تا اين كه براى مان گفته شد: عبد اللَّه  بن عمروبن العاص در انتهاى شهر مكه