ى عبد شمس به خاطرى شروع نمود. كه وى براى مادرى هاشم بود، اين چنين در الكنز (315/2) آمده است.
 
تدوين ديوان مستمرّى توسط عمر و عطا نمودنش براى خويشاوندن رسول خدا ص در قدم نخست
نزد ابن سعد (212/3) و طبرى (22/5) از طريق وى از جبيربن حويرث آمده كه: عمربن الخطاب (رض) از مسلمانان در ارتباط به تدوين ديوان مشورت خواست، على بن ابى طالب (رض) برايش گفت: مالى را كه هر سال نزدت جمع مي ‏شود، بدون اين كه از آن چيزى را نگه دارى تقسيم كن، و عثمان بن عفّان (رض) گفت: احساس مي ‏كنم مال زيادى به دست آيد كه براى مردم كفايت كند، اگر آمارى از ايشان گرفته نشود كه گرفتگى از ناگرفته شناسايى شود، مي ‏ترسم كه مشكلاتى به بار آيد، و وليدبن هشام بن مغيره به او گفت: اى اميرالمومنين، من شام رفته‏ام پادشاهان آن ديار را ديدم كه ديوانى ساخته‏اند، و نظام ارتشى درست نموده‏ اند، تو هم ديوانى بساز، و ارتشى درست كن، آن گاه قول او را قبول كرد و عقيل بن ابى طالب و مخرمه بن نوفل و جبيربن مطعم ن را طلب نمود - آن‏ها از جمله بهترين نسب دانان قريش بودند - و گفت: مردم را طبق منزلت‏هاى شان نوشته كنيد، و آن‏ها نوشتند و از بنى هاشم شروع نمودند، و بعد از آن آن‏ها ابوبكر (رض) و قومش را درج نمودند، و بعد از آن عمر (رض) را به ترتيب خلافت نوشتند. هنگامي  كه عمر (رض) به آن نظر نمود، گفت: دوست داشتم - به خدا سوگند - اين طور مي ‏بود، ولى از قرابت نزديك پيامبر خدا ص شروع كنيد، و باز نزديك‏تر و نزديك‏تر، و عمر را در جايى بگذاريد، كه خداوند او را گذاشته است. اين چنين در الكنز (316/2) آمده است.
 
آنچه ميان عمر (رض) و بنى عدى در قصه تقسيم مال اتفاق افتاد
نزد ابن سعد (212/3) و همچنين طبرى (23/5) از طريق وى از اسلم روايت است، كه گفت: بنى عدى نزد عمر (رض) آمدند و گفتند: تو خليفه رسول خدا ص هستى، گفت: اى خليفه ابوبكر، و ابوبكر خليفه رسول خدا ص، گفتند: درست است، اگر خويشتن را در همان جايى قرار مي ‏دادى كه اين قوم تو را در آن قرار داده بودند، بهتر بود، گفت: بخ بخ بنى عدى! مي ‏خواهيد با استفاده از مقام من بخوريد، و من نيكى‏هاى خود را به حساب شما از دست بدهم؟! نه، به خدا سوگند، تا اين كه دعوت براى تان بيايد، اگرچه دفتر هم بر شما تمام شود - يعنى ولو اگر در آخر مردم هم نوشته شويد، من دو يار دارم كه راهى را پيمودند، اگر از آنها مخالفت كنم، جدا كرده خواهم شد، به خدا سوگند، ما فضيلت را در دنيا به دست نياورديم، و از آخرت آنچه را از ثواب خداوند تمنّا داريم، به خاطر آنچه عمل نموده‏ايم، تمنا نداريم، مگر به واسطه و به خاطر محمّد ص، او شرف و عزّت ماست، و قومش اشرف عرب است، و بعد از آن نزديك‏تر و نزديك‏تر، عرب به خاطر رسول خدا ص عزّت داده شدند، و شايد بعضى از آن‏ها پس از پدران زيادى به وى برسند، ولى در ميان ما و او كه در نسبش با وى يكجا شويم، و تا آدم از وى جدا نشويم جز پدران چندى فرق نيست، اما  على‏رغم اين - به خدا سوگند - اگر عجم‏ها با اعمال بيايند و ما بدون عمل بياييم، آنها در روز قيامت به محمّد ص اولى تراند، بنابراين مردى به قرابتى نگاه نكند، و بايد براى آن چه نزد خداوند است عمل بكند، چون كسى را كه عملش برايش كوتاهى كند، نسبش به وى كارى از پيش نمي ‏برد. 
رجوع نمودن عمر به رأى ابوبكر و على رضى‏ اللَّه  عنهم در تقسيم
بزار از عمربن عبد اللَّه  مولاى غفره روايت نموده، كه گفت: براى ابوبكر (رض) مالى از بحرين آمد... و حديث را به طول آن، چنان كه گذشت متذكر شده، و در آن آمده است: روز جمعه بيرون شد - يعنى عمر (رض) - و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: سخن گوينده‏اى از شما به من رسيد: اگر عمر بميرد - يا اين كه اميرالمؤمنين در گذرد - فلان را ايستاد نموده، و همراهش بيعت مي ‏كنيم، و امارت ابوبكر يك امر تصادفى بود. آرى، به خدا سوگند، تصادفى بود، و براى ما چون ابوبكر از كجا پيدا مي ‏شود، كه گردنهاى خويش را به طرف وى دراز كنيم، چنان كه گردن‏هاى خود را به طرف ابوبكر دراز مي ‏نموديم؟! ابوبكر نظرى را مناسب ديد، و نظر وى اين بود كه به شكل مساوى تقسيم كند، و من چنان ديدم  كه فرق بگذارم، و اگر تا سال آينده زنده بودم من نيز به نظر ابوبكر مراجعه خواهم نمود، چون نظر وى از نظر من بهتر است... و حديث را متذكر شده. هيثمي  (6/6) مي ‏گويد: در اين ابومغشر نحيح آمده كه ضعيف است، ولى حديث وى به خاطر اعتبار  نوشته مي ‏شود.
 
عمر و دادن  مال  عمر و دادن بقيه بيت المال براى عباس رضى‏ اللَّه  عنهما
ابن سعد (20/4) از حسن روايت نموده، كه گفت: در بيت المال عمر (رض) بعد از اين كه در ميان مردم تقسيم نمود چيزى باقى ماند، آن گاه عباس (رض) براى عمر (رض) و مردم گفت: چه فكر مي ‏كنيد، اگر عموى موسى (عليه السلام) در ميان تان مي ‏بود، آيا وى را احترام مي ‏نموديد؟ گفتند: آرى، گفت: بنابراين من به آن مستحق ترم، من عموى پيامبرتان ص هستم. آن گاه عمر (رض) با مردم صحبت نمود، و آن باقيمانده را كه مانده بود، به وى دادند.
 
حديث عائشه رضى‏ اللَّه  عنها در اين باره
ابويعلى از عائشه (رضي الله عنها) روايت نموده، كه: صندوقچه‏اى براى عمر بن الخطاب (رض) آمد، و درباره آن با يارانش مشورت نمود كه آن را به كى بدهد؟ بعد گفت: آيا اجازه مي ‏دهيد كه آن را به عائشه به خاطر محبت رسول خدا ص با وى بفرستم؟ گفتند: آرى، و آن به عائشه (رضي الله عنها) آورده شد، و او آن را باز نمود و گفته شد: اين را عمربن الخطاب (رض) برايت فرستاده، گفت: چقدر براى ابن الخطاب  بعد از رسول خدا ص فتح شده ، بار خدايا، مرا به عطيه وى در سال آينده باقى نگذار. هيثمي  (6/6) مي ‏گويد: رجال آن رجال صحيح‏اند.
 
حديث انس (رض) در اين باره
ابن سعد از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: ابوبكر (رض) مرا بر دادن صدقه مقرّر نمود، و در حالى بازگشت نمودم، كه ابوبكر (رض) در گذشته بود، عمر (رض) گفت: اى انس آيا براى ما شترى آورده‏اى؟ گفتم: آرى، گفت: شتر را براى ما بياور و مال براى تو باشد. گفتم: آن از اين زيادتر است. گفت: هرچه باشد، آن براى توست، ومال چهار هزار بود، بنابراين من مالدارترين اهل مدينه شدم. اين چنين در الكنز (148/3) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:996.xml">بخشهاي 301 تا 310</a><a class="folder" href="w:html:1007.xml">بخشهاي 311 تا 320</a><a class="folder" href="w:html:1018.xml">بخشهاي 321 تا 330</a><a class="folder" href="w:html:1029.xml">بخشهاي 331 تا 340</a><a class="folder" href="w:html:1040.xml">بخشهاي 341 تا 350</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:997.txt">قصه اعطاى وى به مردى كه در راه خدا مورد اصابت ضربه‏اى قرار گرفته بود</a><a class="text" href="w:text:998.txt">علىّ بن ابى طالب (رض) و تقسيم نمودن مال</a><a class="text" href="w:text:999.txt">تقسيم نمودن عمر و على (رضي الله عنهما) همه آن‏چه را كه در بيت المال بود  </a><a class="text" href="w:text:1000.txt">عملكرد على (رض) در تقسيم نمودن همه مال</a><a class="text" href="w:text:1001.txt">نظر عمر (رض) درباره حق مسلمانان در مال  </a><a class="text" href="w:text:1002.txt">طلحه بن عبيد اللَّه  (رض) و تقسيم نمودن مال  </a><a