ه (رض) روايت نموده كه: وى نزد عثمان (رض) در حالى كه محاصره بود داخل گرديد و گفت: تو امام عامه هستى، و بر تو آنچه آمده است كه مي ‏بينى. من سه امر را به تو پيشنهادمي ‏كنم، يكى از آن‏ها را انتخاب كن: يا بيرون شو و با آنان بجنگ، چون تو را تعداد و قوّت هست و تو بر حقى و آنان بر باطل. يا دروازه‏اى، به غير آن دروازه كه آنان بر آن هستند بگشاى و بر سوارى خود بنشين و خود را به مكه برسان، چون آنان هرگز در صورت بودنت در مكه به تو دست نخواهند برد. يا به شام بپيوند، چون ايشان اهل شام اند و معاويه هم در ميان شان است. عثمان گفت: اما اينكه بيرون شوم و بجنگم، من هرگز نخستين كسى نخواهم بود كه جانشينى رسول خدا ص را در امتش به خون ريزى مبدّل نمايد، و اما اينكه به سوى مكه بروم، و آنان را در آنجا به من دست نخواهند برد، من از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «مردى از قريش در مكه كجروىمي ‏كند و نصف عذاب عالم بر وىمي ‏باشد»، و اين هرگز من نخواهم بود. و اما اينكه به شام بپيوندم، چون اهل شام‏اند و در ميان شان معاويه است، من هرگز از دار هجرتم و همسايگى رسول خدا ص جدا نخواهم شد. 
 
عثمان (رضى‏ اللَّه  عنه) و نهى بعضى اصحاب از قتال در يوم الدار
ابن سعد  و ابن عساكر از ابوهريره (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: در يوم الدار نزد عثمان وارد شدم و گفتم: اى اميرالمؤمنين قتال حلال شده است! گفت: اى ابوهريره آيا تو را خوشحالمي ‏سازد كه همه مردم را و مرا بكشى؟ گفتم: نخير، گفت: به خدا سوگند، تو اگر يك مرد را بكشى مثل اين است كه همه مردم را كشته باشى. آن گاه برگشتم و نجنگيدم.  و ابن سعد  از عبد اللَّه  بن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: به عثمان (رض) گفتم: اى اميرالمؤمنين، در منزل همراهت يك گروه مظفر هست و خداوند توسط كمتر از آنان هم نصرتمي ‏دهد، بنابراين به من اجازه بده تا بجنگم. گفت: تو را درباره مردى سوگندمي ‏دهم ، يا گفت: خداوند را براى مردى يادآورىمي ‏كنم، كه خونش را به سبب من بريزد، يا به سبب من خونى را بريزاند. و نزد ابن سعد همچنان از وى روايت است كه گفت: در يوم الدار به عثمان (رض) گفتم: با ايشان بجنگ، چون به خدا سوگند، خداوند قتال ايشان را برايت حلال گردانيده است، گفت: نخير، به خدا سوگند، ابداً با ايشان نمى‏جنگم... و حديث را متذكر شده. وى همچنان  از عبد اللَّه  بن عامر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: عثمان (رض) در يوم الدار گفت: بزرگترين مدافع شما از من شخصى است كه دست و سلاح خويش را باز دارد. وى همچنان از ابن سيرين روايت نموده، كه گفت: زيدبن ثابت نزد عثمان (رضى‏ اللَّه  عنهما) آمد و گفت: اينان انصاراند كه نزد دروازه قرار دارند ومى گويند: اگر خواسته باشى، دوباره(يعنى بار اول در يارى رسول خدا ص و بار دوم در يارى و نصرت تو. م.)  انصار خدامي ‏باشيم.مي ‏گويد: عثمان فرمود: اما جنگ، نخير. وى  همچنان از ابن سيرين روايت نموده، كه گفت: در آن روز با عثمان در منزل هفتصدتن بودند، و اگر آنان رامي ‏گذاشت ايشان را ان شاء اللَّه مي ‏زدند و از نواحى مدينه بيرون شانمي ‏راندند، از جمله آنان ابن عمر، حسن بن على و عبد اللَّه  بن زبير (رضى‏ اللَّه  عنهم) بودند.
وى  همچنان از عبد اللَّه  بن ساعده (رض) روايت نموده، كه گفت: سعيدبن عاص نزد عثمان (رضى‏ اللَّه  عنهما) آمد و گفت: اى اميرالمؤمنين، تا چه وقت دست‏هاى ما را محكممي ‏گيرى؟!اين قوم ما را خوردند، كسى از آنان ما را به تير زد، كسى ما را به سنگ زد و كسى شمشيرش را از نيام برآورده و بلند نموده است، پس ما را به آنچه لازممي ‏بينى دستور بده. عثمان گفت: من به خداوند محولمي ‏نمايم. چون ما نزد پروردگارمان جمع خواهيم شد. اما درباره جنگ به خدا سوگند، جنگ با ايشان را نمى‏خواهم، و اگر جنگ ايشان رامي ‏خواستم امي دوار بودم كه از ايشان نجات يابم، ولى من آنان را به خداوند محولمي ‏سازم، و كسى را كه ايشان را بر من جمع نموده نيز به خدا سوگند، تو را به جنگ امر نمى‏كنم. آن گاه سعيد گفت: به خدا سوگند، ابداً در مورد كسى از تو سئوال نمى‏كنيم و بيرون شد و جنگيد تا اينكه زخم مرگبارى در سرش خورد.
 
امتناع سعدبن ابى وقاص (رض) از جنگ
احمد از عمربن سعد از پدرش روايت نموده كه: پسرش عامر نزد وى آمد و گفت: اى پدرم، مردم )بر دنيا(مي ‏جنگند، و تو اينجا هستى؟! گفت: اى پسرم، آيا مرا امرمي ‏كنى كه در فتنه سرآمد باشم؟! نخير، به خدا سوگند، تا وقتى بر نمى‏خيزم كه شمشيرى برايم داده شده كه اگر مؤمنى را به آن زدم از وى برگردد و اگر كافرى را بدان زدم آن را بكشد. از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «خداوند توانگر پنهان و پرهيزگار را دوستمي ‏دارد. 
و در نزد طبرانى از ابن سيرين روايت است كه گفت: هنگامى كه براى سعد بن ابى وقاص (رض) گفته شد: آيا نمى‏جنگى، تو از اهل شورى هستى، و تو از ديگران به اين امر مستحق‏ترى؟ گفت: تا اينكه برايم شمشيرى نياورند كه دو چشم، و زبان و دو لب داشته باشد و كافر را از مؤمن بشناسد نمى‏جنگم. من جهاد نموده‏ام و جهاد رامي ‏شناسم. 
 
حكايت ابوجَنْدَل (رض)
در حالى كه آنها درين حالت قرار داشتند، ابوجندل بن سهيل بن عمرو (رض) آمد، و همان زنجيرهايى را كه به آن بسته شده بود با خود مي‏كشانيد،( وى از زندان فرار كرده بود.)  و از پايين مكّه بيرون آمده و خود را ميان مسلمين رسانيد. سهيل گفت: اى محمّد اين اوّلين كسى است كه از تو مي‏خواهم او را دوباره به من مسترد كنى. پيامبر ص فرمود: «ما تا كنون پيمان را تمام ننموده‏ايم». سهيل گفت: به خدا سوگند، با اين حال من با تو ابداً هيچ قرارداد صلحى نمي‏بندم. پيامبر ص فرمود: «او را به من واگذار كن»، سهيل گفت: خير من او را به تو نمي‏گذارم. پيامبر خدا ص باز هم فرمود: «بلكه اين كار را بكن». امّا سهيل گفت: خير من اين كار را نمي‏كنم. مِكْرَز درين اثنا گفت: ما او را به تو داديم. (درين لحظات دشوار) ابوجندل گفت: اى گروه مسلمانان، من در حالى كه مسلمان شده آمده‏ام، دوباره براى مشركين برگردانيده مي‏شوم؟! آيا آنچه را من ديدم نمي‏دانيد - وى در راه خداوند (جل جلاله) بسيار عذاب و اذيت شده بود - عمر (رض) مي‏گويد: من درين ميان نزد پيامبر خدا ص آمده گفتم: آيا تو به حق، نبى خدا نيستى؟ گفت: «بلى هستم». گفتم: آيا ما بر حق و دشمن مان بر باطل نيست؟ گفت: «بلى هست». گفتم: پس با اين وضع چرا ما خوارى و ذلّت را بر خود بخريم و در دين مان زير بار ذلّت برويم؟ گفت: «من رسول خدا هستم، و هرگز نافرمانى او را نخواهم كرد، و او نصرت دهنده من است». گفتم: آيا تو به ما نمي‏گفتى كه به خانه خواهيم رفت و آن را طواف خواهيم نمود؟ گفت: «بلى، ولى آيا من اين را به تو گفته بودم كه ما امسال به طواف آن خواهيم آمد؟» گفتم: نه. پيامبر ص فرمود: «تو به آن آمدنى هستى و آن را به طور حتمي طواف مي‏كنى». عمر (رض) ميگويد: آن گاه نزد ابوبگر (رض) آمده گفتم: اى ابوبكر، آيا اين به حق پيامبر خدا نيست؟ گفت: بلى. گفتم: آيا ما بر حق ودشمن مان بر باطل نيست؟ گفت