شوى و اگر همسايگى قومى را بد ديده باشى، تو را از نزد آن‏ها به جاى ديگرى انتقالمي ‏دهيم، گفت: من شراب نوشيدم، و خودم يكى از افراد بنى تيم هستم، و ابوموسى مرا شلاق زد و سرم را تراشيد، و رويم را سياه نمود و مرا در ميان مردم گردانيد و گفت: نه با وى نشست و برخاست كنيد و نه با وى غذا بخوريد، بنابراين من با خود اجراى يكى از اين سه چيز را عهد كرده‏ام: يا اينكه شمشيرى را بگيرم و به آن ابوموسى را بزنم، يا نزد تو بيايم و مرا به شام منتقل سازى، چون آن‏ها مرا نمى‏ شناسند يا اينكه به دشمن بپيوندم و با آن‏ها بخورم و بنوشم. آن گاه عمر (رض) گريه نمود و گفت: مرا خوش قامت نمى‏سازد كه تو اين را در بدل بودن اينقدر و اينقدر براى عمر انجاممي ‏دادى، و من در جاهليت از همه مردم بيشتر شرابمي ‏نوشيدم، اين چون زنا نيست، و به ابوموسى نوشت:
«سلام عليك. أما بعد: فان فلان بن فلان التيمى أخبرنى بكذا و كذا، و ايم‏ اللَّه  انى ان عدت لأسودن وجهك و لاطوفن بك فى الناس، فإن أردت أن تعلم حق ما أقول لك فعد فأمر الناس أن يجالسوه و يواكلوه، فإن تاب فاقبلو شهادته».
ترجمه: «سلام بر تو باد، اما بعد: فلان بن فلان تيمى اين چيزها را به من خبر داد، به خدا سوگند، اگر دوباره اينطور نمودى رويت را سياهمي ‏كنم و در ميان مردممي ‏گردانمت، اگرمي ‏خواهى حق آنچه را من به تومي ‏گويم بدانى، برگرد و مردم را امر كن، تا با وى نشست و برخاست كنند و همراهش بخورند، و اگر توبه نمود شهادتش را قبول كنيد». 
 
تأويل و توجيه عملكرد مسلمان  قصه خالدبن وليد و مالك بن نويره
ابن سعد از ابن ابى عون و غير وى روايت نموده كه: خالدبن وليد (رض) مدعى شد كه مالك بن نويره نظر به كلامى كه از وى به من رسيده مرتد شده است، و مالك آن را انكار نمود و گفت: من بر اسلام هستم نه تغيير خورده‏ام، و نه تبديلى نموده‏ام، و ابوقتاده و ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهم) نيز به تأييد وى شهادت دادند، خالد وى را حاضر نمود، و ضرار بن ازور اسدى (رض)  را امر نمود و او گردنش را زد، و خالد همسر وى ام متمّم را بدست آورد، و با او ازدواج كرد. بعد خبر كشتن مالك بن نويره و ازدواج خالد با همسر وى به عمربن خطاب رسيد، وى به ابوبكر (رض) گفت: وى زنا نموده است، سنگسارش كن، ابوبكر گفت: من وى را سنگسار نمى‏كنم. وى تأويل نموده، و خطا كرده  است، عمر گفت: او مسلمانى را كشته است، او را بكش، ابوبكر گفت: من او را نمى‏كشم، تأويل نموده، و در اين كار خطا كرده است. عمر گفت: پس او را برطرف كن، ابوبكر پاسخ داد: من شمشيرى را كه خداوند بر آن‏ها كشيده است ابداً داخل غلاف نمى‏كنم. 
 
بد ديدن گناه و نه گنهكار  
منع نمودن ابودرداء و ابن مسعود از دشنام دادن گنهكار
ابن عساكر از ابوقلابه روايت نموده كه: ابودرداء (رض) بر مردى گذشت كه مرتكب گناهى شده بود و آنان او را دشناممي ‏دادند، گفت: چه فكر مي ‏كنيد اگر او را در چاهى مي ‏يافتيد، آيا وى را بيرون نمى‏آوريد؟ گفتند: بلى، فرمود: پس برادرتان را دشنام ندهيد، و خدايى را ستايش كنيد كه به شما عافيت عنايت فرموده است. گفتند: آيا وى را بد نمى‏بينى؟ گفت: من عمل وى را بدمي ‏بينم، وقتى آن را ترك كند، او برادر من است.  و اين را همچنان (205/4) از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: وقتى برادرتان را ديديد كه گناهى را مرتكب شد، بر وى از همكاران شيطان نباشيد، كه گوييد: بار خداى، رسوايش كن، بار خدايا لعنتش نما، ولى از خداوند عافيت بخواهيد، چون ما اصحاب محمد ص درباره هيچكس، تا اينكه نمى‏دانستيم بر چهمي ‏مي رد چيزى نمى‏گفتيم، و اگر خاتمه وى به خيرمي ‏بود،مي ‏دانستيم كه وى خيرى را به دست آورده است، و اگر خاتمه‏اش به شرمي ‏بود، بر وىمي ‏ترسيديم.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1319.txt">سلامت و صفاى سينه از كينه  و حسد   قصه عبد اللَّه  بن عمرو و مردى كه پيامبر ص وى را به جنت بشارت داد</a><a class="text" href="w:text:1320.txt">نورافشانى و درخشش روى ابودجانه در مريضى‏ اش</a><a class="text" href="w:text:1321.txt">خوشى و خرسندى به بهترى حال مسلمانان  خوشى عبد اللَّه  بن عباس به خوشى مسلمانان</a><a class="text" href="w:text:1322.txt">مدارا و ملاطفت با مردم   مداراى پيامبر ص با يك مرد ناپسنديده</a><a class="text" href="w:text:1323.txt">قول ابودرداء درباره مداراى اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم)</a><a class="text" href="w:text:1324.txt">بخشش خواستن ابوبكر و ندامت وى از آنچه به عمر گفته بود و پشيمانى عمر از ابا ورزيدنش</a><a class="text" href="w:text:1325.txt">مغفرت خواستن ام حبيبه در وقت وفاتش  براى عايشه و ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنهن)</a><a class="text" href="w:text:1326.txt">آمدن ابوبكر نزد فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنهما) و راضى ساختن وى</a><a class="text" href="w:text:1327.txt">مغفرت خواستن عمر (رض) از مردى كه وى را بدمي ‏ديد</a><a class="text" href="w:text:1328.txt">معذرت خواستن عبد اللَّه  بن عمرو از حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهم)</a></body></html>سلامت و صفاى سينه از كينه  و حسد  
قصه عبد اللَّه  بن عمرو و مردى كه پيامبر ص وى را به جنت بشارت داد
احمد به اسناد حسن و نسائى از اسن بن مالك (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: ما با پيامبر خدا ص نشسته بوديم كه گفت: «اكنون مردى از اهل جنت بر شما ظاهرمي ‏شود»، آن گاه مردى از انصار آشكار شد كه قطرات آب وضويش از ريششمي ‏چكيد، و كفش‏هاى خود را با دست چپ خود گرفته بود، چون فرداى آن روز شد، پيامبر ص عين گفته را تكرار نمود، و باز آن مرد مثل مرتبه اول ظاهر شد، و چون روز سوم فرا رسيد پيامبر ص همچنان مثل گفته خود را گفت و باز آن مرد چون همان حالت اولش ظاهر شد، هنگامى كه پيامبر ص برخاست عبد اللَّه  بن عمرو (بن العاص) (رضى‏ اللَّه  عنهما) وى را دنبال نموده به او گفت: من با پدرم مخاصمه نمودم، و سوگند ياد نمودم كه تا سه روز نزدش داخل نشوم، اگر لطف نمايى كه مرا تا پايان اين مدت جاى بدهى اين كار را بكن، گفت: آرى، انسمي ‏گويد: عبد اللَّه   حديث بيانمي ‏نمود كه: وى با او همان سه شب را سپرى نمود، و او را نديد كه هنگام شب برخيزد، مگر اينكه وقتى در شب بيدارمي ‏شد و بر بستر خود درازمي ‏كشيد خداوند عزوجل را يادمي ‏نمود و تكبير مي ‏گفت، [و همنيطورمي ‏بود] تا اينكه براى نماز فجر برمي ‏خاست، عبد اللَّه  گفت: مگر اينكه من از وى در گفتارش جز خير نشنيدم. هنگامى كه آن سه شب گذشت، و نزديك بود كه عملش را حقير بشمرم، گفتم: اى بنده خدا در ميان من و پدرم هيچ خشم و جدايى نبود، وليكن از رسول خدا ص شنيدم كه سه مرتبه به تو مي ‏گفت: «اكنون مردى از اهل جنت بر شما ظاهرمي ‏شود»، و در هر سه مرتبه تو ظاهر شدى، بنابراين خواستم تا نزد تو جاى بگيرم، و ببينم كه عملت چيست و به آن اقتدا كنم، ولى تو را نديدم كه عمل بزرگى انجام داده باشى، تو را چه به آن رسانيده  كه پيامبر خدا ص گفت؟ وى گفت: عملم جز چيزى كه ديدى چيز ديگرى نيست و هنگامى كه برگشتم مرا فراخواند، و گفت: عملم جز چيزى كه ديدى چيز ديگرى نيست، مگر اينكه من در نفس خود كينه‏اى براى احدى از مسلمانان نمى‏يابم و با هيچكس ب