 خيرى كه خداوند آن را به او داده است حسد نمى‏كنم، آن گاه عبد اللَّه  گفت: اين همان چيزى است كه تو را به آن منزلت رسانيده است. اين را ابويعلى و بزار به مانند اين روايت نموده‏اند، و بزار اين مرد مبهم را سعد نامي ده است، و در آخر آن گفته: سعد گفت: برادرزاده‏ام، عملم جز همان چيزى كه ديدى، ديگر چيزى نيست، مگر اينكه من كينه به دل بر مسلمانى نخوابيده‏ام - يا كلمه‏اى مانند اين - . و نسائى در روايتى از روايات خود و بيهقى و اصبهانى افزوده‏اند: آن گاه عبد اللَّه  گفت: اين همان چيزى است كه تو را به آن منزلت رسانيده است، و اين چيزى است كه ما توانايى آن را نداريم. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:133.xml">بخشهاي 101 تا 110</a><a class="folder" href="w:html:144.xml">بخشهاي 111 تا 120</a><a class="folder" href="w:html:155.xml">بخشهاي 121 تا 130</a><a class="folder" href="w:html:166.xml">بخشهاي 131 تا 140</a><a class="folder" href="w:html:177.xml">بخشهاي 141 تا 150</a></body></html>نورافشانى و درخشش روى ابودجانه در مريضى‏ اش
ابن سعد  از زيدبن اسلم (رض) روايت نموده، كه گفت: پيش ابودجانه (رض) در حالى كه مريض بود داخل شدند، كه رويش درخشش و نورافشانىمي ‏كند، پس به او گفته شد: چرا رويت نورافشانى و درخششمي ‏كند؟ پاسخ داد: در عملم هيچ چيز نزدم معتمدتر از دو چيز نيست: يكى اينكه در چيزى كه برايم ارتباط و فايده نمى‏داشت صحبت نمى‏نمودم، و ديگر اينكه قلبم براى مسلمانان سالم و پاك بود.
 
خوشى و خرسندى به بهترى حال مسلمانان  خوشى عبد اللَّه  بن عباس به خوشى مسلمانان
طبرانى از ابن بريده اسلمى روايت نموده، كه وى گفت: مردى به ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) دشنام داد، ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: تو مرا در حالى دشناممي ‏دهى كه در من سه خصلت است: من بر آيه‏اى در كتاب خدامي ‏رسم، و دوست دارم كه همه مسلمانان آنچه را منمي ‏دانم بدانند، و من از حاكمى از حكام مسلمانانمي ‏شنوم كه در حكم خود عدالتمي ‏كند، و بر آن خوشمي ‏شوم، در حالى كه ممكن است من ابداً نزد وى براى دادخواهى، قضيه‏اى را نبرم، و منمي ‏شنوم كه باران در شهرى از شهرهاى مسلمانان باريده است و خوشوقتمي ‏شوم، در حالى كه چرنده‏اى از من در آنجا نيست. 
 
مدارا و ملاطفت با مردم  
مداراى پيامبر ص با يك مرد ناپسنديده
احمد از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: مردى براى ورود نزد رسول خدا ص اجازه خواست، پيامبر ص گفت: «او فرزند بد آن قبيله است  »، هنگامى كه وى داخل شد، پيامبر خدا ص خوشش آمد، و انبساطى در وى هويدا گرديد، بعد از آن او بيرون رفت، و مرد ديگرى اجازه خواست، پيامبر خدا ص فرمود: «اين فرزند نيك قبيله است» هنگامى كه داخل شد، آن چنان كه به آمدن مرد قبلى منبسط و خوشحال شده بود، براى وى منبسط و خوش حال نشد، وقتى وى بيرون رفت گفتم: اى پيامبر خدا، فلان اجازه خواست و به او آنچنان گفتى، و بعد برايش خوش و منبسط شدى، و براى فلان آن چنان گفتى، ولى تو را نديدم كه آنچه را در مقابل اول انجام دادى در مقابل وى انجام داده باشى؟ گفت: «اى عايشه، شريرترين مردم كسى است كه به خاطر بدزبانى و زشت خويى‏اش از وى كناره‏گيرى و ترسيده شود».  و ابونعيم  از صفوان بن عسّال (رض) روايت نموده، كه گفت: در سفرى ما با پيامبر ص بوديم، آن گاه مردى از جلو آمد، هنگامى كه پيامبر خدا ص به او نگاه كرد، گفت: «اين بد برادر قوم و بد مرديست»، وقتى به پيامبر ص نزديك شد، وى را نزديك خود نشاند، هنگامى برخاست و رفت، گفتند: اى رسول خدا، وقتى وى را ديدى گفتى: اين بد برادر قوم و بد مرديست، و بعد او رانزديك خود نشاندى؟! پيامبر خدا ص گفت: «وى منافق است، و به خاطر نفاقش با وى مدارامي ‏كنم، ومي ‏ترسم كه وى ديگرى را درباره من به فساد بكشاند». ابونعيممي ‏گويد: اين حديث غريب است.
و طبرانى در الأوسط از بريده (رض) روايت نموده، كه گفت: ما نزد پيامبر خدا ص بوديم، كه مردى از قريش از پيش روى آمد، و پيامبر خدا ص او را به خود نزديك و قريب گردانيد، هنگامى كه برخاست گفت: «اى بريده آيا اين رامي ‏شناسى؟» گفتم: آرى، در ميان قريش از حسب متوسطى برخوردار است، و از همه شان ثروتمندتر است - سه مرتبه - ، بعد گفتم: اى رسول خدا، من نظر به عملم درباره وى تو را نسبت به او آگاه كردم، و تو خودت داناترى، فرمود: «اين از جمله كسانى است كه خداوند در روز قيامت براى شان اهميتى قايل نمى‏باشد». 
 
قول ابودرداء درباره مداراى اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم)
ابونعيم  از ابودرداء (رض) روايت نموده، كه وى گفت: ما در روى اقوامى در حالى دندان‏هاى خود را آشكارمي ‏كنيم ( هدف خنديدن است)، كه دل‏هاى ما آنان لعنت مي ‏كند. 
 
راضى ساختن مسلمان  
بخشش خواستن ابوبكر و ندامت وى از آنچه به عمر گفته بود و پشيمانى عمر از ابا ورزيدنش
بخارى از ابورداء (رض) روايت نموده، كه گفت: نزد پيامبر ص نشسته بودم كه ناگهان ابوبكر (رض) از يك طرف لباس خود گرفته آمد، حتى كه زانوهايش را آشكار نموده بود، آن گاه پيامبر ص گفت: «رفيق تان مخاصمه نموده است»، بعد وى سلام داد و گفت: در ميان من و ابن خطاب چيزى بود، و من بر وى تيزى نمودم، و بعد از آن پشيمان شدم، و از وى خواستم تا مرا ببخشد، ولى او امتناع ورزيد، بنابراين به طرف تو روى آوردم، پيامبر ص فرمود: «اى ابوبكر خداوند تو را مغفرت كند» - سه مرتبه - ، بعد از آن عمر (رض) پشيمان شد و به منزل ابوبكر (رض) آمد و گفت: آيا ابوبكر (رض) در خانه است؟ گفتند: نه، آن گاه نزد پيامبر ص آمد (و سلام داد)، و روى پيامبر ص شروع به دگرگون شدن نمود، حتى كه ابوبكر ترسيد، و روى هر دو زانوى خود نشست و گفت: اى رسول خدا، به خدا سوگند، من ظالم‏تر بودم - دو مرتبه - آن گاه پيامبر خدا ص فرمود: «خداوند مرا به سوى شما فرستاد، شما گفتيد : دروغ گفتى، و ابوبكر گفت: راست گفته است، و با جان و مالش با من همدردى نمود، پس آيا شما دوست مرامي ‏گذاريد» - دو مرتبه - و پس از آن ديگر ابوبكر (رض) اذيت كرده نشد. 
و نزد طبرانى از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه: ابوبكر (رض) به عمر (رض) ناسزا گفت، بعد گفت: اى برادر برايم مغفرت بخواه، و عمر (رض) خشمگين شد، و ابوبكر (رض) آن را چندين بار تكرار نمود، و عمر خشمگين شد، آن گاه اين براى پيامبر ص يادآورى شد، و آنها نيز نزد رسول خدا ص آمدند و نشستند، پيامبر خدا ص گفت: «برادرت از تومي ‏خواهد تا براى او مغفرت بخواهى، و تو نمى‏كنى؟» گفت: سوگند به ذاتى كه تو را به حق نبى برگزيده است، هر بارى كه از منمي ‏خواست برايش مغفرتمي ‏خواستم، و هيچ خلق خدا بعد از تو برايم محبوب‏تر از او نيست. ابوبكر گفت: و براى من نيز سوگند به ذاتى كه تو را به حق فرستاده است، كه هيچ كس بعد از تو برايم محبوب‏تر از او نيست. آنگاه پيامبر خدا ص گفت: «درباره دوستم مرا اذيت نكنيد، چون خداوند عزوجل مرا به هدايت و دين حق مبعوث نمود، گفتيم: دروغ گفتى، و ابوبكر گفت: راست گفتى: و اگر خداوند عزوجل او را صاحب من نام نمى‏نهاد، حتماً او را خليل خودمي ‏گرفتم، ولى اكنون 