 بودند، آن گاه پيامبر ص براى عيينه بالشتى خواست، و او را بر آن نشاند و گفت: «وقتى بزرگ و كريم قومى نزدتان آمد او را عزت كنيد». 
 
پيامبر ص و انداختن بالشتى براى عدى بن حاتم
عسكرى و ابن عساكر از عدى بن حاتم (رض) روايت نموده‏اند كه: وقتى وى نزد پيامبر ص آمد، او برايش بالشتى را انداخت، ولى او بر زمي ن نشسته، و گفت: شهادتمي ‏دهم كه تو در زمي ن در تلاش بلندى و فساد نيستى، و اسلام آورد، گفتند: اى نبى خدا، ما از تو عملى را ديديم كه آن را از خودت براى هيچكسى نديده بوديم، فرمود: «آرى، اين بزرگ و كريم قومى است، و وقتى بزرگ و كريم قومى نزدتان آمد، او را عزت و اكرام كنيد». 
 
پيامبر ص و عزت نمودن ابوراشد
دولابى  از ابوراشد بن عبدالرحمن (رض) روايت نموده، كه گفت: با صد تن از قومم نزد پيامبر ص آمديم، هنگامى كه به پيامبر ص نزديك شديم ايستاديم و به من گفتند: اى ابومعاويه تو پيش برو، اگر چيزى را ديدى كه خوشت آمد، نزد ما بيا تا همه نزد وى رويم و اگر از آنچه كه خوشتمي ‏آيد چيزى را نديدى، به طرف ما برگرد، تا همه برگرديم، آن گاه نزد پيامبر ص آمدم، و خردترين قوم بودم، و گفتم: صبح بخير اى محمد، پيامبر ص فرمود: «اين سلام مسلمانان براى يكديگر نيست»، به او گفتم: چگونه است اى پيامبر خدا؟ گفت: «وقتى نزد قومى از مسلمانان آمدىمي ‏گويى: السلام عليكم و رحمة اللَّه »، گفتم: السلام عليك يا رسول‏ اللَّه  و رحمه  اللَّه  و بركاته، گفت: «و عليك السلام و رحمه  اللَّه  و بركاته»، بعد از آن پيامبر ص به من گفت: «نامت چيست، و تو كيستى؟» گفتم: من ابومعاويه بن عبداللات و العزى هستم. پيامبر خدا ص به من گفت: «بلكه تو ابوراشدبن عبدالرحمن هستى»، و مرا عزت نمود و در پهلوى خود نشاند، و چادرش را به من پوشانيد، و كفش هايش را به من داد، و عصاى خود را به من بخشيد و اسلام آوردم، آن گاه از همنشينان پيامبر ص كسى به او گفت: اى پيامبر خدا تو رامي ‏بينم كه اين مرد را عزت نمودى، پيامبر ص به آنان گفت: «اين شريف قوم خود است، و وقتى شريف قومى نزدتان آمد، او را عزت كنيد»... و حديث را متذكر شده است. 
 
تشويق رئيس قوم  
پيامبر ص و تشويق نمودن بزرگ قومى
ابونعيم  از ابوذر (رض) روايت نموده كه: پيامبر خدا ص به او گفت: «جعيل را چگونهمي ‏بينى؟» گفتم: مرد مسكينى است از جمله مردمان، گفت: «فلان را چگونهمي ‏بينى؟» گفتم: سيدى از سادات مردم است، گفت: «جعيل در مقابل اين مرد به پرى زمي ن بهتر است». گفتم: اى رسول خدا، در حالى كه فلان اين طور است چگونه خودت با وى اين چنين عمل و روش نيكومي ‏كنى؟ فرمود: «او رئيس قوم خود است، و من ايشان را تشويقمي ‏كنم». 
و ابن حبان اين را از طريق ديگرى از ابوذر روايت نموده، ولى از جعيل نام نبرده است. و بخارى اين را به روايت حديث سهل بن سعد روايت نموده، ولى ابوذر و جعيل را مبهم گذاشته است. و ابن اسحاق در المغازى از محمدبن ابراهيم تيمى روايت نموده، كه گفت: گفته شد: اى رسول خدا، براى عيينه بن حصن و اقرع بن حابس صد تا صدتا [شتر]دادى، و جعيل را گذاشتى؟ گفت: «سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، جعيل بن سراقه به پرى زمي ن از مثل عيينه و اقرع بهتر است، ولى من آن دو را تشويقمي ‏كنم، و جعيل را به ايمانش محولمي ‏سازم». 
 
عزت آل بيت پيامبر خدا ص  
وصيت رسول خدا ص درباره اهل بيتش
مسلم از يزيدبن حيّان روايت نموده، كه گفت: من، حصين بن سبره و عمروبن مسلم نزد زيدبن ارقم (رض) رفتيم، هنگامى كه نزدش نشستيم، حصين به او گفت: اى زيد خيرهاى زيادى را بدست آوردى! رسول خدا ص را ديدى، صحبت وى را شنيدى، به همراه وى جهاد نمودى و در پشت سرش نماز خواندى، اى زيد خير زيادى را بدست آوردى! اى زيد آنچه را از پيامبر خدا ص شنيدى براى ما بيان كن. گفت: اى برادر زاده‏ام، به خدا سوگند، سنم بزرگ شده و زمانم كهنه شده است، و اكنون بعضى چيزهايى را كه از پيامبر خدا ص به ياد داشتم فراموش نموده‏ام، بنابراين آنچه را براى تان گفتم، قبول كنيد، و آنچه را نگفتم به آن مجبورم نسازيد. بعد از آن گفت: پيامبر خدا ص روزى نزد آبى در ميان مكه و مدينه كه به آن خم گفتهمي ‏شود براى ايراد خطبه در ميان ما ايستاد، و پس از حمد و ثناى خداوند، وعظ نمود و پند داد، و بعد از آن گفت: 
«اما بعد: آگاه باشيد اى مردم من هم بشرى هستم، و نزديك است كه فرستاده پروردگارم بيايد ومن اجابت كنم، و من دو چيز سنگين را در ميان تانمي ‏گذارم: اول آن كتاب خداست، كه در آن هدايت و نور است، بنابراين به كتاب خدا عمل كنيد و به آن چنگ زنيد»، و به كتاب خدا تشويق و ترغيب كرد. و بعد از آن گفت: «و اهل بيتم، درباره اهل بيتم خدا را به يادتانمي ‏آورم، درباره اهل بيتم خدا را به يادتانمي ‏آورم».
آن گاه  حصين به او گفت: اى زيد اهل بيت وى كيست؟ آيا همسرانش از اهل بيت وى نيستند؟ گفت: همسرانش از اهل بيت وى‏اند، ولى اهل بيت وى كسانى اند، كه از صدقه، بعد از وى محروم شده‏اند. گفت: آن‏ها كى‏اند؟ پاسخ داد: آن‏ها آل على، آل عقيل، آل جعفر و آل عباس‏اند، گفت: همه اين‏ها از صدقه محروم شده‏اند؟ گفت: آرى. 
 
پيامبر ص و عزت نمودن عمويش عباس (رض)
ابن عساكر از ام المؤمنين عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص با ياران خود نشسته بود، و در پهلويش ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) قرار داشتند، در اين وقت عباس (رض) تشريف آورد، ابوبكر (رض) براى او جاى گشود، و او در ميان پيامبر ص و ابوبكر (رض) نشست، آن گاه پيامبر ص به ابوبكر (رض) گفت: «همانا فضيلت اهل فضل را، اهل فضلمي ‏داند». بعد از آن عباس به پيامبر ص رو كرد و باوى صحبت نمود، و پيامبر ص صداى خود را خيلى پايين نمود، ابوبكر به عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: براى پيامبر خدا ص علتى پيش آمده كه قلبم را مشغول ساخت، و عباس (رض) تا آن وقت نزد پيامبر ص بود، كه از كار خود فارغ گرديد و برگشت. آن گاه ابوبكر گفت: اى رسول خدا در آن ساعت برايت علتى پديدآمد؟ گفت: «نخير». ابوبكر افزود: من تو را ديدم كه صداى خود را خيلى پايين نمودى. گفت: «جبرئيل مرا امر نمود كه وقتى عباس آمد صداى خود را پايين آورم، چنانكه شما را امر نمود تا صداهاى تان را نزد من پايين آوريد». 
و نزد طبرانى از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: ابوبكر (رض) نزد پيامبر ص جاى نشستنى داشت، كه از آن جز براى عباس (رض) بر نمى‏خاست، و آن عمل رسول خدا ص را خوشنودمي ‏ساخت، روزى عباس تشريف آورد، و ابوبكر (رض) جاى خود را به وى داد، و پيامبر خدا ص به او گفت: «چرا [از جايت بلند شدى]» گفت: اى پيامبر خدا، عمويتمي ‏آيد، آن‏گاه رسول خدا ص به طرف عباس نگاه كرد، و در حالى كه تبسمى بر لب داشت روى خود را به ابوبكر (رض) گردانيد و گفت: «عباس در حالىمي ‏آيد كه لباس سفيد بر تن دارد، ولى پسرانش پس از وى سياه خواهند پوشيد، و دوازده تن از آن‏ها به پادشاهىمي ‏رسند». هنگامى كه عباس آمد، گفت: اى رسول خدا، براى ابوبكر [چيزى] گفتى؟ گفت: «جز خير چيزى نگفتم؟». گفت: راست گفتى، پدر و 