ا او خارج شدم، درين اثنا با عثمان بن طلحه برخوردم. با خود گفتم: اين هم رفيقم است و بايد آنچه را خواهان آن هستم به او يادآور شوم. بعد آن عده پدرانش را كه كشته شده بودند به ياد آوردم، و نخواستم اين قضيه را به او تذكّر بدهم. بعد با خود انديشيدم كه اگر اين را بگويم، چه ضررى براى من خواهد داشت؟ چون من همين ساعت در حركت هستم. پس از اين انديشه و فكر جديد، كار را تا به همان حدّى كه رسيده بود، برايش بيان داشته، و افزودم: ما چون روباهى در يك غار هستيم كه اگر دلوى از آب در آن انداخته شود، خارج مي‏شود و مانند همانند گفته‏هاى خود را براى آن دو تن ديگر براى وى تكرار كردم، وى به زودى اين حرف مرا پذيرفت. به او گفتم: من امروز خارج شده‏ام و مي‏خواهم همين روز بروم، و اين هم سواريم كه در فَجّ مُنَاخه آماده است. خالد مي‏گويد: ما با او وعده گذاشتيم كه در يأجُج  با هم ملاقات كنيم، اگر قبل از من به آنجا رسيد، انتظارم را بكشد، و اگر قبل از وى به آنجا رسيدم منتظرش مي‏باشم. خالد مي‏گويد: سحرگاهان در تاريكى قبل از طلوع فجر خارج شدم تا در يأجج يكديگر را ملاقات كرديم. به راه افتاديم تا اين كه به هَدَّه رسيديم، و عمروبن العاص را در آنجا دريافتيم. عمرو گفت: اى قوم خوش آمديد، گفتيم: تونيز خوش آمدى. عمرو از ما پرسيد: مسيرتان به كدام طرف است؟ پرسيديم: چه چيز تو را بيرون كرده؟ گفت: شما را چه چيز بيرون كرده؟ گفتيم: پيوستن به اسلام و پيروى محمد. گفت: اين همان چيزى است كه مرا به اينجا كشانيده است.
به اتّفاق هم حركت نموديم تا اين كه به مدينه آمديم، ودر حَرَّه شترهاى خود را خوابانيده و توقّفى نموديم. پيامبر صاز آمدن ما مطّلع شد و مسرور گرديد. من در اين مكان لباس‏هاى خوب خود را پوشيدم، بعد از آن به طرف پيامبر ص رفتم، برادرم در اين اثنا با من روبرو شده گفت: عجله و شتاب كن چون پيامبر خدا ص از آمدنت مطّلع شده، و به قدومت مسرور گرديده و اكنون انتظارتان را مي‏كشد. ما به شتاب به طرف وى روان شديم و خود را به او نشان دادم و او به من تبسّم نمود، به سلام نبوّت به او سلام كردم، (السلام عليك يا نبى اللَّه) و با چهره گشاده جواب سلامم را داد. گفتم: من شهادت مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا وجود ندارد، و تو پيامبر خدا هستى. پيامبر ص گفت: «بيا» بعد از آن فرمود: «ستايش خدايى راست كه تو را هدايت نمود، من هوشمندى تو را از قبل ديده بودم، و اميد داشتم تا تو را جز به خير نسپارد». گفتم: اى رسول خدا، به اين فكر هستم در معركه هايى كه بر ضد تو شركت داشتم و عنادى كه بر ضد حق مي‏نمودم (همه چيزهاى بزرگى اند)، تو از خداوند بخواه و دعا كن تا آنها را به من ببخشد. پيامبر ص در پاسخ به من با لحنى مهربان و تسلّى بخش گفت: «اسلام گذشته را محو مي‏سازد». گفتم: اى پيامبر خدا ص على رغم آن برايم دعا كن، آن گاه فرمود: «بار خدايا، همه تلاش و سعى خالدبن وليد را كه در بازداشتن از راه خدا نموده است به او ببخش». خالد مي‏گويد: بعد از آن عثمان و عمرو پيش آمدند و با پيامبر خدا ص بيعت نمودند. خالد مي‏گويد: رفتن ما به مدينه مصادف بود با ماه صفر سال هشتم، خالد مي‏گويد: پيامبر خدا ص در امر مهمي كه وى را اندوهگين مي‏ساخت هيچ يك از اصحابش را با من برابر نمي‏كرد. اين چنين در البدايه (238/4) آمده. و اين را همچنين ابن عساكر همانند اين... به شكل تفصيل، چنان كه در كنز العمال (30/7) آمده، روايت كرده است.
    
قول پيامبر ص: كسى كه من ولى‏اش هستم على ولى اوست
بزار از بريده (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص ما را در سريه‏اى فرستاد، و على (رض) را بر ما امير مقرر نمود، هنگامى كه آمديم، پرسيد: «دوست‏تان را چگونه يافتيد؟» من از وى شكايت نمودم، يا غير من از وى شكايت نمود.مي ‏گويد: آن گاه سر خود را بلند نمود - و من مردى بودم كه همي شه به زمي ن نگاهمي ‏نمودم - ناگهان متوجه شدم كه صورت پيامبر ص سرخ گرديده ومي ‏گويد: «كسى را كه من ولى اش هستم، على ولى اوست». گفتم: در مورد وى هرگز برايت بدى نمى‏رسانم. 
 
قول پيامبر ص: كسى كه على را اذيت كند مرا اذيت نموده است
ابن اسحاق از عمروبن شاس اسلمى (رض) - كه از اصحاب حديبيه بود - روايت نموده، كه گفت: من با على (رض) همراه سوارانش بودم كه پيامبر خدا ص او را در آن به يمن فرستاده بود، على اندكى بر من ستم روا داشت، كه در نفس خود نسبت به وى خشم گرفتم. هنگامى كه به مدينه آمدم، در مجالس مدينه و نزد كسى كه با او ملاقات كردم از دست وى شكايت كردم، بعد روزى در حالى آمدم كه پيامبر خدا ص در مسجد نشسته بود، هنگامى كه مرا ديد به چشم هايش نگاهمي ‏كنم، به من نگاه نمود، تا اينكه نزد وى نشستم. وقتى كه نزدش نشستم گفت: «به خدا سوگند، اى عمرو مرا اذيت نمودى»، گفتم: انا اللَّه  و اناليه راجعون! به خدا و اسلام از اينكه پيامبر خدا را اذيت كنم پناهمي ‏برم! گفت: «كسى كه على را اذيت كند، مرا اذيت نموده است». 
 
    
پناه خواستن سعد از غضب پيامبر ص وقتى كه به على دشنام داد
ابويعلى از سعدبن ابى وقاص (رض) روايت نموده، كه گفت: من با دو تن ديگر در مسجد نشسته بودم، و على (رض) را دشنام داديم آن گاه پيامبر خدا ص در حالى روى آورد كه خشم در چهره‏اش نمايان بود، و من از غضب وى به خدا پناه بردم، وى گفت: «ميان من و شما چيست؟ كسى كه على را اذيت كند، مرا اذيت نموده است!». 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1364.txt">اعتراض عمر بر مردى كه على را ناسزا گفت</a><a class="text" href="w:text:1365.txt">قول سعد: اگر اره هم بر فرق سرم گذاشته شود هرگز او را دشنام نخواهم داد</a><a class="text" href="w:text:1366.txt">ناسزاگويى معاويه به على و امتناع سعد از آن</a><a class="text" href="w:text:1367.txt">اعتراض ام سلمه بر كسى كه به على دشنام دهد</a><a class="text" href="w:text:1368.txt">قول حضرت على درباره حسب و دينش</a><a class="text" href="w:text:1369.txt">ابوبكر و عزت نمودن حسن</a><a class="text" href="w:text:1370.txt">عمر و عزت نمودن حسين</a><a class="text" href="w:text:1371.txt">ابوبكر و عزت نمودن حسن</a><a class="text" href="w:text:1372.txt">ابوهريره و بوسيدن شكم حسن</a><a class="text" href="w:text:1373.txt">قول ابوهريره براى حسن: يا سيدى «اى آقاى من»</a></body></html>اعتراض عمر بر مردى كه على را ناسزا گفت
ابن عساكر از عروه (رض) روايت نموده كه: مردى در حضور عمر (رض) به على (رض) ناسزا گفت. عمرفرمود: صاحب اين قبر رامي ‏شناسى، محمدبن عبد اللَّه  بن عبدالمطلب، و على بن ابى طالب بن عبدالمطلب،  على را جز به خوبى و خير ياد مكن، چون اگر تو وى را اذيت كنى، اين را در قبرش اذيت كرده‏اى. 
 
قول سعد: اگر اره هم بر فرق سرم گذاشته شود هرگز او را دشنام نخواهم داد
ابويعلى از ابوبكر بن خالد بن عرفطه روايت نموده كه: وى نزد سعد بن مالك (رض) آمد و گفت: شنيدم كه شما در كوفه به دشنام دادن على (رض) اقداممي ‏كرديد، آيا تو هم وى را دشنام دادى؟ گفت: به خدا پناهمي ‏برم! سوگند به ذاتى كه جان سعد در دست اوست، از پيامبر خدا ص شنيدم كه درباره على چيزى مي ‏گفت، كه اگر اره هم بر فرق سرم گذاشته شود هرگز وى را دشنان نمى‏دهم. 
 
ناسزا