ررسی کرده باشیم، حقیقاً که تکون اجتماع از افراد یعنی: از مردان و زنان بسیار یک قضیة ثابتی است، بدلیل اینکه بیک حقیقت ثابت تکیه دارد که نه تطورات علم میتواند در آن اثر بگذارد و نه تطورات تاریخ، و وجود این قضیة ثابت مستلزم وجود یک رشته روابط معین و ثابت است میان یک فرد و سایر افراد، یعنی: میان فرد و اجتماع و اول ببرسی و انتقاد از داستانی میپردازیم که درکیم آن را در خیال خود ساخته است و آن داستان عقل اجتماعی است، همان عقلی که دائم بافراد فرمان میراند، اما برخلاف اقتضای فطرتشان و از راه قهر و اجبار و ضرورت های اجتماعی، وظیفه هائی را برای آنان معین میکند که نمیخواهند، همان قهراجتماعی که بعقیدة درکیم هرگز فرد جرئت ندارد دست رد بر سینة آن بزند، و یا دست کم کوچکترین تصرفی در آن بنماید. واقعاً که داستان عجیبی است، اگر نگوئیم ناپاک و پلید است، زیرا چنانکه دیدیدم سرانجام باینجا رسید که تشکیل خانواده فطری نیست، یعنی: جانشین آن که عبارت باشد از: هرج و مرج و نابسامانیهای غریزة جنسی که بطور طبیعی هرگاه عقل جمعی ایجاب کند ممکن است بوجود آید، و همچنین باینجا رسید که دین طبق فطرت بشریت نیست، یعنی: جانشین آن بی دینی و ورشکستگی است، بطور طبیعی هرگاه عقل جمعی ایجاب کند، ممکن است جانشین آن شود و عالمی را اداره نماید.
در صفحه 118 کتاب (قواعد المنهج) میگوید: جرم یک ظهوراجتماعی بیمار نیست، بلکه خود آن هم یک ظهوراجتماعی طبیعی و مفید بحال جامعه است، و در صفحه 119 همان کتاب میگوید: بهمین دلیل نزدیک است که جرم یگانه ظهور و تجلی اجتماعی باشد که بدون تردید عوارض هر ظهوراجتماعی سالم را دربر دارد، و باز هم تکرار میکنم: معنای این سخن این است که از جهت دیگر جرم یگانه عاملی است که باید باشد تا اجتماع بسلامت حرکت کند و بسلامت بمقصد برسد، و یکی از اجزاء تفکیک ناپذیر هر اجتماع سالم است. بلی، در واقع این داستان فقط بر یک اساس استوار است، و آن این است که انسان یعنی: فرد در اثناء زندگیش در میان جماعت اعمالی را انجام میدهد که گاهی از آنها راضی نیست و یا با بی میلی انجام میدهد، و بلکه گاهی که کلاه خود را قاضی میکند می بینید که اصولاً چنین اعمالی را دوست ندارد و این بدون شک یک حقیقتی است، اما باید دید تا چه حدی و بچه دلالت دارد؟
حقاً که این بزرگان یعنی: باصطلاح دانشمندان از یک حقیقت بزرگ فطری غافلند، و آن ذوجنبتین بودن طبیعت بشریت است، آنان مرتب انسان را از یک جنبه تفسیر میکنند و جنبة دیگر را در نظر نمیگیرند، و بهمین حساب دائم اسباب و علل را بهمان جنبة موجود حواله میدهند، در نتیجه انسان را با تفسیر دیگر که بیگانه و خارج از هستی اوست بررسی میکنند، و آن تفسیر بیگانه گاهی ماده است، گاهی اجتماع است و گاهی چیز دیگر. آخر از خطوطی که در نهاد بشریت در مقابل هم قرار دارند، یکی فردیت و یکی دیگر اجتماعیت است، یکی سلبی و دیگری ایجابی است، هردو در انسان موجودند و آن هم موجود فطری، و هردو اصیلند و هیچ یک از خارج بهستی انسان تحمیل نگشته است، و هردو در وجود او مؤثرند، و انسان هم فطرتاً این قابلیت را دارد که از هردو طرف متأثر گردد نه اینکه از یک طرف فقط، و آن عاملیکه انسان در اجتماع را طوری قرار میدهد که گاهی اعمالی را انجام میدهد بدون رضایت و خوشنودی، بلکه اگر وجدانش را قاضی کند آنها را اصلاً دوست ندارد، در همه جا و همه وقت قهراجتماعی نیست و بلکه اغلب اوقات یک نوع مشارکت وجدانی است، یعنی: عشق و انگیزة فطری است که با دیگران در کاری شرکت جوید، گرچه بزیان فردی خود باشد و آن هم دائمی نیست، گاه وقتی اتفاق میافتد، و آن عاملیکه دعوی درکیم را باطل میکند این است که قهراجتماعی در بسیاری از حالات زندگی انسان واقعیت دارد و هر اندازه هم که قدرت و فشار داشته باشد، بازهم نمیتواند فطرت انسان را از کار بیاندازد، گرچه ممکن است مدتی سرکوبش کند و از فعالیت باز دارد. آخر مگر عالم ندید آن فشاری را که رژیم کمونیست بکار برد، بازهم نتوانست مالکیت فردی را باطل کند، و سرانجام ناچار گردید که برگردد و نوعی از آن را برسمیت بشناسند، چنانکه همة انقلابهای روی زمین هم تعبیری از برانداختن این قهراجتماعی است، و با اینکه خود انقلاب هم یک تجلی و ظهوراجتماعیست، با این فرق که بدون تردید از تجمع نفوس افراد بوجود میآید، بلکه گاهی از وجود یک فرد انقلابی که دیگران را بدور خود جمع میکند پدید میآید، یعنی: از داخل فطرت افراد و از وجود عدم رضایت از یک قهراجتماعی پیدا میشود.
پس بنابراین، آن اجتماع پرستی که گاهی برعکس فرد سر بطغیان میزند و آن جنبة سالبه ای که گاهی در مقابل قهراجتماعی مهر سکوت بر لب میزند هردو جنبش فطری هستند، و از اینجا است که همة ظواهر اجتماعی سرانجام فطری میگردند، آخر سر از وادی فطرت درمیآورند، خواه سالم و بی عیب و خواه بیمار و پر از درد، زیرا فطرت دائم در معرض انحراف و اعتدال است، و روی این حساب حالات اعتدال و حالات انحراف آن ناشی از حالات اعتدال و انحراف فرد یا اجتماع است.
آخر خود اجتماع جزئی از فطرت است، پاره ای از فطرت ثابت است و روابط میان فرد و اجتماع هم همینطور است و بطور کلی ثابت است، و در خلال عصرها دگرگون بودن و براست و چپ غلطیدن آن که گاهی قیافة داغ و سوزان فردیت بخود میگیرد و گاه دیگر قیافة برافروختة اجتماعیت، دلیل بر این نمیشود که آن مقیاس صحیحی از فطرت ندارد، و همچنین دلیل بر این نمیتواند باشد که مقیاس ثابت نیست، و بلکه یگانه چیزی که میتواند بگوید: این است که آن هم مانند همة چیزهای موجود در فطرت بشریت آن قابلیت را دارد که منحرف گردد و یا معتدل، و آن قانون ثابتی که باید بر روابط فرد یا اجتماع حکومت کند این است که هردو هم فرد و هم اجتماع از (نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ)پدید میآیند، از یک چشمه سیراب میگردند، یکی مقدم بر دیگری نیست، این یکی با احترام تر از آن دگر نباید باشد، فرد از اجتماع و اجتماع از فرد است، و روی این اصل احترامات و حقوق همه باید مراعات گردد بدون تردید. 
و از اینجا است که در اسلام نظریة حدود پیش میآید، یعنی: کیفرها و مجازات ها که از طرف خدا تعیین گردیده، و همچنین ثبات و دوام این قوانین کیفری پدید میآید، برای اینکه کیفر در اصل خود و در ثبات و دوام خود فرمان از یک حقیقت ثابت میبرد، و آن این است که همه مردان و زنان فراوانی که اجتماع را تشکیل میدهند از یک اصل و از یک نفس بیرون آمده اند، و بهمین جهت حقوق انسانیت آنان همه یکی است و احترامشان هم یکی، احترام بخون، احترام بناموس، احترام بمال و جان، همه یک رشته احترامات متساوی و ثابت اند، و تطورات هر اندازه هم فشار داشته باشد کوچکترین اثری در آنها ندارد، و همچنین کیفرهائی که در مقابل تجاوز بر این احترامات مقرر گردیده، یک رشته امور ثابتی هستند که تطورات هیچگونه اثری در آنها ندارد. 
و از اینجا است که در اسلام کیفرهای قتل و کوچکتر از قتل، از قبیل زخم زدن و ش