سام آوری پیشرفت و زندگی را در روی زمین با بهترین و مترقی ترین نظمی آراست، مردم چنان گمان کردند که این ترقی و پیشرفت محصول همین جدائی است، محصول فاصله گرفتن انسان از خداست، و حال آنکه این یک غلط فکری است که یک رشته علل شرایط زمان و مکان آن را در این محیط نیمه روشن پدید آورده، زیرا پیشرفت علمی که هرگز دشمن دین نمیشود، تنظیم برنامة زندگی در روی زمین که با دین خدا عداوت نمی ورزد، چرا ممکن است که هردو با مفهوم کلیسائی دین دشمن گردند و یا با رجال دین و رجال کلیسا عداوت ورزند؟ زیرا دین خدا که راه زن ترقی بشریت نمیشود، چون دینی است که برای اصلاح جامعة بشر آمده، چگونه میتواند برخلاف رسالت خود انجام وظیفه نماید؟!
و بهترین دلیل این مطلب وجود خود اسلام است، زیرا آن نهضت بزرگ علمی که علوم تجربی را ببار آورد، و علم جدید اروپا نیز از آن سرچشمه گرفت در سایة اسلام، و بلکه با راهنمائی و فرمان اسلام بود، بخاطر اینکه غرب قبل از این اهل علم و دانش نبود، و همچنین آن رشته علوم یونانی که مسلمانان به دست آوردند و پرورش و گسترش دادند، در اصل با تجربه سر و کار نداشت، چنانکه «بریفولیت» و «ددریبر» میگویند: این علوم در آن پایه نبود که بتواند این نهضت علمی را بوجود آورد، و فقط آن توجیهات حکیمانه و راهنمائی اسلام بود که آنها را از کارگاه فکر و تأمل بمیدان تجربه رسانید و از گوشة انزوا بمیدان عمل دعوت کرد، و بهمین حساب بطور چشمگیری در آن زمان پیشرفت نمود و عالمی را روشن ساخت، و همچنین تظیم برنامه ها را با همة انواع و اشکالش مسلمانان از تمدنهای قبل از زمان خود گرفتند و در سایة قوانین ثابت اسلامی پرورش و گسترش دادند، و با روح ملکوتی اسلام آمیختند و عالمگیرش ساختند، و هیچگونه عداوتی و اختلافی میان دین و تنظیم بوجود نیامد، بلکه خلیفة وقت عمر ابن خطاب در زمان حکومتش با روح مسلمانی آن را در عالم اسلام بنا نهاد، او بود که دست بتدوین ادارات زد و کارها را بنظم و ترتیب انداخت.
پس آن فکر باطلی که در جهان غرب چنان مردم را فریفته خیال میکنند که این پیشرفت علمی و این تنظیم برنامه های تمدن هردو محصول فاصله گرفتن دین از زندگی است، یک غلط بسیار فاحشی است که شرایط زمان و مکان در آنجا بوجود آورد، و نه تنها خود یک حقیقت بشریت نیست، بلکه بزرگترین جنایتی است که این تمدن کج بنیاد برای سرکوبی نسلهای انسانیت مرتکب شد، سوزانترین بلائی بود که بر سر اشرف مخلوقات فرود آمد، زیرا انسان واقعی را برداشت و بجای آن یک موجود مسخ شده و دور از حقیقت نشاند، یک موجود مسخ شده ای نشاند که جنبه های فکری و مادی در نهاد آن تا آخرین حد امکان نمو کرد، و جنبه های روحی تا آخرین حد ممکن تنزل یافت و سرکوب گردید، در نتیجه یک مولودی بوجود آمد که هم پدر از او ناراضی است و هم مادر ناخشنود، از دور نفرت از قیافه اش میبارد، و سیمایش از رسیدن بلا و نابودی بشارت میدهد، این مولود مسخ شده و دور از حقیقت خیلی جسور است، همة دریچه های معرفت را جز دریچة حس و تصور بروی خود بسته است، و هرچه را که از دریچة روح وارد شود غیرقانونی میداند، ما اگر انسان را بطور موقت بیک کارگاهی بسیار دقیق تشبیه کنیم که بناچار باید نورهای مختلف در یک آن بزوایای اندرونش از دریچه های متعدد بتابد تا بتواند با نور کافی مخصوص بکارش ادامه بدهد، انسان همینطور است باید نورها در یک لحظه از هر دریچه ای بداخل آن راه یابد تا بتواند بطور صحیح انجام وظیفه نماید، پس هر عیبی که در یکی از ابزارش پدید آید و یا هر نقصی که در یکی از نورها پیدا شود، سرانجام نتیجه را ناقص خواهد ساخت، و بلکه گاهی ممکن است ترکیبات بسیار خطرناکی بیرون بدهد، و معجونی بسازد که بهستی انسان آسیب برساند، این مولود مسخ شده، جز ادراکات حواس و تصورات ذهنی ایمان بچیزی ندارد، اولین مصیبتی که می بیند یک نوع نابینائی مخصوص است که در پیش روی خود نمی بیند، جز یک طرف پرده را، جز یک گوشه از زندگی را و بقیة پرده در نظرش یا تاریک است و یا اصلاً فضا ندارد، و تأثیر این بیماری در فهم وادراکش در کردار و رفتارش بسیار خطرناک و بلکه کشنده است، زیرا او همه چیز را ناقص می بیند و همة قیافه ها در نظرش وارونه است.
سپس در زندگی در شعاع همان دید غلط و همان پندار و ارونه حرکت میکند، بناچار می بینیم در هر قدمی که برمیدارد پر از اضطراب و تشویش است، و با این بیان دیگر احتیاجی نداریم که همة شهادت ها و قضاوتهای قرن بیستم را تکرار کنیم، بلکه فقط باید درد را تشخیص بدهیم تا درمانش کنیم و به چاره بپردازیم، چون وقتیکه روح انسان از دیدن حقیقت زندگی و حقیقت هستی خود ناتوان باشد، و جز طرف ظاهری هیچ جائی را نبیند، خودبخود توازن وجودش مختل میگردد و از مدارش خارج میشود، همانطوریکه گاهی توازن مسیر ستاره مختل میشود، اگر ناگهان پاره ای از عناصر جاذبة آن از کار بیفتد و وظیفه را بعهده سایر عناصر واگذار نماید، خودبخود از مدارش خارج شده و در فضای بی پایان سرگردان میگردد تا کی بکوهی بخورد و متلاشی و نابود شود؟
و هم اکنون میزان نظام زندگی انسان عصرحاضر نیز بهم خورده است، زمین با قدرت جاذبه اش آن را سخت بسوی خود میکشد تا کی از جاذبة آسمان دور شود؟ و کی بهلاکت برسد؟ خدا میداند. نشاط روح در اتصال بخدا ضعیف شده، و از کسب نور الهی ناتوان گردیده، و همچنین در اتصال بروح هستی، در اتصال به محبت و تفاهم و تعاون، در اتصال بروح بشریت و برادری به بیراهه افتاده، و عاقبت بس خطرناکی دارد، آخر این نشاط را که خالق در نهاد انسان بیهوده نیافریده، خدا که از بیهوده کاری دور است، خدا که عبث کار نمیکند، قرآنکریم با زبان شیرین میگوید: (‏ وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ ‏)[دخان / 38] «و آسمانها و زمين و آنچه را كه در ميان آن دو است، به بازى نيافريده‏ايم».
بازهم میگوید: (‏ أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً)[مؤمنون / 115] «آیا خیال کردید که شما را عبث آفریدیم؟» بلکه خدا این نشاط ملکوتی را در هستی انسان بودیعت نهاده تا بتواند تعادل برقرار کند و جاذبه های زمین و آسمانها را بمیزان درآورد.
آخر همه میدانند که این جاذبه ها چه اندازه سر کشند، احتیاج بقانونی دارند که بمیزان درآیند و تعادل ها را برهم نزنند.
پس بنابراین، وقتیکه این فاصلة شوم در جهان پرآشوب غرب میان انسان و میان دین و زندگی پیدا شد، انسان بروی خود بر زمین افتاد و مانند چهارپایان بجستجوی لذت و بهره برداری پرداخت، بدون اینکه راهنمائی داشته باشد که او را از شر گرگ های بیابان نجات بدهد و از هلاکت بیرونش بکشد، و این طوفان سوزانیکه تمدن غربی را امروز تنگ در آغوش کشیده نتیجة اجتناب ناپذیر این فاصلة شوم است، این طوفان خروشان انحراف از اصول تمدن غربی نیست، و بلکه از خود تمدن است.
آری، خود تمدن است در بالاترین مقام درخشندگی، و این بلائی است که دیگر نمیتوان چاره کرد