یزه کردن و نگه داشتن آن به پاکی نمی‌رسد و رستگاری نمی‌یابد و هرگاه آن را به ناپاکی آلود و مخدوش کرد، به وادی ناامیدی و بدبختی می‌افتد.
اگر به دنبال عجیب‌ترین آفریده‌ی خدا در آسمانها و زمین می‌گردی، شگفت‌تر و نازک‌تر و زیباتر از قلب انسان هرگز نخواهی یافت. هرگاه تارهای ارتباطیش اصلاح پذیرد، سرچشمه‌ی رحمت، مهربانی، عشق، محبت، معانی لطیف و احساسات انسانی می‌شود، تا جایی که در بلندنظری از ملایکه‌ی مقرب پیشی می‌گیرد، و هر گاه تارهایش رو به خرابی نهد، قساوت و سرزنش و بدی از آن می‌چکد، تا این که به اسفل سافلین سقوط می‌کند؛ با آن کوچکیش جهان هستی را در خود جای داده چقدر کوچک و چقدر بزرگ، چقدر ریز و چقدر درشت است، بزرگ است ولی ما بزرگیش را نمی‌بینیم، آن قدر بزرگ که هر بزرگی در برابرش سرفرو می‌آورد، همچنین کوچک است و ما کوچکیش را نمی‌‌بینیم، آن قدر کوچک که هر کوچکی بر روی آن بزرگ می‌نماید.
شکل قلب‌ها همه یکی است؛ اما مضامینش فرق می‌کند؛ یکی قلب به گوهر دُردانه می‌ماند؛ رنگی با صفا و آبی زلال دارد، و قلبی دیگر به‌سان سنگ خارا پرقدرت و سخت، منفعتی از آن برآید، اما تهی ازدرخشش الهی است، و قلبی دیگر پیدا آید که بیش از هر چیز به هوا می‌ماند، وزنش سبک و رنگش پریده است. گاهی قلب می‌میرد، سپس زنده می‌گردد، و گاه زنده است و می‌میرد، گاهی اوج می‌گیرد و گاه به پستی فرود می‌آید، و بسا که در بلندی از ستارگان در می‌گذرد و در عین حال طوق طاعت و سرسپردگی به گردن دارد؛ آیا غیر از این است که بزرگترین بانیان دنیا از قلبی بزرگ، احساسی راستین و اراده‌ای آهنین برخوردار بوده‌اند، اما اگر انسان همه چیز را به چنگ آورد و قلبش را ببازد، در واقع هیچ نیافته و همه چیز را باخته است.
قلبی که در بدن است از شگفت‌انگیزترین مخلوقات خداوند به شمار می‌آید، یک تلمبه‌ی دو مصرفه است که خون را پمپاژ می‌کند؛ خونی که غذا و مواد مصرفی را از طریق شبکه‌ای از رگهای خونی که بیشتر از صد و پنجاه کیلومتر طول دارد، به تمام سلولها، بافت‌ها، اندامها و تمام دستگاه‌های بدن می‌رساند. قلب کار خود را از ماه دوم زندگی جنین آغاز می‌کند، و تا زمان موعود (مرگ) لحظه‌ای از کار خود غفلت نمی‌ورزد، فراموش نمی‌کند، به خواب نمی‌رود، از کار نمی‌ایستد، ضعیف نمی‌شود، خستگی نمی‌شناسد، گلایه‌ای ندارد، بلکه یک ریز بی‌استراحت، بدون بازگشت و بدون هیچ راهنما یا حفاظی کار می‌کند. انسان با ستم‌کاری خویش آن را آزار می‌دهد و با آتش کینه کبابش می‌کند و با اندوه و ماتم، خسته و کوفته‌اش می‌کند، در حالی که در حقیقت پایه‌ی زندگی انسان و خورشید تابناک جهانیش همان قلب است. در تمام احوال و در تمام کارهایش بر آن تکیه دارد، و همه‌ی نیرو و توان و حرکاتش از آن سرچشمه می‌گیرد ... و بی‌گمان قلب ابزاری غیرعادی است؛ خستگی هیچ راهی به آن نمی‌یابد، برای رویارویی با خستگی و زحمت ناگهانی چندین برابر، قدرت و توانش افزایش می‌یابد، یکی از پیچیده‌ترین عضلات بدن انسان از نظر ساختار، کارکرد و انجام وظیفه، و از استوارترین و نیرومندترین آن است، در هر دقیقه هشتاد بار منقبض و منبسط می‌شود و در حالت‌های اضطراری سرعت تپش به صد و هشتاد می‌رسد و در هر روز هشتاد هزار لیتر، یعنی چیزی برابر هشتاد متر مکعب خون پمپاژ می‌کند، قلب در طول عمر انسان به اندازه‌ی ظرفیت انباری با گنجایش تمام محتوای آسمان خراشهای دنیا خون پمپاژ می‌کند.
در میان اعضای بدن تنها قلب از دستگاه عصبی مستقل است؛ چرا که ضربانش فرمان می‌دهد و با یک پیام برقی از جانب مرکز تولید خودی که اساس برنامه‌ریزی قلب است، تنظیم می‌شود، عضله‌ی قلب به طرز منحصر به فردی تغذیه می‌کند!! و یکی از شگفتیهای قلب چربیهای محکمش است که به خون اجازه می‌دهد در یک مسیر واحد جاری شود و این خود یک اصل ثابت در امر پمپاژ است.
هرگاه قلب در قفس خود از حرکت بازایستد و از فراز و فرود خود راحت شود، جسد سرد و بی‌جانی را به جا می‌گذارد که گویی باقی مانده‌ی درخت خرمای قطع شده‌ای است و دیگر روی زندگانی را نخواهد دید. پیامبر راستگوی اسلام در یک سخن کوتاه درباره‌ی قلب فرموده : «أَلَا وَ إنّ فی الجسدِ مضغهً إذا صَلَحتْ صلحَ الجسد کلّه، وَ إِذا فسدتْ فسد الجسدُ کُلُّهُ، أَلَا و هی القلبُ».(1) یعنی بدانید که در بدن تکه گوشتی هست که اگر درست باشد تمام بدن، اصلاح می‌شود، و اگر به خرابی گراید تمام بدن فاسد می‌شود، همانا آن تکه گوشت، قلب است. خدا رحمت کند آن شاعر را که فرمود : 
دَقّات قلب المرء قائلهٌ لَهُ
		إنّ الحیاه دقائق و ثوانِ

فارفع لنفسک قبل موتک ذکرها
		فالذکر للإنسان عمرٌ ثانِ

ضربات قلب انسان به او می‌گوید که زندگی تنها چند دقیقه و چند ثانیه است و بس، پس پیش از این که به کام مرگ فرو روی نام و یاد روحت را به درجات بالا برسان، چراکه ذکر خیر و نام نیک برای انسان به مثابه‌ی عمر دوباره است.
----------------------------------------------------------------------
1) بخاری (52)، مسلم (1599) و ابن ماجه (3984) از نعمان بن بشیر روایت کرده‌اند.1-	شناخت علم خدا، علمی که شامل و فراگیر بوده و از خطا مصون است و نقصی در آن نیست، و شناخت علم انسان، که محدود است و قابل تغییر و در معرض خطاست.
2-	شناخت متون وحیانی که دارای دلالت قطعی و یقینی هستند و نیز شناخت حقایق علمی ثابت شده.
3-	شناخت برخی متون وحیانی که از دلالت ظنی و غیریقینی برخوردارند و نیز نظریه‌های علمی که هنوز در حد فرضیه‌های اثبات نشده‌اند.
4-	محال است که میان نصوص قطعی وحی و حقایق ثابت شده علمی، تضاد وجود داشته باشد، مگر اینکه قطعیت یکی از آنها مخدوش باشد. این قاعدة نیکو را دانشمندان مسلمان، بیان کرده‌اند و چندین تن از آنها کتاب‌هایی را در زمینه توافق حتمی عقل و نقل، تألیف کرده‌اند.
هنگامیکه خداوند متعال یکی از نشانه‌های آفاقی یا انفسی را در تصدیق آیه‌ای از قرآن یا حدیثی از پیامبر(ص) ظاهر می‌سازد، معنی آیه واضح گشته و توافق آنها با هم کامل شده و تفسیر آیه نیز با کشف حقایق علمی و درنتیجه، محدود و مشخص گردیدن دلالت‌های مختلف آن، ثابت می‌شود و اعجاز هم همین است.
عبارات وحیانی با الفاظ فراگیر، نازل شده‌اند، پیامبر(ص) فرموده است : «با به همراه داشتن گفتارهای فراگیر، مبعوث شده‌ام ...)(1)  و این قضیه روشن می‌سازد که، عباراتی که از پیامبر گرامی(ص) وارد شده است بر تمامی معانی و مصادیق درست آن دلالت دارد، اما هرکدام طبق ظروفی که نسل‌های بشری، یکی پس از دیگری، در آن قرار می‌گیرند. البته از نظر نباید دور داشت که اگر میان دلالت قطعی یکی از نصوص، با یک نظریه علمی (ظاهراً ثابت شده) تضادی روی دهد، طبیعتاً، نظریه علمی انکار و رد می‌شود، زیرا نص وحیانی از جانب کسی است که بر همه چیز احاطه کامل دارد. و اگر هم توافق وجود داشت، نص وحیانی را مؤید نظریه علمی می‌دانیم (نه برعکس). جنبه دیگر ق