ن مرتبه سوم سلام داد ترسيديم که اگر جواب نگوئيم باز گردد زيرا عادت آن‌حضرت چنين بود که مرتبه سوم سلام مي‌گفت اگر جواب نمي‌شنيد برمي‌گشت پس جواب سلام را داديم و عرض کرديم داخل شو پس وارد شد و بالاي سر ما نشست و گفت اي فاطمه ديروز چه حاجتي با من داشتي؟ من مطلب را تماماً گفتم که وضع فاطمه چنين و چنان است حضرت فرمود آيا بشما چيزي تعليم نکنم که براي شما از خادم بهتر است؟ همين‌که در خوابگاه خود قرار گرفتيد سي و چهار مرتبه الله اکبر بگوئيد و سي و سه مرتبه سبحان‌الله و سي و سه مرتبه الحمدالله، در اين هنگام فاطمه سر خود را از لحاف بيرون آورد و دو مرتبه عرض کرد از خدا و رسول او راضي شدم.

اين داستان که مسلماً بعد از جنگ بدر و در زماني بوده‌است که فاطمه زهرا سالها خانه‌داري کرده‌است. يعني در زمان فتوحات رسول‌الله و دسترسي آنجناب بغنائم فراوان بوده‌است معهذا به يگانه دختر محبوبه‌اش حتي از بخشيدن يک کنيز مضايقه فرمود! و در راه احتياط و احتراز از امتياز حتي به اين امتياز ناچيز تن در نداد!!

4- در کتاب ذخائرالعقبي (ص51) از حضرت ثامن‌الائمه علي‌بن موسي‌الرضا (ع) روايت کرده‌است که آن حضرت از اسماء بنت عميس آورده‌است که او گفت: ((كُنْتُ عِنْدَ فَاطِمَةَ جَدَّتِكَ إِذْ دَخَلَ عليها النبيُّ(ص) وَفِي عُنُقِهَا قِلَادَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَتَى بِهَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ(ع) اشْتَرَاهَا لَهُ مِنْ سَهْمٍ صَارَ إليه فَقَالَ النَّبِيُّ(ص): يَا بُنَيَّةُ! لَا تَغْتَرِّي أَنْ يَقُولَ النَّاسُ فَاطمةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَعَلَيْكِ لِبَاسُ الجَبَابِرَةِ! فَقَطَعَتْهَا لِسَاعَتِها وَبَاعَتْهَا لِيَوْمِهَا وَاشْتَرَتْ بالثَّمَنِ رَقَبَةً مُؤْمِنَةً فَأَعْتَقَتْهَا. فبلغَ رَسُولَ اللهِ(ص) فَسُـرَّ)). يعني اسماء بنت عميس نزد فاطمه بود که ناگاه رسول خدا (ص) وارد شد در حالي‌که در گردن فاطمه حلقه‌اي از طلا بود که آنرا علي‌بن ابيطالب از سهم غنائم خود براي فاطمه آورده بود و رسول خدا فرمود اي دخترک من بگفته مردم مغرور مشو که فاطمه، دختر محمد است در حاليکه بر تو لباس جباران است! پس فاطمه در همان ساعت حلقه را بريد همان روز فروخت و بقيمت آن يک برده خريد و آزد کرد و همين‌که اين خبر به رسول خدا رسيد خوشحال و مسرور شد.

5- در همان کتاب از ثوبان روايت کرده‌است که رسول خدا(ص) از غزوه‌اي مراجعت فرمود و به خانه فاطمه آمد (و اين عادت رسول خدا بود که از هر سفر که برمي‌گشت اول به خانه فاطمه مي‌آمد) در حالي که در خانة او پرده‌اي آويخته‌ بود و در پاي حسن و حسين خلخال‌هائي از نقره بود رسول خدا همين‌که چنين ديد فوراً برگشت! فاطمه چون اين وضع را مشاهده نمود تصور کرد که پيغمبر خدا را از آن جهت بروي وارد نشد که آن تجمل را بر او و بر کودکانش ديد، پس پرده را گشود و خلخال‌ها را از پاي حسن و حسين بيرون آرود در حالي‌که آن دو طفل گريه مي‌کردند و به دست آن دو کودک داد و آنان‌را روانه خدمت رسول‌الله کرد پس رسول‌ خدا(ص) آنها را گرفت و فرمود اي ثوبان اين اشياء را به خانة بني فلان ببر! يعني آنها مستحق‌ترند. و در داستان نظير اين، همين‌که رسول خدا اشياء تجملي (پرده و انگشتر و خلخال که در فاطمه ديده بود) که آنها را براي تصدق و انفاق بفقرا بخدمت رسول خدا فرستاده بود آنقدر خوشحال شد که سه مرتبه فرمود: فعلت فداها أبوها. اين سيرة رسول خدا بود با نزديکان و خويشان خود که ما بمقدار مختصري از آن اکتفا کرديم.

با اين بيان چگونه مي‌توان باور کرد که رسول خدا خمس چنين براي فرزندزادگان هفتاد نسل بعد تعيين فرموده باشد؟! در حالي‌که کتاب و سنت آنرا تکذيب مي‌کند.

اما سيرة اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) در دادن امتياز به افرادي از هر خاندان در تقسيم اموال از آن روشن‌تر است که بشرح و بيان احتياج داشته باشد. زيرا حضرتش همواره مي‌فرمود: ((إِنِّي نَظَرْتُ فِي كِتَابِ اللهِ فَلَمْ أَجِدْ لِوُلْدِ إِسْمَاعِيلَ عَلَى وُلْدِ إِسْحَاقَ فَضْلاً)) يعني من هر چه در کتاب خدا نظر کردم در آيات آن نيافتم که فرزندان اسمعيل (قريش و بني‌هاشم) را بر فرزندان اسحاق (بني اسرائيل و يهود) فضلي و برتري باشد. 

با اينکه مهم‌ترين علت تقاعد مردم از آن ‌حضرت امر مال بود از آن جهت که آنجناب هرگز شريفي را بر مشروف و عربي را بر عجم و سفيدي را بر سياه و خواجه‌اي را بر برده فضيلت نمي‌نهاد و ديناري به احدي زياده از ديگران نمي‌داد! و از اين جهت بود که بصورت ظاهر متحمل آنهمه صدمات شد، زيرا در اولين روز بيعت خود بخلافت چنانکه در شرح نهج‌البلاغه ابن ابي‌الحديد آمده است: ((رَوَى عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي سَيْفٍ المَدَائِنِيِّ عَنْ فُضَيْلِ بْنِ الجَعْدِ قَال: آكَدُ الأَسْبَابِ كَانَ فِي تَقَاعُدِ العَرَبِ عَنْ أَمِيرِ المُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَمْرُ المَالِ، فَإِنَّهُ لَمْ يَكُنْ يُفَضِّلُ شَرِيفاً عَلَى مَشْرُوفٍ، وَلَا عَرَبِيّاً عَلَى عَجَمِيٍّ)). يعني: مهم‌ترين اسباب در تقاعد عرب از اميرالمؤمنين علي(ع) امر مال بود از آن‌جهت که آن‌جناب در بخشيدن مال هيچ شريفي را بر دني و هيچ عربي را بر عجم فضيلت نمي‌نهاد(23). 

الف - هنگامي‌که در تسويه عطا مورد اعتراض طلحه و زبير قرار گرفت که چرا ايشان را بر ديگران امتياز نداده با کمال صراحت فرمود: ((لا وَلكنكما شريكاي في الفي‏ء والله لا أستأثر عليكما وَلا على عبد [حبشي] مجدع بدرهم فما دونه لا أنا وَلا وَلَدَاي هذان‏ الحسن والحسين)). يعني بخدا سوگند شما را امتياز و اختصاص نمي‌دهم و نه خودم را و نه اين دو فرزندم حسن و حسين را بر بنده گوش و دماغ بريده بيک درهم و کمتر از آن.

ب - چنانکه در خطبه 125 نهج‌البلاغه آمده‌است: ((وَمن كلام له (ع) لما عوتب على التسوية في العطاء: أَتَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ النَّصْـرَ بِالجَوْرِ فِيمَنْ وُلِّيتُ عَلَيْهِ؟! وَاللهِ لَا أَطُورُ بِهِ مَا سَمَرَ سَمِيرٌ وَمَا أَمَّ نَجْمٌ فِي السَّمَاءِ نَجْماً. لَوْ كَانَ المَالُ لِي لَسَوَّيْتُ بَيْنَهُمْ فَكَيْفَ وَإِنَّمَا المَالُ مَالُ اللهِ؟)) يعني هنگامي‌که آن ‌حضرت را در مساواتي که در بين افراد در تقسيم بيت‌المال عده‌اي مورد عتاب قرار دادند فرمود آيا مرا امر مي‌کنيد که نصرت و پيروزي را بوسيله جور و ستم در حق کساني که من برايشان والي و زمامدار شده‌ام خواستار شوم؟! نه بخدا سوگند هيچگاه بر پيرامون چنين عملي نخواهم بود مادامي که ستاره‌اي در اسمان دنبال ستاره ديگر مي‌درخشد (يعني هرگز چنين کاري نخواهم کرد)، اگر اين مال مال خودم هم بود در بين افراد رعايت مساوات مي‌کردم. پس چگونه مي‌توان مساوات نکرد و حال اينکه مال، مال خداست؟.

ج - در روضة کافي (ص34، چاپ اسلاميه) و در وسايل‌الشيعه (ص431، ج2، چاپ اميربهادر): ((... عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ: لَمَّا وُلّ