سيم بالسويه فرمود: ((وَ أَمَّا الْقَسْمُ وَالْأُسْوَةُ فَإِنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ لَمْ أَحْكُمْ فِيهِ بَادِئَ بَدْءٍ قَدْ وَجَدْتُ أَنَا وَأَنْتُمَا رَسُولَ اللهِ(ص) يَحْكُمُ بِذَلِكَ وَكِتَابُ اللهِ نَاطِقٌ بِهِ وَهُوَ الْكِتَابُ الَّذِي لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ وَأَمَّا قَوْلُكُمَا جَعَلْتَ فَيْئَنَا وَمَا أَفَاءَتْهُ سُيُوفُنَا وَرِمَاحُنَا سَوَاءً بَيْنَنَا وَبَيْنَ غَيْرِنَا فَقَدِيماً سَبَقَ إِلَى الْإِسْلَامِ قَوْمٌ وَنَصَرُوهُ بِسُيُوفِهِمْ وَرِمَاحِهِمْ فَلَمْ يُفَضِّلْهُمْ رَسُولُ اللهِ(ص) فِي الْقَسْمِ وَلَا آثَرَهُمْ بِالسَّبْقِ وَاللهُ سُبْحَانَهُ مُوَفٍّ السَّابِقَ وَالْمُجَاهِدَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَالَهُمْ وَلَيْسَ لَكُمَا وَاللهِ عِنْدِي وَلَا لِغَيْرِكُمَا إِلَّا هَذَا)). يعني: اينکه مرا به تقسيم بالسويه و يکسان گرفتن همه مردم معترضيد، اين امري نيست که من آن را اختراع کرده و اولين مرتبه بآن حکم کرده باشم خود من و شما (طلحه و زبير) رسول خدا را يافتيم که بهمين رويه و طريق حکم مي‌فرمود و کتاب خدا نيز بدان ناطق است و آن کتابي است که باطل‌ کننده‌اي بر او نه در زمان نزول آن و نه بعد از آن نيامده‌است و از جانب خداي حکيم و حميد نازل شده‌است، و اما اينکه مي‌گوئيد فيء و غنايم ما را و آنچه بوسيله شمشيرها و نيزه‌هاي ما بدست آمده‌است ما را با غير مادر آن يکسان گرفتي؟ پيش از اين هم گروهي بودند که اسلام را بوسيله شمشيرها و نيزه‌هاي خود نصرت و ياري کردند، لکن رسول خدا در تقسيم بر ايشان مزيتي و فضيلتي قائل نشد و امتيازي بعلت سبق در اسلام به ايشان نداد. البته خود خداي سبحان آنکس را که سبقت در اسلام دارد و مجاهد بوده‌است در روز قيامت به اعمال ايشان جزاي کامل خواهد داد، پس براي شما و غير شما در نزد من جز همين مقدار چيزي نيست.

و - در مناقب ابن شهر آشوب (ص111، ج2) چاپ قم: ((وفي رواية عن أبي الهيثم بن التيهان و عبد الله بن أبي رافع أن طلحة و الزبير جاءا إلى أمير المؤمنين و قالا: لَيْسَ كَذَلِكَ كَانَ يُعْطِينَا عُمَرُ! قَالَ: فَمَا كَانَ يُعْطِيكُمَا رَسُولُ الله(ص)؟ فَسَكَتَا. قَالَ: أَلَيْسَ كَانَ رَسُولُ اللهِ يَقْسِمُ بِالسَّوِيَّةِ بَيْنَ المُسْلِمِينَ؟ قَالَا: نَعَمْ. قَالَ: فَسُنَّةُ رَسُولِ اللهِ(ص) أَوْلَى بِالِاتِّبَاعِ عِنْدَكُمْ أَمْ سُنَّةُ عُمَرَ؟ قَالَا: سُنَّةُ رَسُولِ الله(ص) يَا أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ. لَنَا سَابِقَةٌ وَعَنَاءٌ وَقَرَابَةٌ. قَالَ: سَابِقَتُكُمَا أَسْبَقُ أَمْ سَابِقَتِي؟ قَالَا: سَابِقَتُكَ. قَالَ: فَقَرَابَتُكُمَا أَمْ قَرَابَتِي؟ قَالَا: قَرَابَتُكَ. قَالَ فَعَنَاؤُكُمَا أَعْظَمُ مِنْ عَنَائِي؟ قَالَا: عَنَاؤُكَ. قَالَ: فَوَ اللهِ مَا أَنَا وَأَجِيرِي هَذَا إِلَّا بِمَنْزِلَةٍ وَاحِدَة و أومأ بيده إلى الأجير)). ابولهيثم بن‌التيهان و عبدالله بن ابي رافع که هر دو از اصحاب و شيعيان اميرالمؤمنين (ع) بودند روايت کرده‌اند طلحه و زبير خدمت اميرالمؤمنين (ع) آمدند و عرض کردند تقسيمي که تو کردي آن‌چنان نيست که عمر از بيت‌المال بما ميداد حضرت فرمود: رسول خدا بشما چگونه و چه مقدار مي‌داد؟ طلحه و زبير سکوت کردند حضرت فرمود: مگر نه اين بود که رسول خدا(ص) در ميان مسلمانان بطور تساوي قسمت مي‌فرمود؟ گفتند: آري. فرمود: پس سنت رسول‌الله در نزد شما سزاوارتر و اولي به پيروي است يا سنت عمر؟ گفتند سنت رسول‌الله ليکن يا اميرالمؤمنين ما داراي سابقه و زحمت و رنج در اسلام بوده بعلاوه با رسول خدا قرابت و خويشاوندي داريم. حضرت فرمود: سابقه شما اقرب است يا سابقه من؟ گفتند: سابقه تو. فرمود: پس زحمت و رنج شما (بعقيدة شما) بيش از زحمت و رنج من است؟ گفتند: زحمت و رنج تو بيشتر است. فرمود: پس بخدا سوگند که من و اين اجير و کارگر من در بيت‌المال جز بيک منزلت نيستيم و به اجيري که در آنجا بود اشارت فرمود.

اين سلوک آن حضرت با رجال قريش و خويشاوندان نسبتاً دور بود با اينکه زبير پسر عمه آن حضرت يعني پسر صفيه دختر عبدالمطلب بود.

اينک ببينيم با اقرباي نزديک و فرزندان هاشم و عبدالمطلب و ابيطالب چگونه سلوک مي‌فرمود و چه امتيازي براي آنان قائل بود؟

1- در کتب معتبره مخصوصاً نهج‌البلاغه خطبه 219 که بدين جمله شريف آغاز مي‌شود: ((وَ اللهِ لَأَنْ أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعْدَانِ مُسَهَّداً أَوْ أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَلْقَى اللهَ وَرَسُولَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعْضِ الْعِبَادِ وَغَاصِباً لِشَيءٍ مِنَ الحُطَام‏...))... تا آنجا که مي‌فرمايد: ((وَ اللهِ لَقَدْ رَأَيْتُ عَقِيلًا وَقَدْ أَمْلَقَ حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً وَرَأَيْتُ صِبْيَانَهُ شُعْثَ الشُّعُورِ غُبْرَ الْأَلْوَانِ مِنْ فَقْرِهِمْ كَأَنَّمَا سُوِّدَتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ وَعَاوَدَنِي مُؤَكِّداً وَكَرَّرَ عَلَيَّ الْقَوْلَ مُرَدِّداً فَأَصْغَيْتُ إِلَيْهِ سَمْعِي فَظَنَّ أَنِّي أَبِيعُهُ دِينِي وَأَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي فَأَحْمَيْتُ‏ لَهُ حَدِيدَةً ثُمَّ أَدْنَيْتُهَا مِنْ جِسْمِهِ لِيَعْتَبِرَ بِهَا فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِنْ أَلَمِهَا وَكَادَ أَنْ يَحْتَرِقَ مِنْ مِيسَمِهَا فَقُلْتُ لَهُ: ثَكِلَتْكَ الثَّوَاكِلُ يَا عَقِيلُ! أَتَئِنُّ مِنْ حَدِيدَةٍ أَحْمَاهَا إِنْسَانُهَا لِلَعِبِهِ وَتَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ؟؟ أَتَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَلَا أَئِنُّ مِنْ لَظى؟!)). يعني بخدا سوگند عقيل را ديدم در حال شدت فقر تا آنکه از من صاعي (يکم تبريز) از گندم شما تقاضا نمود در حالي‌که کودکان او را پريشان مو و چرک و غبارآلود ديدم چنانکه گوئي صورتهايشان از فقر نيل اندود و قيرآلود است او چند مرتبه با تأکيد تمام بمن مراجعه نمود و گفتار خود را بر من مردد و تکرار کرد. چون بجانب او گوش فرا داشتم گمان کرد که من دين خود را باو مي‌فروشم و دلبخواه او را، در حالي‌که طريقة خود را مفارقت کرده‌ام پيروي مي‌نمايم، پس آهن پاره‌اي را داغ نموده آنگاه آنرا ببدن او نزديک کردم تا بدان عبرت گيرد. او همچون دردمندي از الم آن بضجه درآمد و نزديک بود از داغ آن بسوزد به او گفتم زنان فرزند مرده بر تو گريه کنند، اي عقيل آيا ناله مي‌کني از پاره آهني که انساني آنرا ببازيچه خود گرم و داغ نموده‌است؟ و مرا بسوي آتشي مي‌کشي که آفريدگار جبار آنرا از روي غضبش برافروخته‌است؟ آيا تو آزاري اندک مينالي و من از جهنم سوزان نالم؟

و چنانکه مي‌دانيم عقيل نتوانست بر حقوق خويش در حکومت عدل علي(ع) قانع شود و بطرف معاويه رفت.

2- در تاريخ الخلفاء 