مایه بمعشوقه و می
		تا از آانم چه به پیش آید و زینم چه شودمن ز دیوان تو صد خدعه بچینم چه شود
		شاعرا تیرگی روح تو بینم چه شود

یا رب این حافظِ مَی گمره و اضلال کند
		گر من آگاه شوم باز نشینم چه شود

آخر ای ختم رسل ملت تو رفت ز شعر
		گر فتد چشم تو بر چشم حزینم چه شود

عقل از عشق و هوی گشته ضعیف و مستور
		عشق هر شاعر بیدین شده دینم چه شود

صرف شد عمر گرانمایه بشعر شعراء
		گاه دیوان و گهی دیو قرینم چه شود

حق بدانست که اهل هوسم ستر نمود
		خلق ار نیز بداند که چنینم چه شود

شاعر از عشق و می و باده و مستی می‌گفت
	برقعی عقل و خرد را بگزینم چه شود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:459.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:460.txt">حافظ شكن</a></body></html>مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
		قضای آسمانست این و دیگرگون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
		هر آن‌ قسمت ‌که آنجا شد کم و افزون نخواهد شد

خدارا محتسب ما را بفریاد دف و نی بخش(1) 
		که ساز شرع زین افسانه بی‌قانون نخواهد شد

مجال من همین باشدکه پنهان مهر او ورزم
		حدیث ‌بوس‌ و آغوشش‌ چگویم ‌چون‌ نخواهد شد
------------------------------------------------------------------
1) در دیگر نسخه های دیوان حافظ این مصرع از بیت چنین آمده است: بیا تا در صف رندان ببانگ چنگ می نوشیم.اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
		بخال هندویش بخشم‌سمرقند و بخارا را

بده‌ساقی ‌می ‌باقی که در جنت نخواهی یافت
		کنار آب رکن باد و گل گشت مصلی را

فغان‌ کاین لولیان ‌شوخ شیرین‌کار شهر آشوب
		چنان بردند صبر از دل که ترکان‌ خوان‌ یغما را

حدیث از مطرب و می‌گو و راز دهر کمتر جو
		که کس نگشود و نگشاید بحکمت این ‌معما را

غزل‌گفتی و در سفتی بیا و خوش ‌بخوان حافظ
		که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا راتورا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
		لذا محبوبت ای حافظ حق بیچون نخواهد شد

ولی عشق تو از نفس و هوا باشد قضا نبود
		که انسانی بود مختار و دیگرگون نخواهد شد

قضا و علم و خواست حق بود بر اختیار تو
		که تغییر قضا با حق و حق ما دون نخواهد شد

قضا گر جبر عشق آرد تو مجبوری نه مختاری
		چرا پس نهی بنمودت ‌چنین قانون نخواهد شد

توخود رندی نمودی باختیار دل غزل گفتی
		نه از روز ازل کانجا کم و افزون نخواهد شد

خدایا شاعر جبری نباشد مسلم و عاقل
		بود چون کافر و مشرک از آن بیرون نخواهد شد

شراب لعل و جام می بود وزر و و بال تو
		عقابی باشدت فردا اگر اکنون نخواهد شد

رقیب و مانع شاعر ز میخواری بود مؤمن
		دگر آه تو ای شاعر سوی گردون نخواهد شد

مجال شاعران عمری بود هرزه دگر یاوه
		به ‌پنهان ‌می‌کشد موسی‌ که ‌بوسی ‌چون ‌نخواهد شد

مکن ای برقعی صرف ‌نظر از جرم این شاعر
		که‌ زخم طعن او جبران ‌در این‌ هامون نخواهد شد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:462.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:463.txt">حافظ شكن</a></body></html>دولت از مرغ همایون طلب و سایة او
		زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
		پیر ما گفت که در صومعه همت نبود

چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است
		نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
		هر که را نیست ادب لائق صحبت نبوددولت حق طلب ار پستی همت نبود
		این همه مدح شهان شرط مروّت نبود

ما صفا از تو ندیدیم بجز مدح و ملق
		آنقدر مدح بیاور که ملامت نبود

خیره‌دل شاعر پستی که در او شعلة حرص
		تیره آن دیدة مستی که بعبرت نبود

دولت و فرّ خان چیست بجز جور و ستم
		آن که خود باخت بخس طالب رفعت نبود

عیبت آنست مدد خواستی از پیر مغان
		مدد از حق نگرفتن ز فتوّت نبود

همت آن نیست که خود را بشهان بنده‌ کنی
		نزد ما بندگی خلق ز همت نبود

نبود کعبه و بتخانه یکی در همه حال
		هر کسی گفت یکی لائق مهلت نبود

وصلت پیر کند دامن هر پاک نجس
		ظاهر و باطن صوفی بطهارت نبود

شاعرا کعبه و بتخانه بنزد تو یکی است
		چون تو را پیروی از عفت و عصمت نبود

صحبت حق طلب و آن ادب لائق حق
		چه شود گر بشهی لائق صحبت نبود

برقعی دین بطلب دین خدا دین رسول
		هر که را دین نبود لائق رحمت نبود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:465.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:466.txt">حافظ شكن</a></body></html>ستارة بدرخشید و ماه مجلس شد
		دل رمیدة ما را انیس و مونس شد

نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت
		بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

بصدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون یار
		گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

چو زر عزیز وجود است شعر من آری
		قبول دولتیان کیمیای این مس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
		بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید
		چرا که حافظ ازین راه رفت و مفلس شدنبُد ستاره ستمگر نه ماه مجلس شد
		چرا بجور امیری ابوالفوارس شد

عجب ز شاعر جویای درهم و دینار
		بهرکه زر دهد او را انیس و مونس شد

عجب‌تر آنکه بگفتند احمد مرسل
		بود ارادة شاعر نه هر خنافس شد

نخوانده ختم غزل را که جام کیخسرو
		بجرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

پیمبران که نگیرند جام گبران را
		کجا ز غمزه تواند کسی مدرس شد

پیمبران بندند اهل غمزه و لمزه
		مگر که پیر تو باشد که او مدلس شد

امیر زشت تو گردید ماه مجلس تو
		دل تو خوش که برایت درم مؤسس شد

هنر نکرد و بمکتب نرفت و خط ننوشت
		و لو معلم صدها چه تو موسوس شد

نگر تملق و بالیدنش که می‌گوید
		قبول دولتیان شد بین که زر مس شد

برای چند درم نزد حافظ مفلس
		ببین که خضر چو سلطان و میر مجلس شد

گدای شهر چه روزی بصدر بنشیند
		عجب مدار گر از دین و عقل مفلس شد

برای آنکه نشانند صدر مصطبه‌اش
		ز عشق دیدة عقلش ز نور بیحس شد

براه میکده ای برقعی قدم مگذار
		ببین که میکده بر حافظ منجس شد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:468.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:469.txt">حافظ شكن</a></body></html>گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
		بسوختیم درین آرزوی خام و نشد

بکوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم
		که من بخویش نمودم صد اهتمام و نشد

هزار حیله بر انگیخت حافظ از سر فکر
		در آن هوس که شود آن نگار رام و نشدهزار سعی نمودم رسَم بکام و نشد
		شدیم خسته در این آرزو تمام و نشد

بخواستم که کنم دفع شر این عرفا
		بمسلمین بزدم این صلای عام و نشد

دریغ و درد که در رفع شر استعمار
		بخواستم کمک از هر خاص(1)  و عام و نشد

بدان هوس که وجود آوریم استقلال
		بهمت همه یاران و هم گرام و نشد

پیام قتل برایم چه عارفان دادند
		بآن هوس که شوم خسته جان و رام و نشد

بخدعه باز مرا مجلسی ببحث کشید
		بخواست تا کند او مغلطه ز دام و نشد

بگفت نرمی گفتار تو هدایت ما است
		شدم بنرمی و لینت چون یک غلام و نشد

برای ساده دلان دام عشق گستردند
		برفع دام نمودم صد اهتمام و نشد

هزار حیله بر انگیخت حافظ شیراز
		که تا کند همه را مست یک دو جام و نشد

برای محو خرافات برقعی کوشید
		بداد بر همه دانشوران پیام و نشد(2) 
------------------------------------------------------------------
1) در نسخه ی دستنویس «خواص» آمده که به «خاص» تصحیح شد.
2) خواننده ی گرامی؛ ب