ی که عجز این بشر آید
		شاعر می‌خوارست و بی‌هنر آید

فصل جوانی گذشت و عمر تبه شد
		حال که پیری کجا ز تو اثر آید

حال برون کن ز دل هوی و هوس را
		رو بخدا کن که حاصلت ببر آید

خلوت دل داده ای بصحبت پیران
		دیو چو داخل شود فرشته بر آید

صحبت رندان چو ظلمت شب یلدا است
		تا تو در آئی کجا شبت بسر آید

ترک نما لاف و باف شاعر و عارف
		مطرب عرفان ز گبر هم بتر آید

بر در پیران بی‌مروت دنیا
		چند نشینی که پیر کی بدر آید

ترک گدائی کن ار که طالب گنجی
		گنج کجا از گدائی ای بشر آید

صالح و طالع متاع خویش نمودند
		لیک بطالح کجا ز حق نظر آید

گر نظر حق بُدی بصالح و طالح
		رنج نبی و رسول بی‌ثمر آید

بلبل عاشق بگل تو مست و ندانی
		باغ شود زرد و آذرش ببر آید

برقعیا خوش بود دو بیت اخیرش
		لیک چه شاعر باین نظر نه سر آید

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند
		بر اثر صبر نوبت ظفر آید

غفلت شاعر در این سرا چه عجب نیست
		اهل هوا را ز دین کجا خبر آید<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:490.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:491.txt">حافظ شكن</a></body></html>دوش از مسجد سوی می خانه آمد پیر ما
		چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما

ما مریدان رو بسوی قبله چون آریم چون
		رو بسوی خانة خمار دارد پیر ما

در خرابات طریقت ما بهم منزل شویم
		کاین‌چنین رفت است در عهد ازل تقدیر ما

عقل اگر داندکه دل در بند زلف چون ‌خوشست
		عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ماهرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
		هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

آن چنان مهر ترام در دل و جان جای گرفت
		که اگر سر برود از دل و وز جان نرود

هرکه خواهدکه‌ چون حافظ نشود سرگردان
		دل بخوبان ندهد و ز پی ایشان نرودهرگز آن نقش بت از فکر مریدان نرود
		هرگز آن پیر برون از دل ایشان نرود

آن چنان پیر بدل صوفی گمراه گرفت
		که سرش گر برود و آن بت عرفان نرود

کن رها این بت خود گر نکنی ای صوفی
		بلب قبر و دم مرگ چو شیطان نرود

هر چه جز صورت دل رفتن آن آسانست
		هر گنه توبه شود شرک بآسان نرود

گر چه پیمان تو با پیر بود ای صوفی
		گر چه وزرت بکشد لیک بجبران نرود

گر رود دین تو از پیروی پیر چه عذر
		چون که پیر تو بدستور رسولان نرود

برقعی هر که نخواهد بشود سر گردان
		دل بعرفان ندهد و ز پی دیوان نرود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:493.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:494.txt">حافظ شكن</a></body></html>گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
		گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید

گفتم خوشا هوائی کز باغ خلد آید
		گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
		گفتا خموش حافظ کین غصه هم سر آیدگفتی غم تو دام گفتا غمم شر آید
		گفتی که یار من شو گفتا که آذر آید

گفتی ز پیر عرفان رسم ضلالت آموز
		گفتا که خوب گفتی این کار ازو بر آید

گفتی که بر خیالی عقل و خرد بدادم
		گفتا که رهزن تو هم وهم پرور آید

گفتی ز بوی گندش گمراه گشته‌ام من
		گفتا برو ببویش کان بوت(1) رهبر آید

گفتی خوشا هوائی کز باغ خلد خیزد
		گفتا تو را نسیم آن پیر خوشتر آید

گفتی که ذکر پیران لعل لب است ما را
		گفتا تو بندة او او بنده پرور آید

گفتی دل رحیمش صلح است با که و کی
		گفتا بانکه چون تو هم کور و هم کر آید

گفتی که برقعی کی رسوا نمود ما را
		گفتا خموش شاعر زین گفته بدتر آید
-------------------------------------------------------------
1) کان بوت = که آن بوی ترا.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:496.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:497.txt">حافظ شكن</a></body></html>من و انکار شراب این چه حکایت باشد
		غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد

من که شبها ره تقوی زده‌ام با دف و چنگ
		این زمان سر بره آرم چه حکایت باشد

زاهد ار راه برندی نبرد معذور است
		عشق کاری است که موقوف هدایت باشد

بندة پیر مغانم که ز جهلم برهاند
		پیر ما هر چه کند عین ولایت باشد

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
		تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

دوش ‌ازین غصه ‌نخفتم که حکیمی ‌می‌گفت
		حافظ ار باده خورد جای شکایت باشدتو و اصرار شراب این چه حکایت باشد
		باز افکار خراب این چه سعایت باشد

بنما ترک شراب و دف و نی سر بره آر
		گر تو را اینقدر عقل و کفایت باشد

تو که شبها ره بیهوده زدی با دف و چنگ
		بره حق نروی این چه حکایت باشد

زاهد ار بر ره مستی نرود حق دارد
		عشق و مستی همه‌اش ضد هدایت باشد

ره مستی نسزد جز بخراباتی مست
		عشق هم فتنه و هم فسق و غوایت باشد

تو فساد ره میخانه نمی‌دانستی
		بعد ازین هم تو ندانی بِچه غایت باشد

بندة پیر مغانی که زده عقل تو را
		پیر مغ آنچه کند عین جنایت باشد

زاهد و ذکر و نماز و تو و مستی و نیاز
		نه ز عاقل نه ز حق بر تو عنایت باشد

تو از این غصه نخفتی که حکیمی می‌گفت
		حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

برقعی طعنه بزاهد نزند جز فاسق
		گر چه او شاعر و از اهل درایت باشد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:499.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:500.txt">حافظ شكن</a></body></html>گروی آخر عمر از می و معشوقه بگیر
		حیف اوقات که یکسر ببطالت برود

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمه است
		کس ندانست که آخر بچه حالت برودبسم الله الرحمن الرحیم
پيشگفتار
خوانندة گرامی!
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که گاهی فلان موضوع طوری گنگ و مبهم می نماید که تشخیص آن مقدور نیست, یا یک خبر از راه دور تا زمانی که مستند ثابت نشود به اندازه‌ای برای شما گیچ کننده و خسته کننده است که شما را کلافه می کند بویژه اگر موضوع خیلی مهم باشد, کشمکش مذاهب و مکاتب اعتقادی و فکری قرنهاست ادامه دارد و در این اواخر با پیشرفت علم و تکنولوژی و رشد چشمگیر اقتصاد و اسباب و امکانات نشر و پخش و دعوت پر و پا قرص بسیاری از این مذاهب و مکاتب اعتقادی و فکری راه تبلیغات و پروپاگنده را در سطح خیلی قوی و گسترده ای پیش گرفته اند بگونه ای که شاید برای خیلی ها حتی کسانی که اهل فکر و مطالعه هستند صدها شبهه و اشکال ایجاد کرده اند, یکی از قوی‌ترین و قدرت مندترین این مذاهب اعتقادی مذهب شیعه اثناعشری است که گر چه پنج درصد (5%) مسلمانان جهان را بیشتر تشکیل نمی دهند اما بدلیل داشتن امکانات سیاسی و اقتصادی گسترده چنان طوفانی از تبلیغات و شایعات و شبهات بپا کرده اند که خودشان هم در شگفت اند, بخشی از این تبلیغات متعلق به موضع به اصطلاح خودشان «استبصار» ]منظور از استبصار یعنی راهیاب شدن و هدایت یافتن از مذهب اهل سنت به مذهب شیعه اثناعشری[ است. مبلغان مذهب اثناعشری به گزاف مدعی هستند که تعدادی از شخصیتهای عمده اهل سنت از عقیده خودشان برگشته و مذهب اثناعشری را پذیرفته اند اما دریغ از یک سند و مدرک قاطع, گاهی مصری و گاهی اردنی و گاهی آسیایی و گاهی اروپایی و آفریقایی مستبصر می شوند, نه افراد عادی بلکه علماء و دانشمندان, جالب اینکه این فتوحات مبین! زیر عبای وحدت و تقریب انجام می گیرد!.
در این اسلام ناب! تناقض زیاد است این هم یکی!, اگر وحدت و تقریب است این ادعاها چیست؟! اگر هدف و برنامه «استبصار» اهل سنت است پس شعار وحدت و تقری