د

بیا ای شیخ در خمخانة ما
		شرابی خور که در کوثر نباشد

عجب راهی است راه عشق کانجا
		کسی سر بر کند کش سر نباشد

من از جان بندة سلطان اویم
		اگر چه یادش از چاکر نباشد

بتاج عالم آرایش که خورشید
		چنین زیبندة افسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
		که هیچش لطف در گوهر نباشداز آن نظم و بیان بهتر نباشد
		که حق در آن بت و ساغر نباشد

منزه از صفات خلق ذاتش
		که چیزی شبه او دیگر نباشد

صفات آهو و لیلی و شاهان
		برای ذات حق یکسر نباشد

مناسب خط و خال و چشم و ابرو
		برای خالق اکبر نباشد

صفات خلق را بر حق تو مگذار
		که حسنش بستة زیور نباشد

بشوی اوراق دفتر زین هوس‌ها
		که وهم و عشق در دفتر نباشد

اگر صوفی‌گری از راه عشق است
		ز کافر هیچ عاشق‌تر نباشد

عجب راهی است راه عقل و دانش
		اگر عشق و هوس در سر نباشد

مخوان واعظ ازین اشعار عشقی
		که جای عشق در منبر نباشد

هر آن کس عارف و جویای حق شد
		چو حافظ بند سیم و زر نباشد

که گوید بندة سلطان اویم
		اگر چه یادش از چاکر نباشد

که هر کس بندة غیر خدا شد
		بجز ذلت برایش بر(1)  نباشد

زند دم از شراب و عشق دلبر
		هر آن کس طالب کوثر نباشد

بیا حافظ تو در کاشانة ما
		رموزی خوان که در هر سر نباشد

حیا کن شاعرا زین لاف بیجا
		که سلطانی بخور همسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ
		که هیچش عشق مَی در سر نباشد

بفکر و هوش خود کسب هنر کن
		که از فکر و هنر بهتر نباشد

برو ای برقعی دین و خرد گیر
		که جز دین و خرد رهبر نباشد
----------------------------------------------------------
1) بَر = میوه، ثمره.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:586.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:587.txt">حافظ شكن</a></body></html>کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
		یک نکته درین معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گریابم انگشتری زینهار
		صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

جام می و خون دل هر یک بکسی دادند
		در دایرة قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
		کان شاهد بازاری وین پرده‌نشین باشداوهام و خرافترا فکری که متین باشد
		کی شعر ترش داند اشعار نه این باشد

یک نکته درین دیوان جز وهم نمی‌باشد
		کی ملک سلیمانی در زیر نگین باشد

این ملک سلیمانی از حشمت ربانی است
		کی دیو بدزدد آن تا دیو چنین باشد

هر کو نکند فهمی از وهم سخن گوید
		آن وهم و خیالاتش صورت‌گر چین باشد

جام می و خون دل بر هر دو توئی قادر
		مختار خود ترا بین اوضاع چنین باشد

حکم ازلی این بود مختار بود هرکس
		گو شاهد بازاری یا پرده نشین باشد

با حافظ جبری گو خود پیشه کنی رندی
		از اول تکلیفت تا مرگ چنین باشد

هان برقعیا شاعر جبریست نه اهل حق
		این سابقه نی از پیش نی روز پسین باشد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:589.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:590.txt">حافظ شكن</a></body></html>نقد صوفی نه همه صافی و بیغش باشد
		ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

ناز پروردة تنعّم نبرد راه بدوست
		عاشقی شیوة رندان بلاکش باشد

دلق و سجادة حافظ ببرد باده فروش
		گر شرابش ز کف ساقی مهوش باشدبجوانی مده از دست دگر امکان را
		می‌رسد فصل خزان نو گل این بستان را

ای صبا گو بجوانان وطن سعی کنید
		بهوا و هوس خود مکشید ایران را

نبرد مغبچة دهر و هوا عقل تو را
		مست و دیوانه مکن این دل سرگردان را

دست بردار ز عشق و مطلب استعمار
		کاین سیه چرده در آخر بکشد انسان را

ترسم آن قوم که بر زهد و عمل طعن زنند
		آخر کار ز خود سلب کنند ایمان را

حالیا گوی بآن رند زیان کار لجوج
		با خبر باش که زنجیر بود رندان را

می برندی مخور ای حافظ و تزویر مکن
		صاف گو فاسقم و خدعه مکن یزدان را

گبر با مسجد و قرآن نکند صید کسی
		لیک صوفی بکند صید همه کوران را

دام تزویر تو حافظ ز همه بیشتر است
		آنقدر هست که نوبت نرسد قرآن را

برقعی سستی و بیحاصلی و بو الهوسی
		همه عرفان شد و نیست کند یاران رانقد صوفی همه آلوده و باغش باشد
		همه‌اش باطل و هم سرب منقش باشد

فرقه‌ها دارد و هر فرقه بود خرقه جدا
		خرقه‌هایش همه مستوجب آتش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید بمیان
		تا ببینند که صوفی همه‌اش غش باشد

گر چه آمد محک تجربه از بهر بصیر
		دیده کو تا که ببیند همه سرکش باشد

صوفی تو که ز یک باده سری مست شدی
		تا مماتش نگران باش مشوش باشد

عاشق مست کجا راه برد جز با دیو
		عاشقی شیوة خوانندة دلکش باشد

دلق و سجادة حافظ که بود رجس سزا
		بهمان باده فروش و بت و مهوش باشد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:592.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:593.txt">حافظ شكن</a></body></html>گوهر مخزن اسرار همانست که بود
		حقة مهر بدان مهر و نشانست که بود

عاشقان محرم اسرار امانت باشند
		لاجرم چشم گهر بار همانست که بوددل تو مرکز افسانه همانست که بود
		حقه و خدعه بدان مهر و نشانست که بود

عاشقان محرم اسرار شیاطین باشند
		لاجرم شعر پر از لاف همانست که بود

کشتة خدعة خود را بفکن در گرداب
		زانکه بیچاره و بی‌عقل چنانست که بود

از هوا پرس که کارت همه شب تا دم صبح
		فکر اشعار تو از بهر دونانست که بود

ننگ آن کفر و نفاقی که نهان می‌داری
		همه در شعر تو پیدا و عیانست که بود

طالب دین و هنر نیست و گر نه قرآن
		منشأ علم و هنر سعی و بیانست که بود

حافظا باز مزن حقه ز خونابه چشم
		ورنه از برقعیت نقض همانست که بود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:595.xml">182</a><a class="folder" href="w:html:598.xml">183</a><a class="folder" href="w:html:601.xml">184</a><a class="folder" href="w:html:604.xml">185</a><a class="folder" href="w:html:607.xml">186</a><a class="folder" href="w:html:610.xml">187</a><a class="folder" href="w:html:613.xml">188</a><a class="folder" href="w:html:616.xml">189</a><a class="folder" href="w:html:619.xml">190</a><a class="folder" href="w:html:622.xml">191</a><a class="folder" href="w:html:625.xml">192</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:596.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:597.txt">حافظ شكن</a></body></html>یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
		رقم مهر تو بر چهرة ما پیدا بود

یاد باد آنکه باصلاح شما می‌شد راست
		نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بودیاد باد آنکه نهایت اثری با ما بود
		ادب همچو تو بر عهدة ما هر جا بود

یاد باد آنکه بچشمت شرری از کین بود
		بر لبت ناله و نفرین و شکایت‌ها بود

یاد باد آنکه رخت گشت سیه از عصیان
		دل و دین داده چو دیوانة بی‌پروا بود

یاد باد آنکه زبانت ز سخن لال شدی
		چون میان من و تو بحث خیانت‌ها بود

یاد باد آنکه صبوحی زدی و مست شدی
		محرمت پیر شد و دم ز غوایت‌ها بود

یاد باد آنکه نه اصلاح طلب شد نظمت
		برقعی حافظ ناپخته هوس پیما بود

یاد باد آنکه در آن رزمگة نفس و هوی
		آنکه خندید بتو مست جنایت‌ها بود

یاد باد آنکه شیاطین چه سوارت گشتند
		زیر مهمیز شهان بر تو عنایت‌ها بود

یاد باد آنکه خرابات نشین بودی و مست
		نی ز صنعت خبری نی ز هدایت‌ها بود

یاد باد آنکه با فساد شما می‌کوشید
		لاف و تزویر و ریا آنچه ز شاعرها بود

یاد باد آنکه بُدی شاعر پستی و زبون
		حکم ترفیع تو از آن لب دریاها بود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:599.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:600.txt">حافظ شكن</a></body></html>خوش است خلوت اگر یار یار م