دگی آموز از مسلمانان
		نه خاک راه شهان بلکه عبد سبحان(1) باش

منال برقعی از جور شاعر شیراز
		تو را وظیفه جوابست مرد میدان باش
-----------------------------------------------------------------
1) سبحان = از نامهای الله متعال جلّ جلاله.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:754.xml">233</a><a class="folder" href="w:html:757.xml">234</a><a class="folder" href="w:html:760.xml">235</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:755.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:756.txt">حافظ شكن</a></body></html>قسم بحشمت و جاه و جلال شاه شجاع
		که نیست با کسم از بهر مال و جاه نزاع

بعاشقان نظری کن بشکر این نعمت
		که من غلام مطیعم تو پادشاه مطاع

ببین که رقص‌کنان می‌رود بنالة چنگ
		کسی که اذن نمیدادی استماع سماع

جبین و چهرة حافظ خدا جدا نکناد
		ز خاک بارگة کبریای شاه شجاع(1) 
--------------------------------------------------------------
1) در بعضی نسخه ها این بیت آمده است:
ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم
بساز رود و غزل گوی بر سرود سماع
و البته بیتی که علامه برقعی آورده ختام غزل بعدی حافظ است که با همان قافیه و ردیف می باشد.قسم بجاه و جلال خدای شاه شجاع
		که بَهر مال بود شعرهای این طمّاع

برو بمخلص حافظ بگو بیا بر خوان
		تو این غزل که شناسی مراد این خداع

ببین که عاشق شاه و غلام و بندة اوست
		بفیض جام که لب تشنه از کجا است صداع(1) 

ببین که شیوة او بوده رقص و نالة چنگ
		دگر مگوی که بُد اهل دل نه اهل سماع

سجود او بشهان بوده بین که خود گوید
		که جبهه‌ام بدر کبریای شاه شجاع

قسم به عزت حق برقعی مریدانش
		ز گفته بیخبرند و چنین کنند نزاع
--------------------------------------------------------------
1) صُداع = دردِ سر.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:758.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:759.txt">حافظ شكن</a></body></html>در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
		شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

بی‌جمال عالم‌آرای تو روزم ‌چون شب است
		با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم از دست ‌غمت
		تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید بچشم می پرست
		بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشتة صبرم بمقراض غمت ببریده شد
		همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم تُست
		این دل زار و نزار اشکبارانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ایماه رو
		تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
		آتش دل کی بآب دیده بنشانم چو شمعبهر روشن کردنِ افکار سوزانم چو شمع
		شب نشین مجلس درس جوانانم چو شمع

چون نباشد فکر و استقلال فکری در میان
		بهر دفع عشق و مستی رو بنقصام چو شمع

وهم و عشق عارفان گمره نموده ملتی
		من مُزیل(1) ظلمت اوهام عرفانم چو شمع

کوه حکم کنده شد از حیله‌های شاعران
		از دروغ آتش عشقی گدازانم چون شمع

روز و شب بیدار و هشیارم برای آنکه تا
		دفع بیماری کنم از حد ایرانم چو شمع

شاعران بردند دین ما باین مقراض عشق
		گر شود تزریق ایمان باز خندانم چو شمع

در میان شعر و عرفان رسم شد بافندگی
		تا رود بافندگی من اشک بارانم چو شمع

مرغ ‌عقلت در هوس حبس‌ است ‌از نفس ‌و هوا
		دفع کن نفس و هوا تا جان بر افشانم چو شمع

جهل استعماریان را می‌برد علم و هنر
		مشتعل از درد بیدرمان نادانم چو شمع

سر فرازم کن باستقلال فکری ای جوان
		تا مزین گردد این اشعار دیوانم چو شمع

ای خدا آتش بزد شاعر باستقلال ما
		آتش دل کی بآب دیده بنشانم چو شمع

برقعی شد نور علمت رهنمای دیگران
		گر عمل داری تو را من از مریدانم چو شمع
------------------------------------------------------------------
1) مُزیل = پاک کننده، ازاله کننده.بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
		بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
		ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

نصیحتی کنمت یادگیر و در عمل آر
		که این حدیث ز پیر طریقتم یاد است

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
		که این عجوزه عروس هزار داماد است

چه گویمت که بمیخانه دوش مست و خراب
		سروش عالم غیبم چه مژده‌ها داد است

که ای بلند نظر شاهبازه سدره نشین
		نشیمن تو ز این کنج محنت آباد است

تو را ز کنگرة عرش می‌زنند صفیر
		ندانمت که در این دامگه چه افتاد است

رضا بداده بده و ز جین گره بگشای
		که بر من و تو در اختیار نگشاد است

حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
		قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:761.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:762.txt">حافظ شكن</a></body></html>بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
		شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع

عمر خسرو طلب ار نفع جهان می‌خواهی
		که وجودیست عطا بخش و کریمی نفاع

مظهر لطف ازل روشنی چشم امل
		جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

حافظ ار باده خوری با صنمی گل رخ خور
		که ازین به نبود در دو جهان هیچ متاعبامدادان که بدیوان تو دیدم اوضاع
		بود چون حرص و طمع مدح و ملق را ابداع

گفتم از احمق بیچارة صوفی چه عجب
		که نفهمد هدف حافظ ازین هنگ و سماع

عشق و عرفان بود آیا بتملق گفتن
		جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

جامع حرص و طمع گر تو بگوئی بسزا است
		نی رشادت خبری نی ز شجاعت نه شجاع

حافظا دین و خرد خواه نه عمر سفاک
		که ز دین به نبود در دو جهان هیچ متاع

گر تو با شاه خوری باده دیگر کفر مگو
		کی شه گلرخ تو به ز جنان ای طماع

برقعی لطف ازل اهل امل را نبود
		بعمل کوش نه در گاه امیری نفاع(1)
------------------------------------------------------------------
1) خوانندة گرامی و محترم متوجه می شود که علامه برقعی در بیشتر ابیات حافظ شکن کوشیده است برای مردم و بویژه طبقة جوان نصایحی را تقدیم نموده و آنها را به کار و کوشش تشویق نماید و از تملق به دربار حکمرانان بدور نگه دارد، ردود علامه برقعی بر حافظ شیرازی بر اساس دشمنی و یا کینة شخصی نبوده بلکه علامه برقعی از دیوان حافظ این برداشت را نموده اند که دیوان و اشعار او برای عامة مسلمانها خالی از ضرر نیست.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:764.xml">236</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:765.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:766.txt">حافظ شكن</a></body></html>سحر ببوی گلستان و می شدم در باغ(1) 
		که تا چو بلبل بی‌دل کنم علاج دماغ

بچهرة گل صوری نگاه می‌کردم
		که بود در شب تاری بروشنی چو چراغ

چنان بحسن جوانی خویشتن مغرور
		که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ

یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
		یکی چو ساقی مستان بکف گرفته ایاغ

نشاط عیش جوانی چو گل غنیمت دان
		که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ
--------------------------------------------------------------
1) در برخی از نسخه ها این بیت اینگونه آمده است:
سحر چو بلبل بیدل شدم دمی در باغ.سحر بسوی گلستان شدم بقلب فراغ
		که پی بقدرت صانع برم ز هر گل باغ

بجلوة گل و گلشن نظاره می‌کردم
		ببود او همه بگشوده لب پی ابلاغ

چنان ز حسن فرح‌بخش گل شدم مدهوش
		که رفت از دل من هر چه داشت داغ دماغ

نهاده بود چو نرگس طراوت گل یاس
		بقلب لاله ز آثار صنع او صد داغ

نمودانه بتصریح وحده می‌گفت
		برای گم شدگان ره نمو