ا حمایت می کند و هم چنین دو نفر از قهرمانان قریش حمزه و عمر – رضی الله عنهما- مسلمان شده با رسول صلى الله علیه وسلم و اصحابش قرار گرفتند، و اسلام دارد در بین قبایل دیگر انتشار می یابد، چاره ای اندیشیدند تا بدین وسیله آن حضرت صلى الله علیه وسلم را در تنگنا قرار دهند. پس باهم نشسته مشوره کردند که پیمان نامه ای علیه بنی هاشم و بنی عبدالمطلب بنویسند و آنان را تحریم اقتصادی کنند.

وقتی که بر این اتفاق کردند پیمان نامه را نوشته باهم عهد و میثاق بستند که بر مفاد این عهدنامه عمل کنند و به خاطر تاکید آن را در وسط خانه ی خدا آویختند.

در شعب ابی طالب
پس از این پیمان نامه بنی هاشم و بنی عبدالمطّلب در ماه محرم سال هفتم بعثت نزد ابوطالب در شعب او رفته جای گرفتند و از بین آنان فقط ابولهب بیرون رفته قریش را پشتیبانی کرد. پس پیامبر صلى الله علیه وسلم با همراهان تا سه سال در این شعب ماند و متحمّل زحمات فراوان شدند تا آنجا که برگ درختان و پوست های حیوانات را می خوردند و جز به صورت مخفی چیزی به آنان نمی رسید[۹]. امّا حضرت رسول اکرم صلى الله علیه وسلم در همین اوضاع مرتّباً شب و روز، پنهان و آشکار به دعوت قومش مشغول بود و بنی هاشم همچنان صبور و شکیبا بودند[۱۰].

نقض پیمان و پایان محاصره ی اقتصادی
عده ای از جوانمردان با شعور قریش که در راس آن ها «هشام بن عمرو بن ربیعه» قرار داشت، علیه این پیمان به پا خاستند و ناخرسندی خود را نسبت به آن ابراز داشتند. هشام فردی انساندوست و در میان قومش دارای وجاهت بود. او نزد بعضی از رجال نرم دل و با مروت قریش رفته، غیرت و جوانمردی شان را برای شکستن آن پیمان ظالمانه تحریک نمود، تا این که پنج تن از آنان برای نقض پیمان متعهّد شدند.

روز بعد در جلسه ی علنی قریش «زهیر بن ابی امیه» که مادرش «عاتکه بنت عبدالمطّلب» بود به پا خاست و رو به مردم کرده، چنین گفت:

«ای مردم قریش! آیا این منصفانه است که ما غذا بخوریم و لباس بپوشیم و فرزندان هاشم از گرسنگی هلاک شوند و کسی با آنها خرید و فروش ننماید؟ قسم به خدا! من اصلاً سر جایم نمی نشینم تا این که پیمان ظالمانه پاره شود.»

ابوجهل خواست دخالت کند، امّا سودی نبخشید. در این اثنا «مطعم بن عدی» بلند شد تا پیمان نامه را پاره کند، امّا دید که موریانه آن را خورده است و فقط جمله ی «باسمک اللهم» محفوظ مانده است. حضرت رسول اکرم صلى الله علیه وسلم نیز قبلاً به ابوطالب خبر داده بود که موریانه پیمان نامه را خورده است. سر انجام این پیمان ظالمانه نقض و محتوای آن لغو گردید[۱۱]. سر انجام در سال دهم بعثت پیامبر صلى الله علیه وسلم با همراهان خارج شده همه تن به دعوت و تبلیغ مشغول شد[۱۲].

سال غم
پس از چند روز از خروج از شعب ابی طالب، ابوطالب عموی مهربان و پشتیبان آن حضرت صلى الله علیه وسلم چشم از این جهان فروبست. که این لطمه ای سخت بود بر رسول صلى الله علیه وسلم. سه روز پس از وفات ابوطالب، همسر با وفا و ایثارگر نبی اکرم صلى الله علیه وسلم حضرت خدیجه رضی الله عنها نیز آنحضرت صلى الله علیه وسلم را تنها گذاشته به لقاء الله پیوست. آن زنی که مجسمّهی شفقت و دلسوزی و پیکر عشق و محبّت بود و کسی که پیش از همه به آن حضرت صلى الله علیه وسلم ایمان آورده بود.

حضرت خدیجه رضی الله عنها در ماه مبارک رمضان سال دهم بعثت در سن شصت و پنج سالگی رحلت کرد و خود آن حضرت صلى الله علیه وسلم او را در مقام «حجون» در قبر نهاده به خاک سپرد. در این وقت رسول الله صلى الله علیه وسلم به سنّ پنجاه سالگی رسیده بود. آن حضرت صلى الله علیه وسلم سال وفات ابوطالب و خدیجه رضی الله عنها را «عام الحزن» (سال غم) می نامید[۱۳].

شدّت آزار قریش
وقتی که این دو پشتیبان قوی حضرت رسول خدا صلى الله علیه وسلم از این جهان رفتند، اذیب قریش بر رسول الله صلى الله علیه وسلم و اصحاب ایشان رضی الله عنهم به شدّت بالاگرفت. و جسارت ایشان به حدّی رسید که مستقیماً پیمامبر صلى الله علیه وسلم را توهین کرده اشیایی را بر بدن ایشان می ریختند. روزی یکی از این سفیهان در مسیر رسول خدا صلى الله علیه وسلم آمده راه ایشان را گرفته مقداری خاک بر سر و روی مبارک ایشان انداخت و آن حضرت صلى الله علیه وسلم با همان حالت خاک آلود به منزل تشریف برد. دخترش فاطمه رضی الله عنها بلند شده خاک ها را از سر مبارک آن حضرت صلى الله علیه وسلم می شست و گریه می کرد. رسول اکرم صلى الله علیه وسلم به او متوجّه شده فرمود: ای دخترکم! گریه نکن؛ زیرا الله تعالی نگهدارنده ی پدر تو و محافظ اوست[۱۴].

پاورقی:
[۱] – مصنف عبدالرزاق ۵/۳۸۴ حدیث شماره ۹۷۴۳٫ چاپ دوم بیروت با تحقیق اعظمی.
[۲] – عین همان مدرک.
[۳] – الرحیق المختوم ۱/۷۴٫/ژ؟
[۴] – عیون الأثر ۱/۱۵۱٫
[۵] – نگا: الرحیم المختوم
[۶] – مدرک سابق
[۷] صحیح بخاری، باب موت النجاشی ۳/۱۴۰۷ رقم۳۶۶۴ با تحقیق مصطفی دیب البغا چاپ ۱۴۰۷ ابن کثیر – الیمامة بیروت.
[۸] – نگا: تهذیب سیرة ابن هشام…. (ج ۱ / ص ۹۶)؟…. با تلخیص وتصرف.
[۹] – نگا: تهذیب سیرت ابن هشام ص۶۶-۶۷ و سیرت النبی سید راحت علی ص ۷۸-۷۹٫
[۱۰] – نبی رحمت، ص۱۳۱٫
[۱۱] – عین همان مدرک.
[۱۲] – سید راحت علی، سیرت نبی ص ۸۰٫
[۱۳] – همان مدرک قبلی.
[۱۴] – دکتر شوقی ضیف، محمد خاتم المرسلین، ص ۱۲۳٫
هجرت پیامبر ـ صلی الله علیه وسلم ـ از مکه به مدینه

تدبیر خداوند سبحان
جلسهٔ ویژه و حسّاس دارالندوهٔ قریش که در ارتباط با تصمیم‌گیری راجع به نحوهٔ برخورد با پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- تشکیل شد، طبیعی بود که به کلّی سرّی باشد، و در ظاهر هیچگونه حرکتی متفاوت با تحرکات روزمرّه و معمول همیشگی صورت نگیرد، تا کسی نتواند احساس توطئه و خطر کند، یا به ذهن کسی برسد که پیچیدگی خاصّی پیش آمده و دلالت بر شری دارد. این مکر قریش بود. امّا، از آنجا که خداوند سبحانه و تعالی را هدف اجرای مکر و نیرنگ خویش قرار داده بودند، از راهی که به هیچ‌وجه قریشیان نتوانند به آن پی ببرند، دستشان را رو کرد!

جبرئیل -علیه السلام- وحی الهی را بر نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- فرود آورد، و آن حضرت را از توطئهٔ قریش با خبر ساخت، و به ایشان باز گفت که خداوند به ایشان اذن خروج از مکه را داده، و زمان هجرت را نیز برای آن حضرت مشخص گردانیده، و طرح پاتک زدن به قریش را نیز برای آن حضرت تبیین فرموده و گفته است: امشب بر بستری که هر شب در آن می‌خوابیدی نخواب! [1]

نبی‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- در گرماگرم آفتاب نیمروز، هنگامی که مردم در خانه‌هایشان استراحت می‌کنند، به سراغ ابوبکر -رضی الله عنه- رفتند تا با او ترتیب هجرت را بدهد. عایشه -رضی الله عنها- گوید: در آن اثنا که ما در خانهٔ ابوبکر به هنگام گرمای شدید ظهر نشسته بودیم، کسی آمد و به ابوبکر گفت: رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- نقاب بر چهره آمده‌اند! در وقت و ساعتی که معمولاً به سراغ ما نمی‌آمدند! ابوبکر گفت: پدر و مادرم به فدای ایشان باد! به خدا در این وقت و ساعت ایشان نیامده‌اند مگر برای امری بسیار مهم! عایشه -رضی الله عنها- گوید: رسول‌خدا -صلى الله علیه وسلم- آمدند و استیذان فرمودند. ابوبکر به ایشان اذن دخول داد. داخل شدند. آنگاه به ابوبکر گفتند: «أخرج من عندَک» اطرافیانت را بیرون کن! ابوبکر گفت: اینان خانوادهٔ خود شما هستند، پدرم فدای شما باد ای رسول‌خدا! گفتند: «فانّی أذن لی فی الخروج» حال که چنین می‌گویی، به من اذن خروج داده شده است! ابوبکر گفت: همسفری، پدرم فدای شما باد، رسول خدا؟ رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: آری![2]

آنگاه با وی طرح هجرت را هماهنگ کردند و به منزل خودشان بازگشتند، و منتظر شدند تا شب فرا رسید. در طول روز، مانند همیشه کارهای روزانهٔ خود را پی گرفتند، تا کسی پی نبرد به اینکه ایشان دارند برای هجرت یا هر مسئلهٔ خاصّ دیگری آماده می‌شوند، تا خودشان را از اجرای تصمیم قریش دور سازند.

محاصرهٔ خانهٔ پیامبر
تبهکاران بزرگ قریش نیز تمامی ساعات باقی مانده از روز را به طور سرّی سرگرم آماده شدن برای اجرای نقشهٔ طراحی شده‌ای بودند که صبح آن روز مورد تصویب پارلمان مکّه قرار گرفته بود، و برای این منظور یازده تن از سران و بزرگان قریش انتخاب شده بودند، عبارت از: 1 ) ابوجهل بن هشام؛ 2) حَکَم بن ابی العاص؛ 3) عُقبه بن ابی مُعیط؛ 4) نضربن حارث؛ 5) امیه بن خَلَف؛ 6) زَمعه بن اسود؛ 7) طعیمه بن عدی؛ 8) ابولهب؛ 9) اُبّی بن خَلَف؛ 10) نُبَیه بن حجّاج؛ 11) منبه بن حجاج [3].

عادت رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- چنان بود که اوائل شب پس از نماز عشا می‌خوابیدند، و پس از نیمه شب به مسجدالحرام می‌رفتند و در آنجا نماز شب می‌خواندند. آن شب، علی -رضی الله عنه- را فرمودند که در بستر ایشان بخوابد.

همینکه پاسی از شب گذشت، و همه جا آرام گرفت، و مردم در خانه‌هایشان به خواب رفتند، آن یازده نفری که نامشان برده شد، پنهانی بسوی خانهٔ پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- آمدند، و بر در خانه کمین نشستند. به گمان ایشان حضرت رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- در خانه خوابیده بودند، و هنگامی که از خواب برخیزند و بخواهند از خانه خارج شوند، بر سر ایشان خواهند ریخت و نقشهٔ خودشان را اجرا خواهند کرد.

برگزیدگان قریش یقین و اطمینان کامل داشتند که توطئهٔ پست و زبونانهٔ ایشان موفقیت‌آمیز خواهد بود، تا جایی که ابوجهل، سرمست و مغرور، خطاب به یارانش که خانه را محاصره کرده بودند، از روی مسخره و استهزا می‌گفت: محمد ادعا می‌کند که اگر شما تابع دین و آئین او بشوید پادشاه عرب و عجم خواهید شد؛ وانگهی پس از آنکه مردید، برانگیخته خواهید شد، و برای شما باغهایی همانند باغهای اردن قرار خواهد داد؛ امّا اگر چنین نکردید، سرهای شما را از تن جدا خواهد کرد، وانگهی پس از آنکه مردید، برانگیخته خواهید شد، و برای شما آتشی فراهم خواهند کرد و شما را در آن خواهند سوزانید! [4]

قرار اجرای توطئه قریش، پس از نیمه شب، هنگام خروج پیامبراکرم -صلى الله علیه وسلم- از خانه بود. آنان بیدار نشسته بودند و رسیدن ساعت صفر را انتظار می‌کشیدند. اما خدا بر کار خویش چیره است، زمام امور آسمان و زمین در دست اوست؛ هر کار که بخواهد می‌کند؛ همگان را پناه می‌دهد، ولی هیپکس نمی‌‌تواند کسی را بر علیه او پناه دهد! خداوند همان کاری را کرد که بعدها برای رسول‌اکرم -صلى الله علیه وسلم- بازگفت:

{وَإِذْ یَمْكُرُ بِكَ الَّذِینَ كَفَرُواْ لِیُثْبِتُوكَ أَوْ یَقْتُلُوكَ أَوْ یُخْرِجُوكَ وَیَمْكُرُونَ وَیَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَیْرُ الْمَاكِرِینَ} [5].

«و آن هنگام که کفّار مکه برای تو با هم توطئه می‌کردند که تو را دربند و زندانی کنند، یا به قتل برسانند، یا از مکه اخراج کنند، آنان توطئه مکارانه می‌کردند؛ خدا نیز با آنان مکر می‌کرد، و خداوند بهترین مکر کنندگان است!»

عزیمت پیامبر اکرم
قریشیان، با آن همه آگاهی و بیداری و هشیاری که در کارشان داشتند در مقام اجرای نقشهٔ شومشان شکست فاحشی خوردند. رسول خدا -صلى الله علیه وسلم- از خانه خارج شدند؛ حلقه محاصره آنان را شکستند، و مشتی سنگریزه برداشتند، و بر سر و روی آنان پاشیدند. خداوند دیدگان آنان را نسبت به آن حضرت کور کرده بود، و آنان پیغمبراکرم -صلى الله علیه وسلم- را نمی‌دیدند و ایشان این آیهٔ شریفه را تلاوت می‌کردند:

{وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ}[6].

«و قرار دادیم روبروی ایشان سدّی را، و پشت سر ایشان سدّی را، و پرده‌ای بر سر و روی ایشان افکندیم؛ از این رو آنان نمی‌بینند!».

بر سر یکایک ایشان خاک ریختند، و راهی خانه ابوبکر شدند. از آنجا نیز، از در اضطراری پشت خانه ابوبکر شبانه خارج شدند، و رفتند تا به غار ثور بر سر راه مکه به یمن رسیدند[7].

محاصره کنندگان همچنان منتظر رسیدن ساعت صفر بودند. اندکی قبل از فرا رسیدن ساعت موردنظر، باخت و شکست خودشان را دریافتند. مردی را که پیش از آن با آنان نبود، دیدند که بر درِ خانه ایستاده است. گفت: منتظر چه هستید؟ گفتند: محمد! گفت: باختید و زیان کردید! به خدا وی از کنار شما گذشت، و بر سر و رویتان خاک و سنگریزه پاشید، و به دنبال کار خودش رفت! گفتند: به خدا او را ندیدیم! از جای خود برخاستند و خاک‌ها و سنگریزه‌ها را از سر و رویشان می‌تکانیدند.

در عین حال، از سوراخ در خانه سرک کشیدند و علی را دیدند. گفتند: به خدا، این محمد است که خوابیده است! بُرد مخصوص او هم روی پیکر و سر 