يوطي (ص204، چاپ سال 1964): - ابن عساکر از حميد بن حلال روايت کرده‌است که او گفت عقيل بن ابيطالب از اميرالمؤمنين علي(ع) درخواست نمود که من محتاج و فقيرم چيزي بمن عطا فرما. حضرت فرمود صبر کن تا موقع پرداخت ما به مسلمانان برسد. حق ترا نيز با ايشان پرداخت مي‌نمايم. عقيل اصرار کرد، حضرت بمردي فرمود دست عقيل را گرفته (زيرا عقيل کور بود و بايد کسي دست او را بگيرد) او را به دکان‌هاي بازار ببر و بگو اين قفل‌ها را بشکن. عقيل گفت: ميخواهي مرا بعنوان دزدي بگيرند حضرت فرمود: تو هم ميخواهي من نيز به تهمت دزدي مأخوذ شوم به اين طريق که اموال مسلمانان را بگيرم و بتو تنها بدهم؟ عقيل گفت: ميروم بطرف معاويه حضرت فرمود: خود دان! پس عقيل بطرف معاويه رفت و او وي را صد هزار دينار داد.

3- ابن ابي‌الحديد در شرح نهج‌البلاغه (ص200، ج2) و مجلسي در بحارالانوار جلد هشتم از هرون بن‌مسعده (سعد خ ل) روايت کرده‌اند: عبدالله بن جعفر بن ابيطالب گفت: به عمويم اميرالمؤمنين(ع) عرض کردم اگر امر کني بمن کمکي شود يا نفقه‌ام را زياد کنند بسي بجاست، بخدا سوگند که من نفقه خود را ندارم مگر اينکه اسب خود را بفروشم، حضرت در جواب فرمود: ((لَا وَاللهِ، مَا أَجِدُ لَكَ شَيْئاً إِلَّا أَنْ تَأْمُرَ عَمَّكَ يَسْرِقُ فَيُعْطِيكَ!)). يعني نه بخدا سوگند من چيزي را براي تو سراغ ندارم مگر اينکه دستور دهي که عمويت دزدي کند و بتو ببخشد.

4- در مجموعة ورام بن ابي فراس (ص3، ج2) و در کتاب شريف تهذيب الأحکام شيخ طوسي (ص151، ج10، چاپ نجف) و ساير کتب معتبره، داستان عاريه مضمونه گرفتن عقد مرواريد دختر اميرالمؤمنين علي(ع) از علي بن ابي رافع خزانه‌دار بيت‌المال مفصل و مشهور است که اميرالمؤمنين پس از انکه خزانه‌دار را مذمت کرد که چرا به اموال بيت‌المال مسلمين خيانت کرده‌است و معلوم شد که آن عقد مرواريد را دختر اميرالمؤمنين(ع) بعاريه مضمونه گرفته‌است دستور داد که آن را فوراً به بيت‌المال برگردانند آنگاه فرمود: اگر نه اين بود که آنرا بعاريه مضمونه برده‌است، اولين دستي که از بني‌هاشم به سرقت مي‌بريدم دست دخترم بود.

ه - داستان عسل برداشتن حضرت حسين(ع) از خيک‌هاي عسل بيت‌المال است که با اينکه اندک عسلي بعنوان قرض برداشته بود تا از ميهمان خود پذيرائي کند و در هنگام پخش و تقسيم عسل آن مقدار از سهم آن‌حضرت کم کنند همين‌که اميرالمؤمنين(ع) بخزانه‌ بيت‌المال آمد و سر خيک عسل را باز ديد و از آن پرسيد خزانه‌دار ماوقع را بعرض آن حضرت رسانيد چنان خشمناک شد که بلافاصله باحضار حضرت حسين دستور داد و همين که حسين ترسان و لرزان بحضور آن حضرت رسيد و حالت متغير و غضب‌آلود آن‌جناب را ديد آن‌چنان بر خود ترسيد که با عذرخواهي و قسم دادن آن‌جناب را از قهر و ضرب آن حضرت مأمون شد، اما خود آن‌حضرت در گوشه‌اي از خزانه نشست و با گريه غضب خود را فرونشاند. اينها و ده‌ها داستان از اين قبيل نمونة رفتار آن‌حضرت با اقربا و فرزندان و خويشان او بود. حال بايد ديد کساني که ادعاي پيروي و تشيع علي(ع) را مي‌نمايند چگونه مي‌توانند رفتار خود را با کردار آن‌حضرت تطبيق نمايند و مذهبي را که بعنوان مذهب شيعه قلمداد مي‌کنند بتبعيت و پيروي از آن حضرت نسبت دهند.

آيا امکان دارد خمسي را که اينان مدعيند علي(ع) از آن بي‌خبر بوده يا با باخبر بودن از آن حق بني‌هاشم و اقرباي خود را تضييع کرده و يا اين رفتار خود قلم نسخ بر حقوق آنان کشيده‌است و کسي‌که راضي نيست اقاليم سبعه را و آنچه آسمان بر آن سايه مي‌افکند دريافت دارد و در عوض دانه‌اي را از دهان موري بظلم بيرون آورد، يا اينکه چنانکه خود مي‌گويد بخدا سوگند اگر بر روي خار مغيلان بخوابم و يا با غل و زنجير در روي زمين کشيده شوم براي من آسان‌تر است از اينکه به پاره‌اي از بندگان خدا ستم کرده باشم آن‌وقت چنين بزرگواري چگونه حق خمس چنين افرادي را نديده گرفت و امتيازي را که بني‌هاشم نسبت بديگران داشتند به‌هيچ انگاشت و آنان را با ديگران مساوي دانسته و فرمود: ((إِنِّي نَظَرْتُ فِي كِتَابِ اللهِ فَلَمْ أَجِدْ لِوُلْدِ إِسْمَاعِيلَ عَلَى وُلْدِ إِسْحَاقَ فَضْلًا))، و يا چنانکه در کتاب (الغارات) از ابي اسحق همداني روايت شده‌است آن‌جناب در تقسيم فيء و غنايم مي‌فرمود: ((وَاللهِ لَا أَجِدُ لِبَنِي إِسْمَاعِيلَ فِي هَذَا الْفَيْ‏ءِ فَضْلًا عَلَى بَنِي إِسْحَاق))(24). اما اينکه گفته‌اند صدقه بر بني‌هاشم که منسوبين پيغمبرند حرام است و بهمين جهت خمس براي آنان وضع شده‌است.

اين ادعا را نيز نه تنها کتاب خدا تصديق نکرده و در آن ساکت نيست بلکه صريحاً ناطق است که صدقه بر منسوبين پيغمبر حرام نيست بلکه حتي بر کساني‌که فرزند بلافصل پيغمبر و بدون واسطه از نسل آن سرورند حلال است پروردگار عالم در کتاب محکم خود در سوره يوسف آيه 88 مي‌فرمايد: ﴿فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قَالُوا يَا أَيُّهَا العَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللهَ يَجْزِي المُتَصَدِّقِينَ﴾ (يوسف / 88) «يعني هنگامي‌که برادران يوسف بر يوسف وارد شدند (در حالي‌که او را نمي‌شناختند) گفتند اي عزيز مصر (لقبي که حاکي از منصب بزرگي در مصر بود) بما خاوندان ما سختي و بينوائي مستولي شده و سرمايه‌اي اندک و ناچيز آورده‌ايم در پيمايش بر ما رسا و پر پيما باش و بر ما صدقه بخش که خدا صدقه‌دهندگان را پاداش خواهد داد».

مي‌بينيد که پيغمبرزادگان بلافصل از عزيز مصر که بنظر آنان شخصي بيگانه و شايد بت‌پرست و لااقل خارج از دين آنان مي‌نمود تقاضاي صدقه کرده و آن را دون شأن خود و مخالف کرامت و پيغمبرزادگي خود نمي‌شمارند. در فهم تفسير اين آيه شريفه بايد چند نکته را در نظر داشت.

1- اينکه اين تقاضا در وقتي است که برادر آنان (بن‌يامين) به تهمت سرقت گرفتار شده و جاي هيچ ترديدي نيست که دولت مصر که مخالف طريقه و رويه بني‌اسرائيل است به اينان بچشم عداوت و نفرت مي‌نگرد.

2- در اين آيه کلمه﴿ يَا أَيُّهَا العَزِيزُ ﴾ قيد شده‌است تا متشبثين بهانه جوي نگويند که برادران يوسف، از يوسف تقاضاي صدقه کردند و بنابراين صدقه پيغمبرزاده بر پيغمبرزاده حرام نيست و چون کلمه عزيز قبلاً در آيه 20 همين سوره آمده‌است: ﴿وَقَالَ نِسْوَةٌ فِي المَدِينَةِ امْرَأَةُ العَزِيزِ تُرَاوِدُ فَتَاهَا عَنْ نَفْسِهِ﴾ (يوسف:30) بروشني مسلم است که لقب عزيز، مخصوص صدراعظم مصر است و به يوسف ارتباطي ندارد.

3- در آيه شريفه قيد: ﴿مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ﴾ (يوسف:88) است و اين قيد و شرط در تمام صدقه گيرندگان جاري است و انحصار به پيغمبرزادگان ندارد پس هر کس که در حال اضطرار بود حق دارد که تقاضاي صدقه کند يا از صدقه استفاده ارتزاق کند خود و خانواده‌اش.

4- در آية شريفه جمله: ﴿وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَ