نست که در اصالت آن هيچ نوع شبهه راه نيافته است. و در بارۀ هر حرفي که ما امروز در قرآن ميخوانيم به وثوق کامل گفته مي توانيم که با وجود گذشت سيزده قرن، هيچ نوع تغييري را نپذيرفته است».
«سر وليم» در کتابش «زندگي محمد» مي نويسد: «قرآن يگانه کتابي  است در جهان که طي يکهزار و دوصد سال هنوز هم عبارات او از هر نوع تحريف محفوظ مانده است»(3).
آري قرآن کتابي است که جواب ده مشکلات بشري در هر عصر مي باشد، تغيير زمان و تمدن هيچ نوع تغييري را در صدق آن وارد نمي کند، بلکه بر عکس اگر جهان هرچه رو به تمدن شود، صداقت قرآن بر مردم بيشتر هويدا مي گردد.
و چه بسا دانشمندان مسيحي بودند که مطالعه قرآن دروازه اي هدايت را به روي شان گشود، از آن جمله هم يکي دانشمند فرانسوي «موريس بوکاي» است که بعد از مطالعۀ عميق قرآن، تصديق کرد که قرآن از صنع بشر نيست، و همين امر سبب شد که وي اسلام را از دل و جان بپذيرد. او پيش از آنکه به اسلام گرايد، در مورد قرآن بعد از مقايسه ميان آيات قرآن و علم جديد چنين مي گويد: «وحي قرآني که پس از دو وحي پيش از آن آمده نه تنها از تناقضات در حکايات که علامت تحريرهاي انساني مختلف اناجيل است، مبرا مي باشد، بلکه براي کسي که به بررسي آن با کمال واقع بيني در پرتو دانش اقدام کند، خصلت خاص خود را که عبارت از توافق کامل با داده هاي علمي جديد است عرضه ميدارد...».
او مي افزايد: «نظر به وضع معلومات در عصر محمد ص نميتوان انگاشت که بسياري از مطالب قرآن که جنبۀ علمي دارند مصنوع  بشري بوده باشند، به همين جهت کاملا به حق است که نه تنها قرآن را بايد به عنوان يک وحي تلقي کرد، بلکه به علت تضمين اصالتي که عرضه ميدارد، و وجود مطالب علمي که با بررسي در عصر ما از آنها شده، آدمي را به مبارزه با اين نظر که قرآن تقرير بشري باشد، فرا ميخواند، و اين به وحي قرآني مقام کاملا جدائي را ميدهد»(4).
3-	برتري ديگر اسلام اينست که در آن نه توهم پرستي وجود دارد  و نه خرافات، و اسلام به عقل و فکر و نظر اهميتي زيادي و ارزش بزرگي قائل است، هر انساني که قرآن را تلاوت کند، مي داند که در قرآن در اماکن زيادي به تفکر و تعقل امر شده است.
اسلام از هر گونه تناقض و تضادهائي که مسيحيت و اديان ديگر گرفتار آن هستند، مبرا و پاک است. تثليث مسيحي و بوديسم و هندويسم، و ثنويت مجوسي را به اسلام راهي نيست، اسلام بنياد خود را تنها و تنها بر توحيد نهاده است:
1-	توحيد در ذات. يعني خداوند ذات واحد و لاشريک  است ، نه اقنوم دارد، و نه پدر است و نه پسر، و نه به کسي نيازي دارد.
2-	توحيد در اسماء و صفات. يعني الله تعالي ذات بي مثال است، هيچ کس و هيچ چيز، جزئي ترين شباهتي به اوندارد، او ذاتي است که خود را چنين معرفي نموده است: ﴿فَاطِرُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ جَعَلَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا وَمِنَ الْأَنْعَامِ أَزْوَاجًا يَذْرَؤُکُمْ فِيهِ لَيْسَ کَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ﴾ (شوری: 11).

3-	توحيد در عبادت. به اين معنا که خداوند مخلوقات را عبث نيافريده است، بل براي آن هدف و غايتي مقرر داشته است که همانا تنها عبادت او تعالي است. و به هيچ صورت نمي پسندد که کسي ديگري شريک او در عبادات باشد، چون اگر ذات ديگري سزا وار و شايستۀ عبادت باشد، تعدد خدايان لازم مي آيد، و تعدد آله محال است. چنانچه الله تعالي ميفرمايد: 
﴿لَوْ کَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾  (الأنبياء: 22). ترجمه: «اگر در آسمانها و زمين، غير از الله، معبودها و خداياني مي‌بودند قطعا آسمانها و زمين تباه مي گرديد، پس برتر و پاک است الله پروردگار عرش از آن چيزهائي که (بدو نسبت مي دهند و) و بر زبان ميرانند».
وميفرمايد: 
﴿مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَّذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ﴾ (مؤمنون: 91).
ترجمه: «الله نه فرزندي براي خود گرفته است و نه خدائي با او (انباز) بوده است، چرا که اگر خدائي با او مي بود، هر خدائي به آفريدگان خود مي پرداخت و هريک از خدايان بر ديگري برتري و چيرگي مي‌جست، خدا والاتر از آن چيزها است که ايشان بدانها او را وصف مي کنند».
و ميفرمايد: 
﴿قُل لَّوْ کَانَ مَعَهُ آلِهَةٌ کَمَا يَقُولُونَ إِذًا لاَّبْتَغَوْاْ إِلَى ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً﴾ (الإسراء: 42). ترجمه: «بگو: اگر با خداوند آن چنان که مي پنداريد، خداياني بودند، در اين صورت قطعا در صدد برميآمدند که بر (خداوند) صاحب عرش چيره شوند».
توحيد که اساس و بنياد اسلام است، به انسان پيام حريت وآزادي ميدهد. انسان را از بند انسان، اسارت فرهنگي، از اباحيت و بي بندو باري جنسي و از انواع رذائل آزاد مي‌سازد. و توحيد که عالي ترين رکن اسلام است، اساس و بنيادش بر رابطۀ مستقيم انسان و پروردگار نهاده شده است، يک مسلمان در نيايش و مناجاتش با پروردگار به وساطت کشيش و پاپ نيازي ندارد، و در هر لحظه مي تواند به پروردگار خود روي آورد.
«روم لاندو» يکي از دانشمندان غربي ميگويد: «ايمان به الله، معارف اسلامي را از هر نوع دوپارچگي ديني و عقلي دور نگاه داشته است، و نظريه توحيد در اسلام يگانه فارق دقيق و روشن ميان اسلام  و ده ها دين و مذهب و عقائد ديگر است، و بر اساس همين توحيد، اسلام هر گونه تعدد آلهه و بت پرستي و دوگانگي را مردود شمرد، و بر اساس توحيد بود که مسلمانان  رأي ارسطو را در باره ای الله و فلسفه ای هليني، و فلسفه‌ها غنوصي را که قائل به اتحاد و حلول بود، رد نمودند، چون «إله» اسلام اله همه بشريت است. و نوازش و مهرباني هاي بي پايان او و رحمت واسع او همۀ امت ها و اقوام را فرا ميگيرد. او مانند خداي بني اسرائيل نيست که طائفۀ خود را بر همه طوائف و اقوام برتري دهد، و محققين منصف بر حقيقتي که هيچ نوع شکي در آن وجود ندارد، اتفاق نموده اند: «توحيد همان بنيادي است که مصدر پيروزي محمد بوده است»(5).
آري اسلام دين توحيد و يکتا پرستي است، و ديني است که نقل و عقل هر دو را در خود جمع نموده است، و هيچگونه موضوعي که با عقل صريح مخالف و مناقض باشد، درآن وجود ندارد.
در مسيحيت مي بينيم هنگامي که مسيح – به عقيده ای مسيحيان – به دار آويخته مي شود، ميگويند که:  «آسمان تاريک شد، و قبرها شق شد، و زمين تکان خورد».
در حالي که تغييرات در مظاهر کَوني به موت و حيات کسي هيچگونه ربطي ندارد، و ربط دادن تغييرات در مظاهر کَوني با زندگي و عدم زندگي شخص جز حماقت چيزي ديگري نيست، به همين اساس اسلام از روز اول علاج چنين عقائد فاسد را نمود، و ريشه هاي آنرا از اذهان مردم زدود. هنگامي که ابراهيم پسر محمد ص وفات کرد، تصادفا در همان روز کسوف (آفتاب گرفتگي) رخ داد، مردم در ميان خود زمزمه نمودند که کسوف آفتاب به خاطر وفات ابراهيم، رخ داده است. اما هنگامي که پيا